بخش ۸۶ - تدبير كردن موش به چغز

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۸۶ - تدبير كردن موش به چغز

۳۴ بازديد


اين سخن پايان ندارد گفت موش
چغز را روزي كاي مصباح هوش
وقتها خواهم كه گويم با تو راز
تو درون آب داري ترك‌تاز
بر لب جو من ترا نعره‌زنان
نشنوي در آب نالهٔ عاشقان
من بدين وقت معين اي دلير
مي‌نگردم از محاكات تو سير
پنج وقت آمد نماز و رهنمون
عاشقان را في صلاة دائمون
نه به پنج آرام گيرد آن خمار
كه در آن سرهاست ني پانصد هزار
نيست زر غبا وظيفهٔ عاشقان
سخت مستسقيست جان صادقان
نيست زر غبا وظيفهٔ ماهيان
زانك بي‌دريا ندارند انس جان
آب اين دريا كه هايل بقعه‌ايست
با خمار ماهيان خود جرعه‌ايست
يك دم هجران بر عاشق چو سال
وصل سالي متصل پيشش خيال
عشق مستسقيست مستسقي‌طلب
در پي هم اين و آن چون روز و شب
روز بر شب عاشقست و مضطرست
چون ببيني شب برو عاشق‌ترست
نيستشان از جست‌وجو يك لحظه‌ايست
از پي همشان يكي دم ايست نيست
اين گرفته پاي آن آن گوش اين
اين بر آن مدهوش و آن بي‌هوش اين
در دل معشوق جمله عاشق است
در دل عذرا هميشه وامق است
در دل عاشق به جز معشوق نيست
در ميانشان فارق و فاروق نيست
بر يكي اشتر بود اين دو درا
پس چه زر غبا بگنجد اين دو را
هيچ كس با خويش زر غبا نمود
هيچ كس با خود به نوبت يار بود
آن يكيي نه كه عقلش فهم كرد
فهم اين موقوف شد بر مرگ مرد
ور به عقل ادراك اين ممكن بدي
قهر نفس از بهر چه واجب شدي
با چنان رحمت كه دارد شاه هش
بي‌ضرورت چون بگويد نفس كش


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد