بخش ۳۳ - بيان آنك هنرها و زيركيها و مال دنيا هم‌چون پرهاي طاوس عدو جانست

۳۸ بازديد


پس هنر آمد هلاكت خام را
كز پي دانه نبيند دام را
اختيار آن را نكو باشد كه او
مالك خود باشد اندر اتقوا
چون نباشد حفظ و تقوي زينهار
دور كن آلت بينداز اختيار
جلوه‌گاه و اختيارم آن پرست
بر كنم پر را كه در قصد سرست
نيست انگارد پر خود را صبور
تا پرش در نفكند در شر و شور
پس زيانش نيست پر گو بر مكن
گر رسد تيري به پيش آرد مجن
ليك بر من پر زيبا دشمنيست
چونك از جلوه‌گري صبريم نيست
گر بدي صبر و حفاظم راه‌بر
بر فزودي ز اختيارم كر و فر
هم‌چو طفلم يا چو مست اندر فتن
نيست لايق تيغ اندر دست من
گر مرا عقلي بدي و منزجر
تيغ اندر دست من بودي ظفر
عقل بايد نورده چون آفتاب
تا زند تيغي كه نبود جز صواب
چون ندارم عقل تابان و صلاح
پس چرا در چاه نندازم سلاح
در چه اندازم كنون تيغ و مجن
كين سلاح خصم من خواهد شدن
چون ندارم زور و ياري و سند
تيغم او بستاند و بر من زند
رغم اين نفس وقيحه‌خوي را
كه نپوشد رو خراشم روي را
تا شود كم اين جمال و اين كمال
چون نماند رو كم افتم در وبال
چون بدين نيت خراشم بزه نيست
كه به زخم اين روي را پوشيدنيست
گر دلم خوي ستيري داشتي
روي خوبم جز صفا نفراشتي
چون نديدم زور و فرهنگ و صلاح
خصم ديدم زود بشكستم سلاح
تا نگردد تيغ من او را كمال
تا نگردد خنجرم بر من وبال
مي‌گريزم تا رگم جنبان بود
كي فرار از خويشتن آسان بود
آنك از غيري بود او را فرار
چون ازو ببريد گيرد او قرار
من كه خصمم هم منم اندر گريز
تا ابد كار من آمد خيزخيز
نه به هندست آمن و نه در ختن
آنك خصم اوست سايهٔ خويشتن


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد