بخش ۱۱۵ - حكايت امرء القيس كي پادشاه عرب بود

۳۶ بازديد


امرء القيس از ممالك خشك‌لب
هم كشيدش عشق از خطهٔ عرب
تا بيامد خشت مي‌زد در تبوك
با ملك گفتند شاهي از ملوك
امرء القيس آمدست اين‌جا به كد
در شكار عشق و خشتي مي‌زند
آن ملك برخاست شب شد پيش او
گفته او را اي مليك خوب‌رو
يوسف وقتي دو ملكت شد كمال
مر ترا رام از بلاد و از جمال
گشته مردان بندگان از تيغ تو
وان زنان ملك مه بي‌ميغ تو
پيش ما باشي تو بخت ما بود
جان ما از وصل تو صد جان شود
هم من و هم ملك من مملوك تو
اي به همت ملك‌ها متروك تو
فلسفه گفتش بسي و او خموش
ناگهان وا كرد از سر روي‌پوش
تا چه گفتش او به گوش از عشق و درد
هم‌چو خود در حال سرگردانش كرد
دست او بگرفت و با او يار شد
او هم از تخت و كمر بيزار شد
تا بلاد دور رفتند اين دو شه
عشق يك كرت نكردست اين گنه
بر بزرگان شهد و بر طفلانست شير
او بهر كشتي بود من الاخير
غير اين دو بس ملوك بي‌شمار
عشقشان از ملك بربود و تبار
جان اين سه شه‌بچه هم گرد چين
هم‌چو مرغان گشته هر سو دانه‌چين
زهره ني تا لب گشايند از ضمير
زانك رازي با خطر بود و خطير
صد هزاران سر بپولي آن زمان
عشق خشم آلوده زه كرده كمان
عشق خود بي‌خشم در وقت خوشي
خوي دارد دم به دم خيره‌كشي
اين بود آن لحظه كو خشنود شد
من چه گويم چونك خشم‌آلود شد
ليك مرج جان فداي شير او
كش كشد اين عشق و اين شمشير او
كشتني به از هزاران زندگي
سلطنت‌ها مردهٔ اين بندگي
با كنايت رازها با هم‌دگر
پست گفتندي به صد خوف و حذر
راز را غير خدا محرم نبود
آه را جز آسمان هم‌دم نبود
اصطلاحاتي ميان هم‌دگر
داشتندي بهر ايراد خبر
زين لسان الطير عام آموختند
طمطراق و سروري اندوختند
صورت آواز مرغست آن كلام
غافلست از حال مرغان مرد خام
كو سليماني كه داند لحن طير
ديو گرچه ملك گيرد هست غير
ديو بر شبه سليمان كرد ايست
علم مكرش هست و علمناش نيست
چون سليمان از خدا بشاش بود
منطق الطيري ز علمناش بود
تو از آن مرغ هوايي فهم كن
كه نديدستي طيور من لدن
جاي سيمرغان بود آن سوي قاف
هر خيالي را نباشد دست‌باف
جز خيالي را كه ديد آن اتفاق
آنگهش بعدالعيان افتد فراق
نه فراق قطع بهر مصلحت
كه آمنست از هر فراق آن منقبت
بهر استبقاء آن روحي جسد
آفتاب از برف يك‌دم دركشد
بهر جان خويش جو زيشان صلاح
هين مدزد از حرف ايشان اصطلاح
آن زليخا از سپندان تا به عود
نام جمله چيز يوسف كرده بود
نام او در نامها مكتوم كرد
محرمان را سر آن معلوم كرد
چون بگفتي موم ز آتش نرم شد
اين بدي كان يار با ما گرم شد
ور بگفتي مه برآمد بنگريد
ور بگفتي سبز شد آن شاخ بيد
ور بگفتي برگها خوش مي‌طپند
ور بگفتي خوش همي‌سوزد سپند
ور بگفتي گل به بلبل راز گفت
ور بگفتي شه سر شهناز گفت
ور بگفتي چه همايونست بخت
ور بگفتي كه بر افشانيد رخت
ور بگفتي كه سقا آورد آب
ور بگفتي كه بر آمد آفتاب
ور بگفتي دوش ديگي پخته‌اند
يا حوايج از پزش يك لخته‌اند
ور بگفتي هست نانها بي‌نمك
ور بگفتي عكس مي‌گردد فلك
ور بگفتي كه به درد آمد سرم
ور بگفتي درد سر شد خوشترم
گر ستودي اعتناق او بدي
ور نكوهيدي فراق او بدي
صد هزاران نام گر بر هم زدي
قصد او و خواه او يوسف بدي
گرسنه بودي چو گفتي نام او
مي‌شدي او سير و مست جام او
تشنگيش از نام او ساكن شدي
نام يوسف شربت باطن شدي
ور بدي درديش زان نام بلند
درد او در حال گشتي سودمند
وقت سرما بودي او را پوستين
اين كند در عشق نام دوست اين
عام مي‌خوانند هر دم نام پاك
اين عمل نكند چو نبود عشقناك
آنچ عيسي كرده بود از نام هو
مي‌شدي پيدا ورا از نام او
چونك با حق متصل گرديد جان
ذكر آن اينست و ذكر اينست آن
خالي از خود بود و پر از عشق دوست
پس ز كوزه آن تلابد كه دروست
خنده بوي زعفران وصل داد
گريه بوهاي پياز آن بعاد
هر يكي را هست در دل صد مراد
اين نباشد مذهب عشق و وداد
يار آمد عشق را روز آفتاب
آفتاب آن روي را هم‌چون نقاب
آنك نشناسد نقاب از روي يار
عابد الشمس است دست از وي بدار
روز او و روزي عاشق هم او
دل همو دلسوزي عاشق هم او
ماهيان را نقد شد از عين آب
نان و آب و جامه و دارو و خواب
هم‌چو طفلست او ز پستان شيرگير
او نداند در دو عالم غير شير
طفل داند هم نداند شير را
راه نبود اين طرف تدبير را
گيج كرد اين گردنامه روح را
تا بيابد فاتح و مفتوح را
گيج نبود در روش بلك اندرو
حاملش دريا بود نه سيل و جو
چون بيابد او كه يابد گم شود
هم‌چو سيلي غرقهٔ قلزم شود
دانه گم شد آنگهي او تين بود
تا نمردي زر ندادم اين بود


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد