در بيان اينكه اصل نظام عالم از خودي است

۳۴ بازديد


پيكر هستي ز آثار خودي است
هر چه مي بيني ز اسرار خودي است
خويشتن را چون خودي بيدار كرد
آشكارا عالم پندار كرد
صد جهان پوشيده اندر ذات او
غير او پيداست از اثبات او
در جهان تخم خصومت كاشته‌ست
خويشتن را غير خود پنداشته‌ست
سازد از خود پيكر اغيار را
تا فزايد لذت پيكار را
ميكشد از قوت بازوي خويش
تا شود آگاه از نيروي خويش
خود فريبي هاي او عين حيات
همچو گل از خون وضو عين حيات
بهر يك گل خون صد گلشن كند
از پي يك نغمه صد شيون كند
يك فلك را صد هلال آورده است
بهر حرفي صد مقال آورده است
عذر اين اسراف و اين سنگين دلي
خلق و تكميل جمال معنوي
حسن شيرين عذر درد كوهكن
نافه‌اي عذر صد آهوي ختن
سوز پيهم قسمت پروانه ها
شمع عذر محنت پروانه ها
خامه ي او نقش صد امروز بست
تا بيارد صبح فردائي بدست
شعله هاي او صد ابراهيم سوخت
تا چراغ يك محمد بر فروخت
مي شود از بهر اغراض عمل
عامل و معمول و اسباب و علل
خيزد ، انگيزد ، پرد ، تابد ، رمد
سوزد ، افروزد ، كشد ، ميرد ، دمد
وسعت ايام جولانگاه او
آسمان موجي ز گرد راه او
گل به جيب فاق از گلكاريش
شب ز خوابش ، روز از بيداريش
شعله ي خود در شرر تقسيم كرد
جز پرستي عقل را تعليم كرد
خود شكن گرديد و اجزا آفريد
اندكي شفت و صحرا آفريد
باز از شفتگي بيزار شد
وز بهم پيوستگي كهسار شد
وانمودن خويش را خوي خودي است
خفته در هر ذره نيروي خودي است
قوت خاموش و بيتاب عمل
از عمل پابند اسباب عمل
چون حيات عالم از زور خودي است
پس بقدر استواري زندگي است
قطره چون حرف خودي ازبر كند
هستني بي مايه را گوهر كند
باده از ضعف خودي بي پيكر است
پيكرش منت پذير ساغر است
گرچه پيكر مي پذيرد جام مي
گردش از ما وام گيرد جام مي
كوه چون از خود رود صحرا شود
شكوه سنج جوشش دريا شود
موج تا موج است در غوش بحر
مي كند خود را سوار دوش بحر
حلقه ئي زد نور تا گرديد چشم
از تلاش جلوه ها جنبيد چشم
سبزه چون تاب دميد از خويش يافت
همت او سينه ي گلشن شكافت
شمع هم خود را بخود زنجير كرد
خويش را از ذره ها تعمير كرد
خود گدازي پيشه كرد از خود رميد
هم چو اشك خر ز چشم خود چكيد
گر بفطرت پخته تر بودي نگين
از جراحت ها بياسودي نگين
مي شود سرمايه دار نام غير
دوش او مجروح بار نام غير
چون زمين بر هستي خود محكم است
ماه پابند طواف پيهم است
هستي مهر از زمين محكم تر است
پس زمين مسحور چشم خاور است
جنبش از مژگان برد شان چنار
مايه دار از سطوت او كوهسار
تار و پود كسوت او آتش است
اصل او يك دانهٔ گردن كش است
چون خودي آرد به هم نيروي زيست
مي‌گشايد قلزمي از جوي زيست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد