بخش ۱۲ - عرضه كردن مصطفي عليه‌السلام شهادت را بر مهمان خويش

۳۶ بازديد


اين سخن پايان ندارد مصطفي
عرضه كرد ايمان و پذرفت آن فتي
آن شهادت را كه فرخ بوده است
بندهاي بسته را بگشوده است
گشت مؤمن گفت او را مصطفي
كه امشبان هم باش تو مهمان ما
گفت والله تا ابد ضيف توم
هر كجا باشم بهر جا كه روم
زنده كرده و معتق و دربان تو
اين جهان و آن جهان بر خوان تو
هر كه بگزيند جزين بگزيده خوان
عاقبت درد گلويش ز استخوان
هر كه سوي خوان غير تو رود
ديو با او دان كه هم‌كاسه بود
هر كه از همسايگي تو رود
ديو بي‌شكي كه همسايه‌ش شود
ور رود بي‌تو سفر او دوردست
ديو بد همراه و هم‌سفرهٔ ويست
ور نشيند بر سر اسپ شريف
حاسد ماهست ديو او را رديف
ور بچه گيرد ازو شهناز او
ديو در نسلش بود انباز او
در نبي شاركهم گفتست حق
هم در اموال و در اولاد اي شفق
گفت پيغامبر ز غيب اين را جلي
در مقالات نوادر با علي
يا رسول‌الله رسالت را تمام
تو نمودي هم‌چو شمس بي‌غمام
اين كه تو كردي دو صد مادر نكرد
عيسي از افسونش با عازر نكرد
از تو جانم از اجل نك جان ببرد
عازر ار شد زنده زان دم باز مرد
گشت مهمان رسول آن شب عرب
شير يك بز نيمه خورد و بست لب
كرد الحاحش بخور شير و رقاق
گفت گشتم سير والله بي‌نفاق
اين تكلف نيست ني ناموس و فن
سيرتر گشتم از آنك دوش من
در عجب ماندند جمله اهل بيت
پر شد اين قنديل زين يك قطره زيت
آنچ قوت مرغ بابيلي بود
سيري معدهٔ چنين پيلي شود
فجفجه افتاد اندر مرد و زن
قدر پشه مي‌خورد آن پيل‌تن
حرص و وهم كافري سرزير شد
اژدها از قوت موري سير شد
آن گدا چشمي كفر از وي برفت
لوت ايمانيش لمتر كرد و زفت
آنك از جوع البقر او مي‌طپيد
هم‌چو مريم ميوهٔ جنت بديد
ميوهٔ جنت سوي چشمش شتافت
معدهٔ چون دوزخش آرام يافت
ذات ايمان نعمت و لوتيست هول
اي قناعت كرده از ايمان به قول


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد