بخش ۲۷ - در بيان آنك صفا و سادگي نفس مطمنه از فكرتها مشوش شود

۳۸ بازديد


روي نفس مطمئنه در جسد
زخم ناخنهاي فكرت مي‌كشد
فكرت بد ناخن پر زهر دان
مي‌خراشد در تعمق روي جان
تا گشايد عقدهٔ اشكال را
در حدث كردست زرين بيل را
عقده را بگشاده گير اي منتهي
عقدهٔ سختست بر كيسهٔ تهي
دز گشاد عقده‌ها گشتي تو پير
عقدهٔ چندي دگر بگشاده گير
عقده‌اي كه آن بر گلوي ماست سخت
كه بداني كه خسي يا نيك‌بخت
حل اين اشكال كن گر آدمي
خرج اين كن دم اگر آدم‌دمي
حد اعيان و عرض دانسته گير
حد خود را دان كه نبود زين گزير
چون بداني حد خود زين حدگريز
تا به بي‌حد در رسي اي خاك‌بيز
عمر در محمول و در موضوع رفت
بي‌بصيرت عمر در مسموع رفت
هر دليلي بي‌نتيجه و بي‌اثر
باطل آمد در نتيجهٔ خود نگر
جز به مصنوعي نديدي صانعي
بر قياس اقتراني قانعي
مي‌فزايد در وسايط فلسفي
از دلايل باز برعكسش صفي
اين گريزد از دليل و از حجاب
از پي مدلول سر برده به جيب
گر دخان او را دليل آتشست
بي‌دخان ما را در آن آتش خوشست
خاصه اين آتش كه از قرب ولا
از دخان نزديك‌تر آمد به ما
پس سيه‌كاري بود رفتن ز جان
بهر تخييلات جان سوي دخان


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد