بخش ۸۸ - بيان آنك عهد كردن احمق وقت گرفتاري و ندم هيچ وفايي ندارد

۳۵ بازديد


عقل مي‌گفتش حماقت با توست
با حماقت عقل را آيد شكست
عقل را باشد وفاي عهدها
تو نداري عقل رو اي خربها
عقل را ياد آيد از پيمان خود
پردهٔ نسيان بدراند خرد
چونك عقلت نيست نسيان مير تست
دشمن و باطل كن تدبير تست
از كمي عقل پروانهٔ خسيس
ياد نارد ز آتش و سوز و حسيس
چونك پرش سوخت توبه مي‌كند
آز و نسيانش بر آتش مي‌زند
ضبط و درك و حافظي و يادداشت
عقل را باشد كه عقل آن را فراشت
چونك گوهر نيست تابش چون بود
چون مذكر نيست ايابش چون بود
اين تمني هم ز بي‌عقلي اوست
كه نبيند كان حماقت را چه خوست
آن ندامت از نتيجهٔ رنج بود
نه ز عقل روشن چون گنج بود
چونك شد رنج آن ندامت شد عدم
مي‌نيرزد خاك آن توبه و ندم
آن ندم از ظلمت غم بست بار
پس كلام الليل يمحوه النهار
چون برفت آن ظلمت غم گشت خوش
هم رود از دل نتيجه و زاده‌اش
مي‌كند او توبه و پير خرد
بانگ لو ردوا لعادوا مي‌زند


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد