بخش ۹۱ - بيان آنك هر حس مدركي را از آدمي نيز مدركاتي ديگرست

۳۷ بازديد


چنبرهٔ ديد جهان ادراك تست
پردهٔ پاكان حس ناپاك تست
مدتي حس را بشو ز آب عيان
اين چنين دان جامه‌شوي صوفيان
چون شدي تو پاك پرده بر كند
جان پاكان خويش بر تو مي‌زند
جمله عالم گر بود نور و صور
چشم را باشد از آن خوبي خبر
چشم بستي گوش مي‌آري به پيش
تا نمايي زلف و رخسارهٔ به تيش
گوش گويد من به صورت نگروم
صورت ار بانگي زند من بشنوم
عالمم من لكي اندر فن خويش
فن من جز حرف و صوتي نيست بيش
هين بيا بيني ببين اين خوب را
نيست در خور بيني اين مطلوب را
گر بود مشك و گلابي بو برم
فن من اينست و علم و مخبرم
كي ببينم من رخ آن سيم‌ساق
هين مكن تكليف ما ليس يطاق
باز حس كژ نبيند غير كژ
خواه كژ غژ پيش او يا راست غژ
چشم احول از يكي ديدن يقين
دانك معزولست اي خواجه معين
تو كه فرعوني همه مكري و زرق
مر مرا از خود نمي‌داني تو فرق
منگر از خود در من اي كژباز تو
تا يكي تو را نبيني تو دوتو
بنگر اندر من ز من يك ساعتي
تا وراي كون بيني ساحتي
وا رهي از تنگي و از ننگ و نام
عشق اندر عشق بيني والسلام
پس بداني چونك رستي از بدن
گوش و بيني چشم مي‌داند شدن
راست گفتست آن شه شيرين‌زبان
چشم گرد مو به موي عارفان
چشم را چشمي نبود اول يقين
در رحم بود او جنين گوشتين
علت ديدن مدان پيه اي پسر
ورنه خواب اندر نديدي كس صور
آن پري و ديو مي‌بيند شبيه
نيست اندر ديدگاه هر دو پيه
نور را با پيه خود نسبت نبود
نسبتش بخشيد خلاق ودود
آدمست از خاك كي ماند به خاك
جنيست از نار بي‌هيچ اشتراك
نيست ماننداي آتش آن پري
گر چه اصلش اوست چون مي‌بنگري
مرغ از بادست و كي ماند به باد
نامناسب را خدا نسبت به داد
نسبت اين فرعها با اصلها
هست بي‌چون ار چه دادش وصلها
آدمي چون زادهٔ خاك هباست
اين پسر را با پدر نسبت كجاست
نسبتي گر هست مخفي از خرد
هست بي‌چون و خرد كي پي برد
باد را بي چشم اگر بينش نداد
فرق چون مي‌كرد اندر قوم عاد
چون همي دانست مؤمن از عدو
چون همي دانست مي را از كدو
آتش نمرود را گر چشم نيست
با خليلش چون تجشم كردنيست
گر نبودي نيل را آن نور و ديد
از چه قبطي را ز سبطي مي‌گزيد
گرنه كوه و سنگ با ديدار شد
پس چرا داود را او يار شد
اين زمين را گر نبودي چشم جان
از چه قارون را فرو خورد آنچنان
گر نبودي چشم دل حنانه را
چون بديدي هجر آن فرزانه را
سنگ‌ريزه گر نبودي ديده‌ور
چون گواهي دادي اندر مشت در
اي خرد بر كش تو پر و بالها
سوره بر خوان زلزلت زلزالها
در قيامت اين زمين بر نيك و بد
كي ز ناديده گواهيها دهد
كه تحدث حالها و اخبارها
تظهر الارض لنا اسرارها
اين فرستادن مرا پيش تو مير
هست برهاني كه بد مرسل خبير
كين چنين دارو چنين ناسور را
هست درخور از پي ميسور را
واقعاتي ديده بودي پيش ازين
كه خدا خواهد مرا كردن گزين
من عصا و نور بگرفته به دست
شاخ گستاخ ترا خواهم شكست
واقعات سهمگين از بهر اين
گونه گونه مي‌نمودت رب دين
در خور سر بد و طغيان تو
تا بداني كوست درخوردان تو
تا بداني كو حكيمست و خبير
مصلح امراض درمان‌ناپذير
تو به تاويلات مي‌گشتي از آن
كور و گر كين هست از خواب گران
وآن طبيب و آن منجم در لمع
ديد تعبيرش بپوشيد از طمع
گفت دور از دولت و از شاهيت
كه درآيد غصه در آگاهيت
از غذاي مختلف يا از طعام
طبع شوريده همي‌بيند منام
زانك ديد او كه نصيحت‌جو نه‌اي
تند و خون‌خواري و مسكين‌خو نه‌اي
پادشاهان خون كنند از مصلحت
ليك رحمتشان فزونست از عنت
شاه را بايد كه باشد خوي رب
رحمت او سبق دارد بر غضب
نه غضب غالب بود مانند ديو
بي‌ضرورت خون كند از بهر ريو
نه حليمي مخنث‌وار نيز
كه شود زن روسپي زان و كنيز
ديوخانه كرده بودي سينه را
قبله‌اي سازيده بودي كينه را
شاخ تيزت بس جگرها را كه خست
نك عصاام شاخ شوخت را شكست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد