بخش ۳۱ - در بيان آنك عقل و روح در آب و گل محبوس‌اند هم‌چون هاروت و ماروت در چاه بابل

۳۵ بازديد


هم‌چو هاروت و چو ماروت آن دو پاك
بسته‌اند اينجا به چاه سهمناك
عالم سفلي و شهواني درند
اندرين چه گشته‌اند از جرم‌بند
سحر و ضد سحر را بي‌اختيار
زين دو آموزند نيكان و شرار
ليك اول پند بدهندش كه هين
سحر را از ما مياموز و مچين
ما بياموزيم اين سحر اي فلان
از براي ابتلا و امتحان
كه امتحان را شرط باشد اختيار
اختياري نبودت بي‌اقتدار
ميلها هم‌چون سگان خفته‌اند
اندريشان خير و شر بنهفته‌اند
چونك قدرت نيست خفتند اين رده
هم‌چو هيزم‌پاره‌ها و تن‌زده
تا كه مرداري در آيد در ميان
نفخ صور حرص كوبد بر سگان
چون در آن كوچه خري مردار شد
صد سگ خفته بدان بيدار شد
حرصهاي رفته اندر كتم غيب
تاختن آورد سر بر زد ز جيب
موبه موي هر سگي دندان شده
وز براي حيله دم جنبان شده
نيم زيرش حيله بالا آن غضب
چون ضعيف آتش كه يابد او حطب
شعله شعله مي‌رسد از لامكان
مي‌رود دود لهب تا آسمان
صد چنين سگ اندرين تن خفته‌اند
چون شكاري نيستشان بنهفته‌اند
يا چو بازانند و ديده دوخته
در حجاب از عشق صيدي سوخته
تا كله بردارد و بيند شكار
آنگهان سازد طواف كوهسار
شهوت رنجور ساكن مي‌بود
خاطر او سوي صحت مي‌رود
چون ببيند نان و سيب و خربزه
در مصاف آيد مزه و خوف بزه
گر بود صبار ديدن سود اوست
آن تهيج طبع سستش را نكوست
ور نباشد صبر پس ناديده به
تير دور اولي ز مرد بي‌زره


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد