قصيده شماره ۲۶ - ايضاله

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۲۶ - ايضاله

۳۹ بازديد


اي باد برو، اگر تواني
برخيز سبك، مكن گراني
بگذر سحري به كون جانان
درياب حيات جاوداني
باري تو نه‌اي چو من مقيد
از وي به چه عذر باز ماني؟
خاك در او ببوس و از ماش
خدمت برسان، چنان كه داني
دارم به تو من توقع اينك
چون خدمت من بدو رساني
گر هيچ مجال نطق يابي
گويي به زبان بي‌زباني:
ما تشنه و آب زندگاني
در جوي تو رايگان، تو داني
با ما نظر عنايت، اي دوست،
گر بهتر ازين كني تواني
آن دل كه به بوي تو همي زيست
اينك به تو داد زندگاني
زنده شوم ار ز باغ وصلت
بويي به مشام من رساني
بي تو نفسي نيم خوش و شاد
بي‌من تو خوشي و شادماني
چون نيست مرا لب تو روزي
چه سود ز عمر و زندگاني؟
بنماي رخت، كه جان فشانم
اي آنكه مرا چو جان نهاني
خوشتر بود از حيات صد بار
در پيش رخ تو جان فشاني
مگذار دلم به دست تيمار
آخر نه تو در ميان آني؟
تقصير نمي‌كند غم تو
غم مي‌خوردم به رايگاني
با اينهمه، هم غم تو ما را
خوشتر ز هزار شادماني
از ياد لب تو عاشقان را
هر لحظه هزار كامراني
جانهات فدا، كه از لطافت
آسايش صدهزار جاني
هر وصف كه در ضميرم آيد
چون درنگرم وراي آني
عاجز شدم از بيان وصفت
زيرا كه تو برتر از بياني
حال من ناتوان تو داني
گر بهتر ازين كني تواني
آن دل كه به بوت زنده مي بود
اينك به تو داد زندگاني
تن ماند كنون و نيم جاني
آن هم چو غمت، چنان كه داني
بي‌روي تو نيستم خوش و شاد
بي‌تو چه خوشي و شادماني؟
بي تو سر زندگي ندارم
بي‌تو چه خوشي و شادماني؟


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد