بخش ۸۰ - حكايت آن سه مسافر مسلمان و ترسا و جهود

۳۷ بازديد


يك حكايت بشنو اينجا اي پسر
تا نگردي ممتحن اندر هنر
آن جهود و مؤمن و ترسا مگر
همرهي كردند با هم در سفر
با دو گمره همره آمد مؤمني
چون خرد با نفس و با آهرمني
مرغزي و رازي افتند از سفر
همره و هم‌سفره پيش هم‌دگر
در قفس افتند زاغ و جغد و باز
جفت شد در حبس پاك و بي‌نماز
كرده منزل شب به يك كاروانسرا
اهل شرق و اهل غرب و ما ورا
مانده در كاروانسرا خرد و شگرف
روزها با هم ز سرما و ز برف
چون گشاده شد ره و بگشاد بند
بسكلند و هر يكي جايي روند
چون قفس را بشكند شاه خرد
جمع مرغان هر يكي سويي پرد
پر گشايد پيش ازين بر شوق و ياد
در هواي جنس خود سوي معاد
پر گشايد هر دمي با اشك و آه
ليك پريدن ندارد روي و راه
راه شد هر يك پرد مانند باد
سوي آن كز ياد آن پر مي‌گشاد
آن طرف كه بود اشك و آه او
چونك فرصت يافت باشد راه او
در تن خود بنگر اين اجزاي تن
از كجاها گرد آمد در بدن
آبي و خاكي و بادي و آتشي
عرشي و فرشي و رومي و گشي
از اميد عود هر يك بسته طرف
اندرين كاروانسرا از بيم برف
برف گوناگون جمود هر جماد
در شتاي بعد آن خورشيد داد
چون بتابد تف آن خورشيد جشم
كوه گردد گاه ريگ و گاه پشم
در گداز آيد جمادات گران
چون گداز تن به وقت نقل جان
چون رسيدند اين سه همره منزلي
هديه‌شان آورد حلوا مقبلي
برد حلوا پيش آن هر سه غريب
محسني از مطبخ اني قريب
نان گرم و صحن حلواي عسل
برد آنك در ثوابش بود امل
الكياسه والادب لاهل المدر
الضيافه والقري لاهل الوبر
الضيافة للغريب والقري
اودع الرحمن في اهل القري
كل يوم في القري ضيف حديث
ما له غير الاله من مغيث
كل ليل في القري وفد جديد
ما لهم ثم سوي الله محيد
تخمه بودند آن دو بيگانه ز خور
بود صايم روز آن مؤمن مگر
چون نماز شام آن حلوا رسيد
بود مؤمن مانده در جوع شديد
آن دو كس گفتند ما از خور پريم
امشبش بنهيم و فردايش خوريم
صبر گيريم امشب از خور تن زنيم
بهر فردا لوت را پنهان كنيم
گفت مؤمن امشب اين خورده شود
صبر را بنهيم تا فردا بود
پس بدو گفتند زين حكمت‌گري
قصد تو آن است تا تنها خوري
گفت اي ياران نه كه ما سه تنيم
چون خلاف افتاد تا قسمت كنيم
هركه خواهد قسم خود بر جان زند
هركه خواهد قسم خود پنهان كند
آن دو گفتندش ز قسمت در گذر
گوش كن قسام في‌النار از خبر
گفت قسام آن بود كو خويش را
كرد قسمت بر هوا و بر خدا
ملك حق و جمله قسم اوستي
قسم ديگر را دهي دوگوستي
اين اسد غالب شدي هم بر سگان
گر نبودي نوبت آن بدرگان
قصدشان آن كان مسلمان غم خورد
شب برو در بي‌نوايي بگذرد
بود مغلوب او به تسليم و رضا
گفت سمعا طاعة اصحابنا
پس بخفتند آن شب و برخاستند
بامدادان خويش را آراستند
روي شستند و دهان و هر يكي
داشت اندر ورد راه و مسلكي
يك زماني هر كسي آورد رو
سوي ورد خويش از حق فضل‌جو
مؤمن و ترسا جهود و گبر و مغ
جمله را رو سوي آن سلطان الغ
بلك سنگ و خاك و كوه و آب را
هست واگشت نهاني با خدا
اين سخن پايان ندارد هر سه يار
رو به هم كردند آن دم ياروار
آن يكي گفتا كه هر يك خواب خويش
آنچ ديد او دوش گو آور به پيش
هركه خوابش بهتر اين را او خورد
قسم هر مفضول را افضل برد
آنك اندر عقل بالاتر رود
خوردن او خوردن جمله بود
فوق آمد جان پر انوار او
باقيان را بس بود تيمار او
عاقلان را چون بقا آمد ابد
پس به معني اين جهان باقي بود
پس جهود آورد آنچ ديده بود
تا كجا شب روح او گرديده بود
گفت در ره موسي‌ام آمد به پيش
گربه بيند دنبه اندر خواب خويش
در پي موسي شدم تا كوه طور
هر سه‌مان گشتيم ناپيدا ز نور
هر سه سايه محو شد زان آفتاب
بعد از آن زان نور شد يك فتح باب
نور ديگر از دل آن نور رست
پس ترقي جست آن ثانيش چست
هم من و هم موسي و هم كوه طور
هر سه گم گشتيم زان اشراق نور
بعد از آن ديدم كه كه سه شاخ شد
چونك نور حق درو نفاخ شد
وصف هيبت چون تجلي زد برو
مي‌سكست از هم همي‌شد سو به سو
آن يكي شاخ كه آمد سوي يم
گشت شيرين آب تلخ هم‌چو سم
آن يكي شاخش فرو شد در زمين
چشمهٔ دارو برون آمد معين
كه شفاي جمله رنجوران شد آب
از همايوني وحي مستطاب
آن يكي شاخ دگر پريد زود
تا جوار كعبه كه عرفات بود
باز از آن صعقه چو با خود آمدم
طور بر جا بد نه افزون و نه كم
ليك زير پاي موسي هم‌چو يخ
مي‌گدازيد او نماندش شاخ و شخ
با زمين هموار شد كه از نهيب
گشت بالايش از آن هيبت نشيب
باز با خود آمدم زان انتشار
باز ديدم طور و موسي برقرار
وآن بيابان سر به سر در ذيل كوه
پر خلايق شكل موسي در وجوه
چون عصا و خرقهٔ او خرقه‌شان
جمله سوي طور خوش دامن كشان
جمله كفها در دعا افراخته
نغمهٔ ارني به هم در ساخته
باز آن غشيان چو از من رفت زود
صورت هر يك دگرگونم نمود
انبيا بودند ايشان اهل ود
اتحاد انبياام فهم شد
باز املاكي همي ديدم شگرف
صورت ايشان بد از اجرام برف
حلقهٔ ديگر ملايك مستعين
صورت ايشان به جمله آتشين
زين نسق مي‌گفت آن شخص جهود
بس جهودي كه آخرش محمود بود
هيچ كافر را به خواري منگريد
كه مسلمان مردنش باشد اميد
چه خبر داري ز ختم عمر او
تا بگرداني ازو يك‌باره رو
بعد از ان ترسا در آمد در كلام
كه مسيحم رو نمود اندر منام
من شدم با او به چارم آسمان
مركز و مثواي خورشيد جهان
خود عجب‌هاي قلاع آسمان
نسبتش نبود به آيات جهان
هر كسي دانند اي فخر البنين
كه فزون باشد فن چرخ از زمين


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد