قصيده شماره ۱۸ - ايضاله

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۱۸ - ايضاله

۳۰ بازديد


هنوز باغ جهان را نبود نام و نشان
كه مست بودم از آن مي كه جام اوست جهان
به كام دوست مي مهر دوست مي‌خوردم
در آن نفس كه ز جان جهان نبود نشان
به چشم يار رخ خوب يار مي‌ديدم
در آن مقام كه مي‌زيستم به جان كسان
تبسم لب ساقي مرا شرابي داد
ز باده‌اي كه شد از لطف او قدح خندان
مرا پياله چو جام جهان‌نما باشد
ببين شراب چه باشد، نديم، خود ميدان
شراب داد مرا ساقي از خمستاني
كه جرعه‌چين در اوست روضهٔ رضوان
بساط عيش من افكند در گلستاني
كه خاكروب در اوست حوري و غلمان
درين بساط يكي بود ساغر و ساقي
درين مقام يكي بود مطرب و الحان
كه ديد جام كه كار شراب ناب كند؟
كه ديد مي كه بود جام او رخ تابان؟
هم از لطافت مي مي‌گرفت رنگ قدح
هم از صفاي قدح مي‌نمود باده عيان
صفاي جام بياميخت با لطافت مي
ظهور يافت ازين امتزاج ساغر جان
درين قدح رخ ساقي معاينه بنمود
ز حسن كرد دوصد رنگ آشكار و نهان
چو هيچ رنگ ندارد شراب ما، ز كجا
پديد مي‌شود اين رنگ‌هاي بي‌پايان؟
مگر شراب به جام جهان‌نما دادند
كه مي‌نمايد از اجرام جام، اين الوان؟
از آنكه نيست مقيد به هيچ رنگ آن مي
بهر صفت كه بود جام بر زند سر از آن
گهي به گونهٔ معشوق آشكار شود
گهي به گونهٔ عاشق چو نوبهار و خزان
ز عكس روشن آن باده مي‌شود روشن
جهان تيره كنون دم به دم زمان به زمان
ز عكس مي چه عجب گر جهان منور شد؟
كه مه ز تابش خورشيد مي‌شود رخشان
به بوي جرعه كنون سال‌هاي گوناگون
مئي پديد شود از سراي غيب در آن
همه جهان ز مي عشق يار سرمستند
وليك مستي هر مست هست ديگرسان
نيافت هيچ نصيب از حيات آنكه نيافت
ازين شراب نصيب، از جماد تا حيوان
چنين شراب فلك چون به هفت جام خورد
عجب نباشد اگر مي‌شود به سر غلتان
چو ساقي مه نو ساغري نهد بر كف
هم از براي مه و مهر مي‌رود خندان
ازين شراب اگر جرعه بر زمين نچكد
چرا شكوفه كند باغ و بشكفد بستان؟
شگفت نيست كه گل رنگ و بوي مي دارد
وگرنه بلبل بيدل چرا زند دستان؟
وگرنه نرگس مخمور يار سرمست است
چرا كند به جهان در خرابي آن فتان؟
سرشته‌اند ز مي طينتم وگرنه چرا
هميشه مست و خرابم ز غمزهٔ جانان؟
وگرنه مردمك چشم آن نگار منم
چراست نام من از جملهٔ جهان انسان؟
چو بر زبان عراقي حديث عشق رود
برو مگير، كه آندم نه آن اوست زبان


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد