بخش ۱۰۳ - حكايت آن پادشاه و وصيت كردن او سه پسر خويش را

۳۷ بازديد


بود شاهي شاه را بد سه پسر
هر سه صاحب‌فطنت و صاحب‌نظر
هر يكي از ديگري استوده‌تر
در سخا و در وغا و كر و فر
پيش شه شه‌زادگان استاده جمع
قرة العينان شه هم‌چون سه شمع
از ره پنهان ز عينين پسر
مي‌كشيد آبي نخيل آن پدر
تا ز فرزند آب اين چشمه شتاب
مي‌رود سوي رياض مام و باب
تازه مي‌باشد رياض والدين
گشته جاري عينشان زين هر دو عين
چون شود چشمه ز بيماري عليل
خشك گردد برگ و شاخ آن نخيل
خشكي نخلش همي‌گويد پديد
كه ز فرزندان شجر نم مي‌كشيد
اي بسا كاريز پنهان هم‌چنين
متصل با جانتان يا غافلين
اي كشيده ز آسمان و از زمين
مايه‌ها تا گشته جسم تو سمين
عاريه‌ست اين كم همي‌بايد فشارد
كانچ بگرفتي همي‌بايد گزارد
جز نفخت كان ز وهاب آمدست
روح را باش آن دگرها بيهدست
بيهده نسبت به جان مي‌گويمش
ني بنسبت با صنيع محكمش


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد