دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۱۹ ۳۵ بازديد
گفت با هامان چون تنهااش بديد
جست هامان و گريبان را دريد
بانگها زد گريهها كرد آن لعين
كوفت دستار و كله را بر زمين
كه چگونه گفت اندر روي شاه
اين چنين گستاخ آن حرف تباه
جمله عالم را مسخر كرده تو
كار را با بخت چون زر كرده تو
از مشارق وز مغارب بيلجاج
سوي تو آرند سلطانان خراج
پادشاهان لب همي مالند شاد
بر ستانهٔ خاك تو اين كيقباد
اسپ ياغي چون ببيند اسپ ما
رو بگرداند گريزد بي عصا
تاكنون معبود و مسجود جهان
بودهاي گردي كمينهٔ بندگان
در هزار آتش شدن زين خوشترست
كه خداوندي شود بندهپرست
نه بكش اول مرا اي شاه چين
تا نبيند چشم من بر شاه اين
خسروا اول مرا گردن بزن
تا نبيند اين مذلت چشم من
خود نبودست و مبادا اين چنين
كه زمين گردون شود گردون زمين
بندگانمان خواجهتاش ما شوند
بيدلانمان دلخراش ما شوند
چشمروشن دشمنان و دوست كور
گشت ما را پس گلستان قعر گور
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد