بخش ۱۰۰ - ماخذهٔ يوسف صديق صلوات‌الله عليه به حبس بضع سنين

۳۵ بازديد


آنچنان كه يوسف از زندانيي
با نيازي خاضعي سعدانيي
خواست ياري گفت چون بيرون روي
پيش شه گردد امورت مستوي
ياد من كن پيش تخت آن عزيز
تا مرا هم وا خرد زين حبس نيز
كي دهد زندانيي در اقتناص
مرد زنداني ديگر را خلاص
اهل دنيا جملگان زندانيند
انتظار مرگ دار فانيند
جز مگر نادر يكي فردانيي
تن بزندان جان او كيوانيي
پس جزاي آنك ديد او را معين
ماند يوسف حبس در بضع سنين
ياد يوسف ديو از عقلش سترد
وز دلش ديو آن سخن از ياد برد
زين گنه كامد از آن نيكوخصال
ماند در زندان ز داور چند سال
كه چه تقصير آمد از خورشيد داد
تا تو چون خفاش افتي در سواد
هين چه تقصير آمد از بحر و سحاب
تا تو ياري خواهي از ريگ و سراب
عام اگر خفاش طبعند و مجاز
يوسفا داري تو آخر چشم باز
گر خفاشي رفت در كور و كبود
باز سلطان ديده را باري چه بود
پس ادب كردش بدين جرم اوستاد
كه مساز از چوب پوسيده عماد
ليك يوسف را به خود مشغول كرد
تا نيايد در دلش زان حبس درد
آن‌چنانش انس و مستي داد حق
كه نه زندان ماند پيشش نه غسق
نيست زنداني وحش‌تر از رحم
ناخوش و تاريك و پرخون و وخم
چون گشادت حق دريچه سوي خويش
در رحم هر دم فزايد تنت بيش
اندر آن زندان ز ذوق بي‌قياس
خوش شكفت از غرس جسم تو حواس
زان رحم بيرون شدن بر تو درشت
مي‌گريزي از زهارش سوي پشت
راه لذت از درون دان نه از برون
ابلهي دان جستن قصر و حصون
آن يكي در كنج مسجد مست و شاد
وآن دگر در باغ ترش و بي‌مراد
قصر چيزي نيست ويران كن بدن
گنج در ويرانيست اي مير من
اين نمي‌بيني كه در بزم شراب
مست آنگه خوش شود كو شد خراب
گرچه پر نقش است خانه بر كنش
گنج جو و از گنج آبادان كنش
خانهٔ پر نقش تصوير و خيال
وين صور چون پرده بر گنج وصال
پرتو گنجست و تابش‌هاي زر
كه درين سينه همي‌جوشد صور
هم ز لطف و عكس آب با شرف
پرده شد بر روي آب اجزاي كف
هم ز لطف و جوش جان با ثمن
پرده‌اي بر روي جان شد شخص تن
پس مثل بشنو كه در افواه خاست
كه اينچ بر ماست اي برادر هم ز ماست
زين حجاب اين تشنگان كف‌پرست
ز آب صافي اوفتاده دوردست
آفتابا با چو تو قبله و امام
شب‌پرستي و خفاشي مي‌كنيم
سوي خود كن اين خفاشان را مطار
زين خفاشيشان بخر اي مستجار
اين جوان زين جرم ضالست و مغير
كه بمن آمد ولي او را مگير
در عماد الملك اين انديشه‌ها
گشته جوشان چون اسد در بيشه‌ها
ايستاده پيش سلطان ظاهرش
در رياض غيب جان طايرش
چون ملايك او به اقليم الست
هر دمي مي‌شد به شرب تازه مست
اندرون سور و برون چون پر غمي
در تن هم‌چون لحد خوش عالمي
او درين حيرت بد و در انتظار
تا چه پيدا آيد از غيب و سرار
اسپ را اندر كشيدند آن زمان
پيش خوارمشاه سرهنگان كشان
الحق اندر زير اين چرخ كبود
آن‌چنان كره به قد و تگ نبود
مي‌ربودي رنگ او هر ديده را
مرحب آن از برق و مه زاييده را
هم‌چو مه هم‌چون عطارد تيزرو
گوييي صرصر علف بودش نه جو
ماه عرصهٔ آسمان را در شبي
مي‌برد اندر مسير و مذهبي
چون به يك شب مه بريد ابراج را
از چه منكر مي‌شوي معراج را
صد چو ماهست آن عجب در يتيم
كه به يك ايماء او شد مه دو نيم
آن عجب كو در شكاف مه نمود
هم به قدر ضعف حس خلق بود
كار و بار انبيا و مرسلون
هست از افلاك و اخترها برون
تو برون رو هم ز افلاك و دوار
وانگهان نظاره كن آن كار و بار
در ميان بيضه‌اي چون فرخ‌ها
نشنوي تسبيح مرغان هوا
معجزات اين‌جا نخواهد شرح گشت
ز اسپ و خوارمشاه گو و سرگذشت
آفتاب لطف حق بر هر چه تافت
از سگ و از اسپ فر كهف يافت
تاب لطفش را تو يكسان هم مدان
سنگ را و لعل را داد او نشان
لعل را زان هست گنج مقتبس
سنگ را گرمي و تاباني و بس
آنك بر ديوار افتد آفتاب
آن‌چنان نبود كز آب و اضطراب
چون دمي حيران شد از وي شاه فرد
روي خود سوي عماد الملك كرد
كاي اچي بس خوب اسپي نيست اين
از بهشتست اين مگر نه از زمين
پس عماد الملك گفتش اي خديو
چون فرشته گردد از ميل تو ديو
در نظر آنچ آوري گرديد نيك
بس گش و رعناست اين مركب وليك
هست ناقص آن سر اندر پيكرش
چون سر گاوست گويي آن سرش
در دل خوارمشه اين دم كار كرد
اسپ را در منظر شه خوار كرد
چون غرض دلاله گشت و واصفي
از سه گز كرباس يابي يوسفي
چونك هنگام فراق جان شود
ديو دلال در ايمان شود
پس فروشد ابله ايمان را شتاب
اندر آن تنگي به يك ابريق آب
وان خيالي باشد و ابريق ني
قصد آن دلال جز تخريق ني
اين زمان كه تو صحيح و فربهي
صدق را بهر خيالي مي‌دهي
مي‌فروشي هر زماني در كان
هم‌چو طفلي مي‌ستاني گردگان
پس در آن رنجوري روز اجل
نيست نادر گر بود اينت عمل
در خيالت صورتي جوشيده‌اي
هم‌چو جوزي وقت دق پوسيده‌اي
هست از آغاز چون بدر آن خيال
ليك آخر مي‌شود هم‌چون هلال
گر تو اول بنگري چون آخرش
فارغ آيي از فريب فاترش
جوز پوسيده‌ست دنيا اي امين
امتحانش كم كن از دورش ببين
شاه ديد آن اسپ را با چشم حال
وآن عمادالملك با چشم مل
چشم شه دو گز همي ديد از لغز
چشم آن پايان‌نگر پنجاه گز
آن چه سرمه‌ست آنك يزدان مي‌كشد
كز پس صد پرده بيند جان رشد
چشم مهتر چون به آخر بود جفت
پس بدان ديده جهان را جيفه گفت
زين يكي ذمش كه بشنود او وحسپ
پس فسرد اندر دل شه مهر اسپ
چشم خود بگذاشت و چشم او گزيد
هوش خود بگذاشت و قول او شنيد
اين بهانه بود و آن ديان فرد
از نياز آن در دل شه سرد كرد
در ببست از حسن او پيش بصر
آن سخن بد در ميان چون بانگ در
پرده كرد آن نكته را بر چشم شه
كه از آن پرده نمايد مه سيه
پاك بنايي كه بر سازد حصون
در جهان غيب از گفت و فسون
بانگ در دان گفت را از قصر راز
تا كه بانگ وا شدست اين يا فراز
بانگ در محسوس و در از حس برون
تبصرون اين بانگ و در لا تبصرون
چنگ حكمت چونك خوش‌آواز شد
تا چه در از روض جنت باز شد
بانگ گفت بد چو دروا مي‌شود
از سقر تا خود چه در وا مي‌شود
بانگ در بشنو چو دوري از درش
اي خنك او را كه وا شد منظرش
چون تو مي‌بيني كه نيكي مي‌كني
بر حيات و راحتي بر مي‌زني
چونك تقصير و فسادي مي‌رود
آن حيات و ذوق پنهان مي‌شود
ديد خود مگذار از ديد خسان
كه به مردارت كشند اين كركسان
چشم چون نرگس فروبندي كه چي
هين عصاام كش كه كورم اي اچي
وان عصاكش كه گزيدي در سفر
خود ببيني باشد از تو كورتر
دست كورانه به حبل الله زن
جز بر امر و نهي يزداني متن
چيست حبل‌الله رها كردن هوا
كين هوا شد صرصري مر عاد را
خلق در زندان نشسته از هواست
مرغ را پرها ببسته از هواست
ماهي اندر تابهٔ گرم از هواست
رفته از مستوريان شرم از هواست
خشم شحنه شعلهٔ نار از هواست
چارميخ و هيبت دار از هواست
شحنهٔ اجسام ديدي بر زمين
شحنهٔ احكام جان را هم ببين
روح را در غيب خود اشكنجه‌هاست
ليك تا نجهي شكنجه در خفاست
چون رهيدي بيني اشكنجه و دمار
زانك ضد از ضد گردد آشكار
آنك در چه زاد و در آب سياه
او چه داند لطف دشت و رنج چاه
چون رها كردي هوا از بيم حق
در رسد سغراق از تسنيم حق
لا تطرق في هواك سل سبيل
من جناب الله نحو السلسبيل
لا تكن طوع الهوي مثل الحشيش
ان ظل العرش اولي من عريش
گفت سلطان اسپ را وا پس بريد
زودتر زين مظلمه بازم خريد
با دل خود شه نفرمود اين قدر
شير را مفريب زين راس البقر
پاي گاو اندر ميان آري ز داو
رو ندوزد حق بر اسپي شاخ گاو
بس مناسب صنعتست اين شهره زاو
كي نهد بر جسم اسپ او عضو گاو
زاو ابدان را مناسب ساخته
قصرهاي منتقل پرداخته
در ميان قصرها تخريج‌ها
از سوي اين سوي آن صهريج‌ها
وز درونشان عالمي بي‌منتها
در ميان خرگهي چندين فضا
گه چو كابوسي نمايد ماه را
گه نمايد روضه قعر چاه را
قبض و بسط چشم دل از ذوالجلال
دم به دم چون مي‌كند سحر حلال
زين سبب درخواست از حق مصطفي
زشت را هم زشت و حق را حق‌نما
تا به آخر چون بگرداني ورق
از پشيماني نه افتم در قلق
مكر كه كرد آن عماد الملك فرد
مالك الملكش بدان ارشاد كرد
مكر حق سرچشمهٔ اين مكرهاست
قلب بين اصبعين كبرياست
آنك سازد در دلت مكر و قياس
آتشي داند زدن اندر پلاس


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد