در معني اينكه يأس و حزن و خوف ام الخبائث است

۳۸ بازديد


مرگ را سامان ز قطع آرزوست
زندگاني محكم از لاتقنطوا ست
تا اميد از آرزوي پيهم است
نا اميدي زندگاني را سم است
نا اميدي همچو گور افشاردت
گرچه الوندي ز پا مي آردت
ناتواني بنده ي احسان او
نامرادي بسته ي دامان او
زندگي را يأس خواب آور بود
اين دليل سستي عنصر بود
چشم جانرا سرمه اش اعمي كند
روز روشن را شب يلدا كند
از دمش ميرد قواي زندگي
خشك گردد چشمه هاي زندگي
خفته با غم در ته يك چادر است
غم رگ جان را مثال نشتر است
اي كه در زندان غم باشي اسير
از نبي تعليم لاتحزن بگير
اين سبق صديق را صديق كرد
سر خوش از پيمانه ي تحقيق كرد
از رضا مسلم مثال كوكب است
در ره هستي تبسم بر لب است
گر خدا داري ز غم آزاد شو
از خيال بيش و كم آزاد شو
قوت ايمان حيات افزايدت
ورد «لا خوف عليهم» بايدت
چون كليمي سوي فرعوني رود
قلب او از لاتخف محكم شود
بيم غير الله عمل را دشمن است
كاروان زندگي را رهزن است
عزم محكم ممكنات انديش ازو
همت عالي تأمل كيش ازو
تخم او چون در گلت خود را نشاند
زندگي از خود نمائي باز ماند
فطرت او تنگ تاب و سازگار
با دل لرزان و دست رعشه دار
دزدد از پا طاقت رفتار را
مي ربايد از دماغ افكار را
دشمنت ترسان اگر بيند ترا
از خيابانت چو گل چيند ترا
ضرب تيغ او قوي تر مي فتد
هم نگاهش مثل خنجر مي فتد
بيم چون بند است اندر پاي ما
ورنه صد سيل است در درياي ما
بر نمي آيد اگر آهنگ تو
نرم از بيم است تار چنگ تو
گوشتابش ده كه گردد نغمه خيز
بر فلك از ناله آرد رستخيز
بيم ، جاسوسي است از اقليم مرگ
اندرونش تيره مثل ميم مرگ
چشم او برهمزن كار حيات
گوش او بزگير اخبار حيات
هر شر پنهان كه اندر قلب تست
اصل او بيم است اگر بيني درست
لابه و مكاري و كين و دروغ
اين همه از خوف مي گيرد فروغ
پرده ي زور و ريا پيراهنش
فتنه را آغوش مادر دامنش
زانكه از همت نباشد استوار
مي شود خوشنود با ناسازگار
هر كه رمز مصطفي فهميده است
شرك را در خوف مضمر ديده است


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد