حكايت درين معني كه مسئلهٔ نفي خودي از مخترعات اقوام مغلوبهٔ بني نوع انسان است

۳۲ بازديد


آن شنيدستي كه در عهد قديم
گوسفندان در علف زاري مقيم
از وفور كاه نسل افزا بدند
فارغ از انديشه ي اعدا بدند
آخر از ناسازي تقدير ميش
گشت از تير بلائي سينه ريش
شير ها از بيشه سر بيرون زدند
بر علف زار بزان شبخون زدند
جذب و استيلا شعار قوت است
فتح راز آشكار قوت است
شير نر كوس شهنشاهي نواخت
ميش را از حريت محروم ساخت
بسكه از شيران نيايد جز شكار
سرخ شد از خون ميش آن مرغزار
گوسفندي زيركي فهميده ئي
كهنه سالي گرگ باران ديده ئي
تنگدل از روزگار قوم خويش
از ستمهاي هژبران سينه ريش
شكوه ها از گردش تقدير كرد
كار خود را محكم از تدبير كرد
بهر حفظ خويش مرد ناتوان
حيله ها جويد ز عقل كار دان
در غلامي از پي دفع ضرر
قوت تدبير گردد تيز تر
پخته چون گردد جنون انتقام
فتنه انديشي كند عقل غلام
گفت با خود عقده ي ما مشكل است
قلزم غمهاي ما بي ساحل است
ميش نتواند بزور از شير رست
سيم ساعد ما و او پولاد دست
نيست ممكن كز كمال وعظ و پند
خوي گرگي آفريند گوسفند
شير نر را ميش كردن ممكن است
غافلش از خويش كردن ممكن است
صاحب آوازه ي الهام گشت
واعظ شيران خون آشام گشت
نعره زد اي قوم كذاب اشر
بي خبر از يوم نحس مستمر
مايه دار از قوت روحانيم
بهر شيران مرسل يزدانيم
ديده ي بي نور را نور آمدم
صاحب دستور و مأمور آمدم
توبه از اعمال نا محمود كن
اي زيان انديش فكر سود كن
هر كه باشد تند و زور آور شقي است
زندگي مستحكم از نفي خودي است
روح نيكان از علف يابد غذا
تارك اللحم است مقبول خدا
تيزي دندان ترا رسوا كند
ديده ي ادراك را اعمي كند
جنت از بهر ضعيفان است و بس
قوت از اسباب خسران است و بس
جستجوي عظمت و سطوت شر است
تنگدستي از امارت خوشتر است
برق سوزان در كمين دانه نيست
دانه گر خرمن شود فرزانه نيست
ذره شو صحرا ، مشو گر عاقلي
تا ز نور آفتابي بر خوري
اي كه مي نازي بذبح گوسفند
ذبح كن خود را كه باشي ارجمند
زندگي را مي كند نا پايدار
جبر و قهر و انتقام و اقتدار
سبزه پامال است و رويد بار بار
خواب مرگ از ديده شويد بار بار
غافل از خود شو اگر فرزانه ئي
گر ز خود غافل نه ئي ديوانه ئي
چشم بند و گوش بند و لب به بند
تا رسد فكر تو بر چرخ بلند
اين علفزار جهان هيچ است هيچ
تو برين موهوم اي نادان مپيچ
خيل شير از سخت كوشي خسته بود
دل بذوق تن پرستي بسته بود
آمدش اين پند خواب آور پسند
خورد از خامي فسون گوسفند
آنكه كردي گوسفندان را شكار
كرد دين گوسفندي اختيار
با پلنگان سازگار آمد علف
گشت آخر گوهر شيري خزف
از علف آن تيزي دندان نماند
هيبت چشم شرار افشان نماند
دل بتدريج از ميان سينه رفت
جوهر آئينه از آئينه رفت
آن جنون كوشش كامل نماند
آن تقاضاي عمل در دل نماند
اقتدار و عزم و استقلال رفت
اعتبار و عزت و اقبال رفت
پنجه هاي آهنين بي زور شد
مرده شد دلها و تنها گور شد
زور تن كاهيد و خوف جان فزود
خوف جان سرمايه همت ربود
صد مرض پيدا شد از بي همتي
كوته دستي ، بيدلي ، دون فطرتي
شير بيدار از فسون ميش خفت
انحطاط خويش را تهذيب گفت


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد