در بيان اينكه خودي از عشق و محبت استحكام مي پذيرد

۳۴ بازديد


نقطهٔ نوري كه نام او خودي است
زير خاك ما شرار زندگي است
از محبت مي شود پاينده تر
زنده تر سوزنده تر تابنده تر
از محبت اشتعال جوهرش
ارتقاي ممكنات مضمرش
فطرت او آتش اندوزد ز عشق
عالم افروزي بياموزد ز عشق
عشق را از تيغ و خنجر باك نيست
اصل عشق از آب و باد و خاك نيست
در جهان هم صلح و هم پيكار عشق
آب حيوان تيغ جوهر دار عشق
از نگاه عشق خارا شق شود
عشق حق آخر سراپا حق شود
عاشقي آموز و محبوبي طلب
چشم نوحي قلب ايوبي طلب
كيميا پيدا كن از مشت گلي
بوسه زن بر آستان كاملي
شمع خود را همچو رومي بر فروز
روم را در آتش تبريز سوز
هست معشوقي نهان اندر دلت
چشم اگر داري بيا بنمايمت
عاشقان او ز خوبان خوب تر
خوشتر و زيباتر و محبوب تر
دل ز عشق او توانا مي شود
خاك همدوش ثريا مي شود
خاك نجد از فيض او چالاك شد
آمد اندر وجد و بر افلاك شد
در دل مسلم مقام مصطفي است
آبروي ما ز نام مصطفي است
طور موجي از غبار خانه اش
كعبه را بيت الحرم كاشانه اش
كمتر از آني ز اوقاتش ابد
كاسب افزايش از ذاتش ابد
بوريا ممنون خواب راحتش
تاج كسري زير پاي امتش
در شبستان حرا خلوت گزيد
قوم و آئين و حكومت آفريد
ماند شبها چشم او محروم نوم
تا به تخت خسروي خوابيده قوم
وقت هيجا تيغ او آهن گداز
ديده ي او اشكبار اندر نماز
در دعاي نصرت آمين تيغ او
قاطع نسل سلاطين تيغ او
در جهان آئين نو آغاز كرد
مسند اقوام پيشين در نورد
از كليد دين در دنيا گشاد
همچو او بطن ام گيتي نزاد
در نگاه او يكي بالا و پست
با غلام خويش بر يك خوان نشست
در مصافي پيش آن گردون سرير
دختر سردار طي آمد اسير
پاي در زنجير و هم بي پرده بود
گردن از شرم و حيا خم كرده بود
دخترك را چون نبي بي پرده ديد
چادر خود پيش روي او كشيد
ما از آن خاتون طي عريان تريم
پيش اقوام جهان بي چادريم
روز محشر اعتبار ماست او
در جهان هم پرده دار ماست او
لطف و قهر او سراپا رحمتي
آن بياران اين باعدا رحمتي
آن كه بر اعدا در رحمت گشاد
مكه را پيغام «لاتثريب» داد
ما كه از قيد وطن بيگانه ايم
چون نگه نور دو چشميم و يكيم
از حجاز و چين و ايرانيم ما
شبنم يك صبح خندانيم ما
مست چشم ساقي بطحاستيم
در جهان مثل مي و ميناستيم
امتيازات نسب را پاك سوخت
آتش او اين خس و خاشاك سوخت
چون گل صد برگ ما را بو يكيست
اوست جان اين نظام و او يكيست
سر مكنون دل او ما بديم
نعرهٔ بي باكانه زد افشا شديم
شور عشقش در ني خاموش من
مي تپد صد نغمه در آغوش من
من چه گويم از تولايش كه چيست
خشك چوبي در فراق او گريست
هستي مسلم تجلي گاه او
طور ها بالد ز گرد راه او
پيكرم را آفريد آئينه اش
صبح من از آفتاب سينه اش
در تپيد دمبدم آرام من
گرم تر از صبح محشر شام من
ابر آذار است و من بستان او
تاك من نمناك از باران او
چشم در كشت محبت كاشتم
از تماشا حاصلي برداشتم
خاك يثرب از دو عالم خوشتر است
اي خنك شهري كه آنجا دلبر است
كشته ي انداز ملا جاميم
نظم و نثر او علاج خاميم
شعر لبريز معاني گفته است
در ثناي خواجه گوهر سفته است
«نسخهٔ كونين را ديباچه اوست
جمله عالم بندگان و خواجه اوست»
كيفيت ها خيزد از صبهاي عشق
هست هم تقليد از اسماي عشق
كامل بسطام در تقليد فرد
اجتناب از خوردن خربوزه كرد
عاشقي؟ محكم شو از تقليد يار
تا كمند تو شود يزدان شكار
اندكي اندر حراي دل نشين
ترك خود كن سوي حق هجرت گزين
محكم از حق شو سوي خود گام زن
لات و عزاي هوس را سر شكن
لشكري پيدا كن از سلطان عشق
جلوه گر شو بر سر فاران عشق
تا خداي كعبه بنوازد ترا
شرح «اني جاعل» سازد ترا


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد