بخش ۸۴ - منادي كردن سيد ملك ترمد

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۸۴ - منادي كردن سيد ملك ترمد

۳۵ بازديد


سيد ترمد كه آنجا شاه بود
مسخرهٔ او دلقك آگاه بود
داشت كاري در سمرقند او مهم
جست‌الاقي تا شود او مستتم
زد منادي هر كه اندر پنج روز
آردم زانجا خبر بدهم كنوز
دلقك اندر ده بد و آن را شنيد
بر نشست و تا بترمد مي‌دويد
مركبي دو اندر آن ره شد سقط
از دوانيدن فرس را زان نمط
پس به ديوان در دويد از گرد راه
وقت ناهنگام ره جست او به شاه
فجفجي در جملهٔ ديوان فتاد
شورشي در وهم آن سلطان فتاد
خاص و عام شهر را دل شد ز دست
تا چه تشويش و بلا حادث شدست
يا عدوي قاهري در قصد ماست
يا بلايي مهلكي از غيب خاست
كه ز ده دلقك به سيران درشت
چند اسپي تازي اندر راه كشت
جمع گشته بر سراي شاه خلق
تا چرا آمد چنين اشتاب دلق
از شتاب او و فحش اجتهاد
غلغل و تشويش در ترمد فتاد
آن يكي دو دست بر زانوزنان
وآن دگر از وهم واويلي‌كنان
از نفير و فتنه و خوف نكال
هر دلي رفته به صد كوي خيال
هر كسي فالي همي‌زد از قياس
تا چه آتش اوفتاد اندر پلاس
راه جست و راه دادش شاه زود
چون زمين بوسيد گفتش هي چه بود
هركه مي‌پرسيد حالي زان ترش
دست بر لب مي‌نهاد او كه خمش
وهم مي‌افزود زين فرهنگ او
جمله در تشويش گشته دنگ او
كرد اشارت دلق كه اي شاه كرم
يك‌دمي بگذار تا من دم زنم
تا كه باز آيد به من عقلم دمي
كه فتادم در عجايب عالمي
بعد يك ساعت كه شه از وهم و ظن
تلخ گشتش هم گلو و هم دهن
كه نديده بود دلقك را چنين
كه ازو خوشتر نبودش هم‌نشين
دايما دستان و لاغ افراشتي
شاه را او شاد و خندان داشتي
آن چنان خندانش كردي در نشست
كه گرفتي شه شكم را با دو دست
كه ز زور خنده خوي كردي تنش
رو در افتادي ز خنده كردنش
باز امروز اين چنين زرد و ترش
دست بر لب مي‌زند كاي شه خمش
وهم در وهم و خيال اندر خيال
شاه را تا خود چه آيد از نكال
كه دل شه با غم و پرهيز بود
زانك خوارمشاه بس خون‌ريز بود
بس شهان آن طرف را كشته بود
يا به حيله يا به سطوت آن عنود
اين شه ترمد ازو در وهم بود
وز فن دلقك خود آن وهمش فزود
گفت زوتر بازگو تا حال چيست
اين چنين آشوب و شور تو ز كيست
گفت من در ده شنيدم آنك شاه
زد منادي بر سر هر شاه‌راه
كه كسي خواهم كه تازد در سه روز
تا سمرقند و دهم او را كنوز
من شتابيدم بر تو بهر آن
تا بگويم كه ندارم آن توان
اين چنين چستي نيايد از چو من
باري اين اوميد را بر من متن
گفت شه لعنت برين زوديت باد
كه دو صد تشويش در شهر اوفتاد
از براي اين قدر خام‌ريش
آتش افكندي درين مرج و حشيش
هم‌چو اين خامان با طبل و علم
كه الاقانيم در فقر و عدم
لاف شيخي در جهان انداخته
خويشتن را بايزيدي ساخته
هم ز خود سالك شده واصل شده
محفلي واكرده در دعوي‌كده
خانهٔ داماد پرآشوب و شر
قوم دختر را نبوده زين خبر
ولوله كه كار نيمي راست شد
شرطهايي كه ز سوي ماست شد
خانه‌ها را روفتيم آراستيم
زين هوس سرمست و خوش برخاستيم
زان طرف آمد يكي پيغام ني
مرغي آمد اين طرف زان بام ني
زين رسالات مزيد اندر مزيد
يك جوابي زان حواليتان رسيد
ني وليكن يار ما زين آگهست
زانك از دل سوي دل لا بد رهست
پس از آن ياري كه اوميد شماست
از جواب نامه ره خالي چراست
صد نشانست از سرار و از جهار
ليك بس كن پرده زين در بر مدار
باز رو تا قصهٔ آن دلق گول
كه بلا بر خويش آورد از فضول
پس وزيرش گفت اي حق را ستن
بشنو از بندهٔ كمينه يك سخن
دلقك از ده بهر كاري آمدست
راي او گشت و پشيمانش شدست
ز آب و روغن كهنه را نو مي‌كند
او به مسخرگي برون‌شو مي‌كند
غمد را بنمود و پنهان كرد تيغ
بايد افشردن مرورا بي‌دريغ
پسته را يا جوز را تا نشكني
ني نمايد دل ني بدهد روغني
مشنو اين دفع وي و فرهنگ او
در نگر در ارتعاش و رنگ او
گفت حق سيماهم في وجههم
زانك غمازست سيما و منم
اين معاين هست ضد آن خبر
كه بشر به سرشته آمد اين بشر
گفت دلقك با فغان و با خروش
صاحبا در خون اين مسكين مكوش
بس گمان و وهم آيد در ضمير
كان نباشد حق و صادق اي امير
ان بعض الظن اثم است اي وزير
نيست استم راست خاصه بر فقير
شه نگيرد آنك مي‌رنجاندش
از چه گيرد آنك مي‌خنداندش
گفت صاحب پيش شه جاگير شد
كاشف اين مكر و اين تزوير شد
گفت دلقك را سوي زندان بريد
چاپلوس و زرق او را كم خريد
مي‌زنيدش چون دهل اشكم‌تهي
تا دهل‌وار او دهدمان آگهي
تر و خشك و پر و تي باشد دهل
بانگ او آگه كند ما را ز كل
تا بگويد سر خود از اضطرار
آنچنان كه گيرد اين دلها قرار
چون طمانينست صدق و با فروغ
دل نيارامد به گفتار دروغ
كذب چون خس باشد و دل چون دهان
خس نگردد در دهان هرگز نهان
تا درو باشد زباني مي‌زند
تا به دانش از دهان بيرون كند
خاصه كه در چشم افتد خس ز باد
چشم افتد در نم و بند و گشاد
ما پس اين خس را زنيم اكنون لگد
تا دهان و چشم ازين خس وا رهد
گفت دلقك اي ملك آهسته باش
روي حلم و مغفرت را كم‌خراش
تا بدين حد چيست تعجيل نقم
من نمي‌پرم به دست تو درم
آن ادب كه باشد از بهر خدا
اندر آن مستعجلي نبود روا
وآنچ باشد طبع و خشم و عارضي
مي‌شتابد تا نگردد مرتضي
ترسد ار آيد رضا خشمش رود
انتقام و ذوق آن فايت شود
شهوت كاذب شتابد در طعام
خوف فوت ذوق هست آن خود سقام
اشتها صادق بود تاخير به
تا گواريده شود آن بي‌گره
تو پي دفع بلايم مي‌زني
تا ببيني رخنه را بندش كني
تا از آن رخنه برون نايد بلا
غير آن رخنه بسي دارد قضا
چارهٔ دفع بلا نبود ستم
چاره احسان باشد و عفو و كرم
گفت الصدقه مرد للبلا
داو مرضاك به صدقه يا فتي
صدقه نبود سوختن درويش را
كور كردن چشم حلم‌انديش را
گفت شه نيكوست خير و موقعش
ليك چون خيري كني در موضعش
موضع رخ شه نهي ويرانيست
موضع شه اسپ هم نادانيست
در شريعت هم عطا هم زجر هست
شاه را صدر و فرس را درگه است
عدل چه بود وضع اندر موضعش
ظلم چه بود وضع در ناموقعش
نيست باطل هر چه يزدان آفريد
از غضب وز حلم وز نصح و مكيد
خير مطلق نيست زينها هيچ چيز
شر مطلق نيست زينها هيچ نيز
نفع و ضر هر يكي از موضعست
علم ازين رو واجبست و نافعست
اي بسا زجري كه بر مسكين رود
در ثواب از نان و حلوا به بود
زانك حلوا بي‌اوان صفرا كند
سيليش از خبث مستنقا كند
سيليي در وقت بر مسكين بزن
كه رهاند آنش از گردن زدن
زخم در معني فتد از خوي بد
چوب بر گرد اوفتد نه بر نمد
بزم و زندن هست هر بهرام را
بزم مخلص را و زندان خام را
شق بايد ريش را مرهم كني
چرك را در ريش مستحكم كني
تا خورد مر گوشت را در زير آن
نيم سودي باشد و پنجه زيان
گفت دلقك من نمي‌گويم گذار
من همي‌گويم تحريي بيار
هين ره صبر و تاني در مبند
صبر كن انديشه مي‌كن روز چند
در تاني بر يقيني بر زني
گوش‌مال من بايقاني كني
در روش يمشي مكبا خود چرا
چون همي‌شايد شدن در استوا
مشورت كن با گروه صالحان
بر پيمبر امر شاورهم بدان
امرهم شوري براي اين بود
كز تشاور سهو و كژ كمتر رود
اين خردها چون مصابيح انورست
بيست مصباح از يكي روشن‌ترست
بوك مصباحي فتد اندر ميان
مشتعل گشته ز نور آسمان
غيرت حق پرده‌اي انگيختست
سفلي و علوي به هم آميختست
گفت سيروا مي‌طلب اندر جهان
بخت و روزي را همي‌كن امتحان
در مجالس مي‌طلب اندر عقول
آن چنان عقلي كه بود اندر رسول
زانك ميراث از رسول آنست و بس
كه ببيند غيبها از پيش و پس
در بصرها مي‌طلب هم آن بصر
كه نتابد شرح آن اين مختصر
بهر اين كردست منع آن با شكوه
از ترهب وز شدن خلوت به كوه
تا نگردد فوت اين نوع التقا
كان نظر بختست و اكسير بقا
در ميان صالحان يك اصلحيست
بر سر توقيعش از سلطان صحيست
كان دعا شد با اجابت مقترن
كفو او نبود كبار انس و جن
در مري‌اش آنك حلو و حامض است
حجت ايشان بر حق داحض است
كه چو ما او را به خود افراشتيم
عذر و حجت از ميان بر داشتيم
قبله را چون كرد دست حق عيان
پس تحري بعد ازين مردود دان
هين بگردان از تحري رو و سر
كه پديد آمد معاد و مستقر
يك زمان زين قبله گر ذاهل شوي
سخرهٔ هر قبلهٔ باطل شوي
چون شوي تمييزده را ناسپاس
بجهد از تو خطرت قبله‌شناس
گر ازين انبار خواهي بر و بر
نيم‌ساعت هم ز همدردان مبر
كه در آن دم كه ببري زين معين
مبتلي گردي تو با بئس القرين


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد