بخش ۸۷ - چاره انديشيدن آن ماهي نيم‌عاقل و خود را مرده كردن

۳۵ بازديد


گفت ماهي دگر وقت بلا
چونك ماند از سايهٔ عاقل جدا
كو سوي دريا شد و از غم عتيق
فوت شد از من چنان نيكو رفيق
ليك زان ننديشم و بر خود زنم
خويشتن را اين زمان مرده كنم
پس برآرم اشكم خود بر زبر
پشت زير و مي‌روم بر آب بر
مي‌روم بر وي چنانك خس رود
ني بسباحي چنانك كس رود
مرده گردم خويش بسپارم به آب
مرگ پيش از مرگ امنست از عذاب
مرگ پيش از مرگ امنست اي فتي
اين چنين فرمود ما را مصطفي
گفت موتواكلكم من قبل ان
ياتي الموت تموتوا بالفتن
هم‌چنان مرد و شكم بالا فكند
آب مي‌بردش نشيب و گه بلند
هر يكي زان قاصدان بس غصه برد
كه دريغا ماهي بهتر بمرد
شاد مي‌شد او كز آن گفت دريغ
پيش رفت اين بازيم رستم ز تيغ
پس گرفتش يك صياد ارجمند
پس برو تف كرد و بر خاكش فكند
غلط غلطان رفت پنهان اندر آب
ماند آن احمق همي‌كرد اضطراب
از چپ و از راست مي‌جست آن سليم
تا بجهد خويش برهاند گليم
دام افكندند و اندر دام ماند
احمقي او را در آن آتش نشاند
بر سر آتش به پشت تابه‌اي
با حماقت گشت او همخوابه‌ايي
او همي جوشيد از تف سعير
عقل مي‌گفتش الم ياتك نذير
او همي‌گفت از شكنجه وز بلا
هم‌چو جان كافران قالوا بلي
باز مي‌گفت او كه گر اين بار من
وا رهم زين محنت گردن‌شكن
من نسازم جز به دريايي وطن
آبگيري را نسازم من سكن
آب بي‌حد جويم و آمن شوم
تا ابد در امن و صحت مي‌روم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد