بخش ۹۴ - باز گفتن موسي عليه‌السلام اسرار فرعون را

۳۴ بازديد


ز آهن تيره بقدرت مي‌نمود
واقعاتي كه در آخر خواست بود
تا كني كمتر تو آن ظلم و بدي
آن همي‌ديدي و بتر مي‌شدي
نقشهاي زشت خوابت مي‌نمود
مي‌رميدي زان و آن نقش تو بود
هم‌چو آن زنگي كه در آيينه ديد
روي خود را زشت و بر آيينه ريد
كه چه زشتي لايق ايني و بس
زشتيم آن تواست اي كور خس
اين حدث بر روي زشتت مي‌كني
نيست بر من زانك هستم روشني
گاه مي‌ديدي لباست سوخته
گه دهان و چشم تو بر دوخته
گاه حيوان قاصد خونت شده
گه سر خود را به دندان دده
گه نگون اندر ميان آبريز
گه غريق سيل خون‌آميز تيز
گه ندات آمد ازين چرخ نقي
كه شقيي و شقيي و شقي
گه ندات آمد صريحا از جبال
كه برو هستي ز اصحاب الشمال
گه ندا مي‌آمدت از هر جماد
تا ابد فرعون در دوزخ فتاد
زين بترها كه نمي‌گويم ز شرم
تا نگردد طبع معكوس تو گرم
اندكي گفتم به تو اي ناپذير
ز اندكي داني كه هستم من خبير
خويشتن را كور مي‌كردي و مات
تا نينديشي ز خواب و واقعات
چند بگريزي نك آمد پيش تو
كوري ادراك مكرانديش تو


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد