تمهيد : در معني ربط فرد و ملت

مشاور شركت بيمه پارسيان

تمهيد : در معني ربط فرد و ملت

۴۴ بازديد


فرد را ربط جماعت رحمت است
جوهر او را كمال از ملت است
تاتواني با جماعت يار باش
رونق هنگامه ي احرار باش
حرز جان كن گفته ي خيرالبشر
هست شيطان از جماعت دور تر
فرد و قوم آئينه ي يك ديگرند
سلك و گوهر كهكشان و اخترند
فرد مي گيرد ز ملت احترام
ملت از افراد مي يابد نظام
فرد تا اندر جماعت گم شود
قطره ي وسعت طلب قلزم شود
مايه دار سيرت ديرينه او
رفته و آينده را آئينه او
وصل استقبال و ماضي ذات او
چون ابد لا انتها اوقات او
در دلش ذوق نمو از ملت است
احتساب كار او از ملت است
پيكرش از قوم و هم جانش ز قوم
ظاهرش از قوم و پنهانش ز قوم
در زبان قوم گويا مي شود
بر ره اسلاف پويا مي شود
پخته تر از گرمي صحبت شود
تا بمعني فرد هم ملت شود
وحدت او مستقيم از كثرت است
كثرت اندر وحدت او وحدت است
لفظ چون از بيت خود بيرون نشست
گوهر مضمون بجيب خود شكست
برگ سبزي كز نهال خويش ريخت
از بهاران تار اميدش گسيخت
هر كه آب از زمزم ملت نخورد
شعله هاي نغمه در عودش فسرد
فرد تنها از مقاصد غافل است
قوتش آشفتگي را مايل است
قوم با ضبط آشنا گرداندش
نرم رو مثل صبا گرداندش
پا به گل مانند شمشادش كند
دست و پا بندد كه آزادش كند
چون اسير حلقه ي آئين شود
آهوي رم خوي او مشكين شود
تو خودي از بيخودي نشناختي
خويش را اندر گمان انداختي
جوهر نوريست اندر خاك تو
يك شعاعش جلوه ي ادراك تو
عيشت از عيشش غم تو از غمش
زنده ئي از انقلاب هر دمش
واحدستو بر نمي تابد دوئي
من ز تاب او من استم تو توئي
خويش دار و خويش باز و خويش ساز
نازها مي پرورد اندر نياز
آتشي از سوز او گردد بلند
اين شرر بر شعله اندازد كمند
فطرتش آزاد و هم زنجيري است
جزو او را قوت كل گيري است
خوگر پيكار پيهم ديدمش
هم خودي هم زندگي ناميدش
چون ز خلوت خويش را بيرون دهد
پاي در هنگامه ي جلوت نهد
نقش گير اندر دلش «او» مي شود
«من» ز هم مي ريزد و «تو» مي شود
جبر ، قطع اختيارش مي كند
از محبت مايه دارش مي كند
ناز تا ناز است كم خيزد نياز
ناز ها سازد بهم خيزد نياز
در جماعت خود شكن گردد خودي
تا ز گلبرگي چمن گردد خودي
«نكته ها چون تيغ پولاد است تيز
گر نمي فهمي ز پيش ما گريز»


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد