بخش ۶ - نواختن مصطفي عليه‌السلام آن عرب مهمان را

۳۶ بازديد


اين سخن پايان ندارد آن عرب
ماند از الطاف آن شه در عجب
خواست ديوانه شدن عقلش رميد
دست عقل مصطفي بازش كشيد
گفت اين سو آ بيامد آنچنان
كه كسي برخيزد از خواب گران
گفت اين سو آ مكن هين با خود آ
كه ازين سو هست با تو كارها
آب بر رو زد در آمد در سخن
كاي شهيد حق شهادت عرضه كن
تا گواهي بدهم و بيرون شوم
سيرم از هستي در آن هامون شوم
ما درين دهليز قاضي قضا
بهر دعوي الستيم و بلي
كه بلي گفتيم و آن را ز امتحان
فعل و قول ما شهودست و بيان
از چه در دهليز قاضي اي گواه
حبس باشي ده شهادت از پگاه
زان بخواندندت بدين‌جا تا كه تو
آن گواهي بدهي و ناري عتو
از لجاج خويشتن بنشسته‌اي
اندرين تنگي كف و لب بسته‌اي
تا بندهي آن گواهي اي شهيد
تو ازين دهليز كي خواهي رهيد
يك زمان كارست بگزار و بتاز
كار كوته را مكن بر خود دراز
خواه در صد سال خواهي يك زمان
اين امانت واگزار و وا رهان


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد