نيست در خشك و تر بيشهٔ من كوتاهي
چوب هر نخل كه منبر نشود داركنم
نظيري نيشابوري
راه شب چون مهر عالمتاب زد
گريهٔ من بر رخ گل ، آب زد
اشك من از چشم نرگس خواب شست
سبزه از هنگامه ام بيدار رست
باغبان زور كلامم آزمود
مصرعي كاريد و شمشيري درود
در چمن جز دانهٔ اشكم نكشت
تار افغانم به پود باغ رشت
ذره ام مهر منير آن من است
صد سحر اندر گريبان من است
خاك من روشن تر از جام جم است
محرم از نازادهاي عالم است
فكرم ن هو سر فتراك بست
كو هنوز از نيستي بيرون نجست
سبزه ناروئيده زيب گلشنم
گل بشاخ اندر نهان در دامنم
محفل رامشگري برهم زدم
زخمه بر تار رگ عالم زدم
بسكه عود فطرتم نادر نوا ست
هم نشين از نغمه ام نا آشنا ست
در جهان خورشيد نوزائيده ام
رسم و ئين فلك ناديده ام
رم نديده انجم از تابم هنوز
هست نا آشفته سيمابم هنوز
بحر از رقص ضيايم بي نصيب
كوه از رنگ حنايم بي نصيب
خوگر من نيست چشم هست و بود
لرزه بر تن خيزم از بيم نمود
بامم از خاور رسيد و شب شكست
شبنم نو برگل عالم نشست
انتظار صبح خيزان مي كشم
اي خوشا زرتشتيان آتشم
نغمه ام ، از زخمه بي پرواستم
من نواي شاعر فرداستم
عصر من دانندهٔ اسرار نيست
يوسف من بهر اين بازار نيست
نااميد استم ز ياران قديم
طور من سوزد كه مي آيد كليم
قلزم ياران چو شبنم بي خروش
شبنم من مثل يم طوفان بدوش
نغمه ي من از جهان ديگر است
اين جرس را كاروان ديگر است
اي بسا شاعر كه بعد از مرگ زاد
چشم خود بر بست و چشم ما گشاد
رخت باز از نيستي بيرون كشيد
چون گل از خاك مزار خود دميد
كاروان ها گرچه زين صحرا گذشت
مثل گام ناقه كم غوغا گذشت
عاشقم ، فرياد ، ايمان من است
شور حشر از پيش خيزان من است
نغمه ام ز اندازهٔ تار است بيش
من نترسم از شكست عود خويش
قطره از سيلاب من بيگانه به
قلزم از شوب او ديوانه به
در نمي گنجد بجو عمان من
بحرها بايد پي طوفان من
غنچه كز باليدگي گلشن نشد
در خور ابر بهار من نشد
برقها خوابيده در جان من است
كوه و صحرا باب جولان من است
پنجه كن با بحرم ار صحراستي
برق من در گير اگر سيناستي
چشمهٔ حيوان براتم كرده اند
محرم راز حياتم كرده اند
ذره از سوز نوايم زنده گشت
پر گشود و كرمك تابنده گشت
هيچكس ، رازي كه من گويم ، نگفت
همچو فكر من در معني نسفت
سر عيش جاودان خواهي بيا
هم زمين ، هم آسمان خواهي بيا
پير گردون بامن اين اسرار گفت
از نديمان رازها نتوان نهفت
ساقيا برخيز و مي در جام كن
محو از دل كاوش ايام كن
شعله ي بي كه اصلش زمزم است
گر گدا باشد پرستارش جم است
مي كند انديشه را هشيار تر
ديده ي بيدار را بيدار تر
اعتبار كوه بخشد كاه را
قوت شيران دهد روباه را
خاك را اوج ثريا ميدهد
قطره را پهناي دريا ميدهد
خامشي را شورش محشر كند
پاي كبك از خون باز احمر كند
خيز و در جامم شراب ناب ريز
بر شب انديشه ام مهتاب ريز
تا سوي منزل كشم واره را
ذوق بيتابي دهم نظاره را
گرم رو از جستجوي نو شوم
روشناس رزوي نو شوم
چشم اهل ذوق را مردم شوم
چون صدا در گوش عالم گم شوم
قيمت جنس سخن بالا كنم
ب چشم خويش در كالاكنم
باز بر خوانم ز فيض پير روم
دفتر سر بسته اسرار علوم
جان او از شعله ها سرمايه دار
من فروغ يك نفس مثل شرار
شمع سوزان تاخت بر پروانه ام
باده شبخون ريخت بر پيمانه ام
پير رومي خاك را اكسير كرد
از غبارم جلوه ها تعمير كرد
ذره از خاك بيابان رخت بست
تا شعاع فتاب رد بدست
موجم و در بحر او منزل كنم
تا در تابنده ئي حاصل كنم
من كه مستي ها ز صهبايش كنم
زندگاني از نفس هايش كنم
شب دل من مايل فرياد بود
خامشي از «يا ربم» باد بود
شكوه شوب غم دوران بدم
از تهي پيمانگي نالان بةدم
اين قدر نظاره ام بيتاب شد
بال و پر بشكست و خر خواب شد
روي خود بنمود پير حق سرشت
كو بحرف پهلوي قر ن نوشت
گفت «اي ديوانه ي ارباب عشق
جرعه ئي گير از شراب ناب عشق
بر جگر هنگامه ي محشر بزن
شيشه بر سر ، ديده بر نشتر بزن
خنده را سرمايه ي صد ناله ساز
اشك خونين را جگر پركاله ساز
تا بكي چون غنچه مي باشي خموش
نكهت خود را چو گل ارزان فروش
در گره هنگامه داري چون سپند
محمل خود بر سر تش به بند
چون جرس خر ز هر جزو بدن
ناله ي خاموش را بيرون فكن
تش استي بزم عالم بر فروز
ديگران را هم ز سوز خود بسوز
فاش گو اسرار پير مي فروش
موج مي شو كسوت مينا بپوش
سنگ شو آئينهٔ انديشه را
بر سر بازار بشكن شيشه را
از نيستان همچو ني پيغام ده
قيس را از قوم «حي» پيغام ده
ناله را انداز نو ايجاد كن
بزم را از هاي و هو باد كن
خيز و جان نو بده هر زنده را
از «قم» خود زنده تر كن زنده را
خيز و پا بر جاده ي ديگر بنه
جوش سوداي كهن از سر بنه
شناي لذت گفتار شو
اي دراي كاروان بيدار شو»
زين سخن تش به پيراهن شدم
مثل ني هنگامه بستن شدم
چون نوا از تار خود برخاستم
جنتي از بهر گوش راستم
بر گرفتم پرده از راز خودي
وا نمودم سر اعجاز خودي
بود نقش هستيم انگاره ئي
نا قبولي ، ناكسي ، ناكاره ئي
عشق سوهان زد مرا ، دم شدم
عالم كيف و كم عالم شدم
حركت اعصاب گردون ديده ام
در رگ مه گردش خون ديده ام
بهر انسان چشم من شبها گريست
تا دريدم پرده ي اسرار زيست
از درون كارگاه ممكنات
بر كشيدم سر تقويم حيات
من كه اين شب را چو مه راستم
گرد پاي ملت بيضاستم
ملتي در باغ و راغ وازه اش
تش دلها سرود تازه اش
ذره كشت و فتاب انبار كرد
خرمن از صد رومي و عطار كرد
آه گرمم ، رخت بر گردون كشم
گرچه دودم از تبار آتشم
خامه ام از همت فكر بلند
راز اين نه پرده در صحرا فكند
قطره تا همپايه ي دريا شود
ذره از باليدگي صحرا شود
شاعري زين مثنوي مقصود نيست
بت پرستي ، بت گري مقصود نيست
هنديم از پارسي بيگانه ام
ماه نو باشم تهي پيمانه ام
حسن انداز بيان از من مجو
خوانسار و اصفهان از من مجو
گرچه هندي در عذوبت شكر است
طرز گفتار دري شيرين تر است
فكر من از جلوه اش مسحور گشت
خامهٔ من شاخ نخل طور گشت
پارسي از رفعت انديشه ام
در خورد با فطرت انديشه ام
خرده بر مينا مگير اي هوشمند
دل بذوق خرده ي مينا به بند
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد