بخش ۱۰۹ - حكايت آن دو برادر يكي كوسه و يكي امرد در عزب خانه‌اي خفتند

۳۷ بازديد


امردي و كوسه‌اي در انجمن
آمدند و مجمعي بد در وطن
مشتغل ماندند قوم منتجب
روز رفت و شد زمانه ثلث شب
زان عزب‌خانه نرفتند آن دو كس
هم بخفتند آن سو از بيم عسس
كوسه را بد بر زنخدان چار مو
ليك هم‌چون ماه بدرش بود رو
كودك امرد به صورت بود زشت
هم نهاد اندر پس كون بيست خشت
لوطيي دب برد شب در انبهي
خشتها را نقل كرد آن مشتهي
دست چون بر وي زد او از جا بجست
گفت هي تو كيستي اي سگ‌پرست
گفت اين سي خشت چون انباشتي
گفت تو سي خشت چون بر داشتي
كودك بيمارم و از ضعف خود
كردم اينجا احتياط و مرتقد
گفت اگر داري ز رنجوري تفي
چون نرفتي جانب دار الشفا
يا به خانهٔ يك طبيبي مشفقي
كه گشادي از سقامت مغلقي
گفت آخر من كجا دانم شدن
كه بهرجا مي‌روم من ممتحن
چون تو زنديقي پليدي ملحدي
مي بر آرد سر به پيشم چون ددي
خانقاهي كه بود بهتر مكان
من نديدم يك دمي در وي امان
رو به من آرند مشتي حمزه‌خوار
چشم‌ها پر نطفه كف خايه‌فشار
وانك ناموسيست خود از زير زير
غمزه دزدد مي‌دهد مالش به كير
خانقه چون اين بود بازار عام
چون بود خر گله و ديوان خام
خر كجا ناموس و تقوي از كجا
خر چه داند خشيت و خوف و رجا
عقل باشد آمني و عدل‌جو
بر زن و بر مرد اما عقل كو
ور گريزم من روم سوي زنان
هم‌چو يوسف افتم اندر افتتان
يوسف از زن يافت زندان و فشار
من شوم توزيع بر پنجاه دار
آن زنان از جاهلي بر من تنند
اولياشان قصد جان من كنند
نه ز مردان چاره دارم نه از زنان
چون كنم كه ني ازينم نه از آن
بعد از آن كودك به كوسه بنگريست
گفت او با آن دو مو از غم بريست
فارغست از خشت و از پيكار خشت
وز چو تو مادرفروش كنك زشت
بر زنخ سه چار مو بهر نمون
بهتر از سي خشت گرداگرد كون
ذره‌اي سايهٔ عنايت بهترست
از هزاران كوشش طاعت‌پرست
زانك شيطان خشت طاعت بر كند
گر دو صد خشتست خود را ره كند
خشت اگر پرست بنهادهٔ توست
آن دو سه مو از عطاي آن سوست
در حقيقت هر يكي مو زان كهيست
كان امان‌نامهٔ صلهٔ شاهنشهيست
تو اگر صد قفل بنهي بر دري
بر كند آن جمله را خيره‌سري
شحنه‌اي از موم اگر مهري نهد
پهلوانان را از آن دل بشكهد
آن دو سه تار عنايت هم‌چو كوه
سد شد چون فر سيما در وجوه
خشت را مگذار اي نيكوسرشت
ليك هم آمن مخسپ از ديو زشت
رو دو تا مو زان كرم با دست آر
وانگهان آمن بخسپ و غم مدار
نوم عالم از عبادت به بود
آنچنان علمي كه مستنبه بود
آن سكون سابح اندر آشنا
به ز جهد اعجمي با دست و پا
اعجمي زد دست و پا و غرق شد
مي‌رود سباح ساكن چون عمد
علم درياييست بي‌حد و كنار
طالب علمست غواص بحار
گر هزاران سال باشد عمر او
او نگردد سير خود از جست و جو
كان رسول حق بگفت اندر بيان
اينك منهومان هما لا يشبعان


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد