در معني اينكه ملت از اختلاط افراد پيدا ميشود و تكميل تربيت او از نبوت است

۳۸ بازديد


از چه رو بر بسته ربط مردم است
رشته ي اين داستان سر در گم است
در جماعت فرد را بينيم ما
از چمن او را چو گل چينيم ما
فطرتش وارفته ي يكتائي است
حفظ او از انجمن آرائي است
سوزدش در شاهراه زندگي
آتش آوردگاه زندگي
مردمان خوگر بيكديگر شوند
سفته در يك رشته چون گوهر شوند
در نبرد زندگي يار همند
مثل همكاران گرفتار همند
محفل انجم ز جذب باهم است
هستي كوكب ز كوكب محكم است
خيمه گاه كاروان كوه و جبل
مرغزار و دامن صحرا و تل
سست و بيجان تار و پود كار او
نا گشوده غنچه ي پندار او
ساز برق آهنگ او ننواخته
نغمه اش در پرده نا پرداخته
گوشمال جستجو نا خورده ئي
زخمه هاي آرزو نا خورده ئي
نا بسامان محفل نوزاده اش
مي توان با پنبه چيدن باده اش
نو دميده سبزه ي خاكش هنوز
سرد خون اندر رگ تاكش هنوز
منزل ديو و پري انديشه اش
از گمان خود رميدن پيشه اش
تنگ ميدان هستي خامش هنوز
فكر او زير لب بامش هنوز
بيم جان سرمايه ي آب و گلش
هم ز باد تند مي لرزد دلش
جان او از سخت كوشي رم زند
پنچه در دامان فطرت كم زند
هر چه از خود مي دمد برداردش
هر چه از بالا فتد برداردش
تا خدا صاحبدلي پيدا كند
كو ز حرفي دفتري املا كند
ساز پردازي كه از آوازه ئي
خاك را بخشد حيات تازه ئي
ذره ي بي مايه ضو گيرد ازو
هر متاعي ارج نو گيرد ازو
زنده از يك دم دو صد پيكر كند
محفلي رنگين ز يك ساغر كند
ديده ي او مي كشد لب جان دمد
تا دوئي ميرد يكي پيدا شود
رشته اش كو بر فلك دارد سري
پارهاي زندگي را همگري
تازه انداز نظر پيدا كند
گلستان در دشت و در پيدا كند
از تف او ملتي مثل سپند
بر جهد شور افكن و هنگامه بند
يك شرر مي افكند اندر دلش
شعله ي در گير مي گردد گلش
نقش پايش خاك را بينا كند
ذره را چشمك زن سينا كند
عقل عريان را دهد پيرايه ئي
بخشد اين بي مايه را سرمايه ئي
دامن خود ميزند بر اخگرش
هر چه غش باشد ربايد از زرش
بندها از پا گشايد بنده را
از خداوندان ربايد بنده را
گويدش تو بنده ي ديگر نه ئي
زين بتان بي زبان كمتر نه ئي
تا سوي يك مدعايش مي كشد
حلقه ي آئين بپايش مي كشد
نكته ي توحيد باز آموزدش
رسم و آئين نياز آموزدش


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد