قصيده شماره ۲۴ - در مدح شيخ حميدالدين

۳۷ بازديد


كه برد از من بي‌دل بر جانان خبري؟
يا كه آرد ز نسيم سر كويش اثري؟
جز صبا كيست كزين خسته برد پيغامي؟
جز نسيم از بر دلدار كه آرد خبري؟
اي صبا، چند روزي گرد گلستان و چمن؟
چند آشفته كني طرهٔ هر خوش پسري؟
اي صبا، صبح دمي بر سر كويش بگذر
تا معطر شود آفاق ز تو هر سحري
بوسه زن خاك كف پاي حميدالدين را
كه چنو يار ندارم به جهان دگري
رو سحر خاك كف پاي كريم‌الدين بوس
تا معطر شود آفاق ز تو هر سحري
آنكه چون من همه كس از دل و جان بندهٔ اوست
گرچه در خاطر او نيست كسي را خطري
خدمت بنده به وجهي كه تواني برسان
كه: بيا، كز غم هجرانت شدم دربدري
در غم هجر تو تنها نه منم، كز ياران
هر كسي راست به قدر خود ازين غم قدري
برسان خدمت و گو: اي رخت از جان خوشتر
چند نالد ز فراق رخ تو لابه‌گري؟
تو چه داني كه چها كرد فراقت با من؟
داند اين آنكه ازين غم بود او را قدري
غم هجران تو، اي دوست، چنان كرد مرا
كه ببيني نشناسي كه منم يا دگري؟
به دو چشم تو، كه چون چشم تو بيمار توام
چه شود گر بفرستي ز دو عالم شكري؟
دوستان منتظر مقدم ميمون تواند
بيش ازين خود نشكيبند، بيا زودتري
گر عزيمت كني اي دوست، به سوي ملتان
چه مبارك بود آن عزم و چه نيكو سفري؟
بر خيال تو شب و روز همي گريم زار
چه كنم؟ همرهم و مي‌دهمش دردسري
تا نگويي كه چرا رفت سراسيمهٔ ما
در نمانم ز جوابت، بشنو ماحضري
بر خود و ديدهٔ خود غيرتم آمد، رفتم
تا نبيند رخ زيباي تو هر مختصري
من كه بر ديدهٔ خود رشك برم چون بينم؟
كه ببيند رخ تو ديدهٔ كوته‌نظري؟
از براي دل من روي به هر كس منماي
كان رخ، انصاف، دريغ است به هر ديده‌وري
از درت خسته عراقي سبب غيرت رفت
ورنه بودي به سر راه تو هر بي‌بصري


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد