بينهايت آمد اين خوش سرگذشت
چون غريب از گور خواجه باز گشت
پاي مردش سوي خانهٔ خويش برد
مهر صد دينار را فا او سپرد
لوتش آورد و حكايتهاش گفت
كز اميد اندر دلش صد گل شكفت
آنچ بعد العسر يسر او ديده بود
با غريب از قصهٔ آن لب گشود
نيمشب بگذشت و افسانه كنان
خوابشان انداخت تا مرعاي جان
ديد پامرد آن همايون خواجه را
اندر آن شب خواب بر صدر سرا
خواجه گفت اي پايمرد با نمك
آنچ گفتي من شنيدم يك به يك
ليك پاسخ دادنم فرمان نبود
بياشارت لب نيارستم گشود
ما چو واقف گشتهايم از چون و چند
مهر با لبهاي ما بنهادهاند
تا نگردد رازهاي غيب فاش
تا نگردد منهدم عيش و معاش
تا ندرد پردهٔ غفلت تمام
تا نماند ديگ محنت نيمخام
ما همه گوشيم كر شد نقش گوش
ما همه نطقيم ليكن لب خموش
هر چه ما داديم ديديم اين زمان
اين جهان پردهست و عينست آن جهان
روز كشتن روز پنهان كردنست
تخم در خاكي پريشان كردنست
وقت بدرودن گه منجل زدن
روز پاداش آمد و پيدا شدن
دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۱۷ ۳۹ بازديد
تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد