بخش ۱۱۳ - ذكر آن پادشاه كه آن دانشمند را به اكراه در مجلس آورد

۳۴ بازديد


پادشاهي مست اندر بزم خوش
مي‌گذشت آن يك فقيهي بر درش
كرد اشارت كش درين مجلس كشيد
وان شراب لعل را با او چشيد
پس كشيدندش به شه بي‌اختيار
شست در مجلس ترش چون زهر و مار
عرضه كردش مي نپذرفت او به خشم
از شه و ساقي بگردانيد چشم
كه به عمر خود نخوردستم شراب
خوشتر آيد از شرابم زهر ناب
هين به جاي مي به من زهري دهيد
تا من از خويش و شما زين وا رهيد
مي نخورده عربده آغاز كرد
گشته در مجلس گران چون مرگ و درد
هم‌چو اهل نفس و اهل آب و گل
در جهان بنشسته با اصحاب دل
حق ندارد خاصگان را در كمون
از مي احرار جز در يشربون
عرضه مي‌دارند بر محجوب جام
حس نمي‌يابد از آن غير كلام
رو همي گرداند از ارشادشان
كه نمي‌بيند به ديده دادشان
گر ز گوشش تا به حلقش ره بدي
سر نصح اندر درونشان در شدي
چون همه نارست جانش نيست نور
كه افكند در نار سوزان جز قشور
مغز بيرون ماند و قشر گفت رفت
كي شود از قشر معده گرم و زفت
نار دوزخ جز كه قشر افشار نيست
نار را با هيچ مغزي كار نيست
ور بود بر مغز ناري شعله‌زن
بهر پختن دان نه بهر سوختن
تا كه باشد حق حكيم اين قاعده
مستمر دان در گذشته و نامده
مغز نغز و قشرها مغفور ازو
مغز را پس چون بسوزد دور ازو
از عنايت گر بكوبد بر سرش
اشتها آيد شراب احمرش
ور نكوبد ماند او بسته‌دهان
چون فقيه از شرب و بزم اين شهان
گفت شه با ساقيش اي نيك‌پي
چه خموشي ده به طبعش آر هي
هست پنهان حاكمي بر هر خرد
هركه را خواهد به فن از سر برد
آفتاب مشرق و تنوير او
چون اسيران بسته در زنجير او
چرخ را چرخ اندر آرد در زمن
چون بخواند در دماغش نيم فن
عقل كو عقل دگر را سخره كرد
مهره زو دارد ويست استاد نرد
چند سيلي بر سرش زد گفت گير
در كشيد از بيم سيلي آن زحير
مست گشت و شاد و خندان شد چو باغ
در نديمي و مضاحك رفت و لاغ
شيرگير و خوش شد انگشتك بزد
سوي مبرز رفت تا ميزك كند
يك كنيزك بود در مبرز چو ماه
سخت زيبا و ز قرناقان شاه
چون بديد او را دهانش باز ماند
عقل رفت و تن ستم‌پرداز ماند
عمرها بوده عزب مشتاق و مست
بر كنيزك در زمان در زد دو دست
بس طپيد آن دختر و نعره فراشت
بر نيامد با وي و سودي نداشت
زن به دست مرد در وقت لقا
چون خمير آمد به دست نانبا
بسرشد گاهيش نرم و گه درشت
زو بر آرد چاق چاقي زير مشت
گاه پهنش واكشد بر تخته‌اي
درهمش آرد گهي يك لخته‌اي
گاه در وي ريزد آب و گه نمك
از تنور و آتشش سازد محك
اين چنين پيچند مطلوب و طلوب
اندرين لعبند مغلوب و غلوب
اين لعب تنها نه شو را با زنست
هر عشيق و عاشقي را اين فنست
از قديم و حادث و عين و عرض
پيچشي چون ويس و رامين مفترض
ليك لعب هر يكي رنگي دگر
پيچش هر يك ز فرهنگي دگر
شوي و زن را گفته شد بهر مثال
كه مكن اي شوي زن را بد گسيل
آن شب گردك نه ينگا دست او
خوش امانت داد اندر دست تو
كانچ با او تو كني اي معتمد
از بد و نيكي خدا با تو كند
حاصل اين‌جا اين فقيه از بي‌خودي
نه عفيفي ماندش و نه زاهدي
آن فقيه افتاد بر آن حورزاد
آتش او اندر آن پنبه فتاد
جان به جان پيوست و قالب‌ها چخيد
چون دو مرغ سربريده مي‌طپيد
چه سقايه چه ملك چه ارسلان
چه حيا چه دين چه بيم و خوف جان
چشمشان افتاده اندر عين و غين
نه حسن پيداست اين‌جا نه حسين
شد دراز و كو طريق بازگشت
انتظار شاه هم از حد گذشت
شاه آمد تا ببيند واقعه
ديد آن‌جا زلزلهٔ القارعه
آن فقيه از بيم برجست و برفت
سوي مجلس جام را بربود تفت
شه چون دوزخ پر شرار و پر نكال
تشنهٔ خون دو جفت بدفعال
چون فقيهش ديد رخ پر خشم و قهر
تلخ و خوني گشته هم‌چون جام زهر
بانگ زد بر ساقيش كه اي گرم‌دار
چه نشستي خيره ده در طبعش آر
خنده آمد شاه را گفت اي كيا
آمدم با طبع آن دختر ترا
پادشاهم كار من عدلست و داد
زان خورم كه يار را جودم بداد
آنچ آن را من ننوشم هم‌چو نوش
كي دهم در خورد يار و خويش و توش
زان خورانم من غلامان را كه من
مي‌خورم بر خوان خاص خويشتن
زان خورانم بندگان را از طعام
كه خورم من خود ز پخته يا ز خام
من چو پوشم از خز و اطلس لباس
زان بپوشانم حشم را نه پلاس
شرم دارم از نبي ذو فنون
البسوهم گفت مما تلبسون
مصطفي كرد اين وصيت با بنون
اطعموا الاذناب مما تاكلون
ديگران را بس به طبع آورده‌اي
در صبوري چست و راغب كرده‌اي
هم به طبع‌آور بمردي خويش را
پيشوا كن عقل صبرانديش را
چون قلاووزي صبرت پر شود
جان به اوج عرش و كرسي بر شود
مصطفي بين كه چو صبرش شد براق
بر كشانيدش به بالاي طباق


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد