بخش ۱۱۱ - تفسير اين آيت كي و ما خلقنا السموات والارض و ما بينهما الا بالحق

۳۶ بازديد


هيچ نقاشي نگارد زين نقش
بي اميد نفع بهر عين نقش
بلك بهر ميهمانان و كهان
كه به فرجه وارهند از اندهان
شادي بچگان و ياد دوستان
دوستان رفته را از نقش آن
هيچ كوزه‌گر كند كوزه شتاب
بهر عين كوزه نه بر بوي آب
هيچ كاسه گر كند كاسه تمام
بهر عين كاسه نه بهر طعام
هيچ خطاطي نويسد خط به فن
بهر عين خط نه بهر خواندن
نقش ظاهر بهر نقش غايبست
وان براي غايب ديگر ببست
تا سوم چارم دهم بر مي‌شمر
اين فوايد را به مقدار نظر
هم‌چو بازيهاي شطرنج اي پسر
فايدهٔ هر لعب در تالي نگر
اين نهادند بهر آن لعب نهان
وان براي آن و آن بهر فلان
هم‌چنين ديده جهات اندر جهات
در پي هم تا رسي در برد و مات
اول از بهر دوم باشد چنان
كه شدن بر پايه‌هاي نردبان
و آن دوم بهر سوم مي‌دان تمام
تا رسي تو پايه پايه تا به بام
شهوت خوردن ز بهر آن مني
آن مني از بهر نسل و روشني
كندبينش مي‌نبيند غير اين
عقل او بي‌سير چون نبت زمين
نبت را چه خوانده چه ناخوانده
هست پاي او به گل در مانده
گر سرش جنبد پير باد رو
تو به سر جنبانيش غره مشو
آن سرش گويد سمعنا اي صبا
پاي او گويد عصينا خلنا
چون ندارد سير مي‌راند چون عام
بر توكل مي‌نهد چون كور گام
بر توكل تا چه آيد در نبرد
چون توكل كردن اصحاب نرد
وآن نظرهايي كه آن افسرده نيست
جز رونده و جز درندهٔ پرده نيست
آنچ در ده سال خواهد آمدن
اين زمان بيند به چشم خويشتن
هم‌چنين هر كس به اندازهٔ نظر
غيب و مستقبل ببيند خير وشر
چونك سد پيش و سد پس نماند
شد گذاره چشم و لوح غيب خواند
چون نظر پس كرد تا بدو وجود
ماجرا و آغاز هستي رو نمود
بحث املاك زمين با كبريا
در خليفه كردن باباي ما
چون نظر در پيش افكند او بديد
آنچ خواهد بود تا محشر پديد
پس ز پس مي‌بيند او تا اصل اصل
پيش مي‌بيند عيان تا روز فصل
هر كسي اندازهٔ روشن‌دلي
غيب را بيند به قدر صيقلي
هر كه صيقل بيش كرد او بيش ديد
بيشتر آمد برو صورت پديد
گر تو گويي كان صفا فضل خداست
نيز اين توفيق صيقل زان عطاست
قدر همت باشد آن جهد و دعا
ليس للانسان الا ما سعي
واهب همت خداوندست و بس
همت شاهي ندارد هيچ خس
نيست تخصيص خدا كس را به كار
مانع طوع و مراد و اختيار
ليك چون رنجي دهد بدبخت را
او گريزاند به كفران رخت را
نيكبختي را چو حق رنجي دهد
رخت را نزديكتر وا مي‌نهد
بددلان از بيم جان در كارزار
كرده اسباب هزيمت اختيار
پردلان در جنگ هم از بيم جان
حمله كرده سوي صف دشمنان
رستمان را ترس و غم وا پيش برد
هم ز ترس آن بددل اندر خويش مرد
چون محك آمد بلا و بيم جان
زان پديد آيد شجاع از هر جبان


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد