بخش ۱۱۵ - مطالبه كردن موسي عليه‌السلام حضرت را

۳۴ بازديد


گفت موسي اي خداوند حساب
نقش كردي باز چون كردي خراب
نر و ماده نقش كردي جان‌فزا
وانگهان ويران كني اين را چرا
گفت حق دانم كه اين پرسش ترا
نيست از انكار و غفلت وز هوا
ورنه تاديب و عتابت كردمي
بهر اين پرسش ترا آزردمي
ليك مي‌خواهي كه در افعال ما
باز جويي حكمت و سر بقا
تا از آن واقف كني مر عام را
پخته گرداني بدين هر خام را
قاصدا سايل شدي در كاشفي
بر عوام ار چه كه تو زان واقفي
زآنك نيم علم آمد اين سؤال
هر بروني را نباشد آن مجال
هم سؤال از علم خيزد هم جواب
هم‌چنانك خار و گل از خاك و آب
هم ضلال از علم خيزد هم هدي
هم‌چنانك تلخ و شيرين از ندا
ز آشنايي خيزد اين بغض و ولا
وز غذاي خويش بود سقم و قوي
مستفيد اعجمي شد آن كليم
تا عجميان را كند زين سر عليم
ما هم از وي اعجمي سازيم خويش
پاسخش آريم چون بيگانه پيش
خرفروشان خصم يكديگر شدند
تا كليد قفل آن عقد آمدند
پس بفرمودش خدا اي ذولباب
چون بپرسيدي بيا بشنو جواب
موسيا تخمي بكار اندر زمين
تا تو خود هم وا دهي انصاف اين
چونك موسي كشت و شد كشتش تمام
خوشه‌هااش يافت خوبي و نظام
داس بگرفت و مر آن را مي‌بريد
پس ندا از غيب در گوشش رسيد
كه چرا كشتي كني و پروري
چون كمالي يافت آن را مي‌بري
گفت يا رب زان كنم ويران و پست
كه درينجا دانه هست و كاه هست
دانه لايق نيست درانبار كاه
كاه در انبار گندم هم تباه
نيست حكمت اين دو را آميختن
فرق واجب مي‌كند در بيختن
گفت اين دانش تو از كي يافتي
كه به دانش بيدري بر ساختي
گفت تمييزم تو دادي اي خدا
گفت پس تمييز چون نبود مرا
در خلايق روحهاي پاك هست
روحهاي تيرهٔ گلناك هست
اين صدفها نيست در يك مرتبه
در يكي درست و در ديگر شبه
واجبست اظهار اين نيك و تباه
هم‌چنانك اظهار گندمها ز كاه
بهر اظهارست اين خلق جهان
تا نماند گنج حكمتها نهان
كنت كنزا كنت مخفيا شنو
جوهر خود گم مكن اظهار شو


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد