بخش ۱۱۰ - جواب دهري كي منكر الوهيت است و عالم را قديم مي‌گويد

۳۴ بازديد


دي يكي مي‌گفت عالم حادثست
فانيست اين چرخ و حقش وارثست
فلسفيي گفت چون داني حدوث
حادثي ابر چون داند غيوث
ذره‌اي خود نيستي از انقلاب
تو چه مي‌داني حدوث آفتاب
كرمكي كاندر حدث باشد دفين
كي بداند آخر و بدو زمين
اين به تقليد از پدر بشنيده‌اي
از حماقت اندرين پيچيده‌اي
چيست برهان بر حدوث اين بگو
ورنه خامش كن فزون گويي مجو
گفت ديدم اندرين بحث عميق
بحث مي‌كردند روزي دو فريق
در جدال و در خصام و در ستوه
گشت هنگامه بر آن دو كس گروه
من به سوي جمع هنگامه شدم
اطلاع از حال ايشان بستدم
آن يكي مي‌گفت گردون فانيست
بي‌گماني اين بنا را بانيست
وان دگر گفت اين قديم و بي كيست
نيستش باني و يا باني ويست
گفت منكر گشته‌اي خلاق را
روز و شب آرنده و رزاق را
گفت بي برهان نخواهم من شنيد
آنچ گولي آن به تقليدي گزيد
هين بياور حجت و برهان كه من
نشنوم بي حجت اين را در زمن
گفت حجت در درون جانمست
در درون جان نهان برهانمست
تو نمي‌بيني هلال از ضعف چشم
من همي بينم مكن بر من تو خشم
گفت و گو بسيار گشت و خلق گيج
در سر و پايان اين چرخ پسيج
گفت يارا در درونم حجتيست
بر حدوث آسمانم آيتيست
من يقين دارم نشانش آن بود
مر يقين‌دان را كه در آتش رود
در زبان مي‌نايد آن حجت بدان
هم‌چو حال سر عشق عاشقان
نيست پيدا سر گفت و گوي من
جز كه زردي و نزاري روي من
اشك و خون بر رخ روانه مي‌دود
حجت حسن و جمالش مي‌شود
گفت من اينها ندانم حجتي
كه بود در پيش عامه آيتي
گفت چون قلبي و نقدي دم زنند
كه تو قلبي من تكويم ارجمند
هست آتش امتحان آخرين
كاندر آتش در فتند اين دو قرين
عام و خاص از حالشان عالم شوند
از گمان و شك سوي ايقان روند
آب و آتش آمد اي جان امتحان
نقد و قلبي را كه آن باشد نهان
تا من و تو هر دو در آتش رويم
حجت باقي حيرانان شويم
تا من و تو هر دو در بحر اوفتيم
كه من و تو اين كره را آيتيم
هم‌چنان كردند و در آتش شدند
هر دو خود را بر تف آتش زدند
از خدا گوينده مرد مدعي
رست و سوزيد اندر آتش آن دعي
از مؤذن بشنو اين اعلام را
كوري افزون‌روان خام را
كه نسوزيدست اين نام از اجل
كش مسمي صدر بودست و اجل
صد هزاران زين رهان اندر قران
بر دريده پرده‌هاي منكران
چون گرو بستند غالب شد صواب
در دوام و معجزات و در جواب
فهم كردم كانك دم زد از سبق
وز حدوث چرخ پيروزست و حق
حجت منكر هماره زردرو
يك نشان بر صدق آن انكار كو
يك مناره در ثناي منكران
كو درين عالم كه تا باشد نشان
منبري كو كه بر آنجا مخبري
ياد آرد روزگار منكري
روي دينار و درم از نامشان
تا قيامت مي‌دهد زين حق نشان
سكهٔ شاهان همي گردد دگر
سكهٔ احمد ببين تا مستقر
بر رخ نقره و يا روي زري
وا نما بر سكه نام منكري
خود مگير اين معجز چون آفتاب
صد زبان بين نام او ام‌الكتاب
زهره ني كس را كه يك حرفي از آن
يا بدزدد يا فزايد در بيان
يار غالب شو كه تا غالب شوي
يار مغلوبان مشو هين اي غوي
حجت منكر همين آمد كه من
غير اين ظاهر نمي‌بينم وطن
هيچ ننديشد كه هر جا ظاهريست
آن ز حكمتهاي پنهان مخبريست
فايدهٔ هر ظاهري خود باطنيست
هم‌چو نفع اندر دواها كامنست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد