بخش ۲۸ - حكايت

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۲۸ - حكايت

۳۴ بازديد


همچنان كاينجا مغول حيله‌دان
گفت مي‌جويم كسي از مصريان
مصريان را جمع آريد اين طرف
تا در آيد آنك مي‌بايد بكف
هر كه مي‌آمد بگفتا نيست اين
هين در آ خواجه در آن گوشه نشين
تا بدين شيوه همه جمع آمدند
گردن ايشان بدين حيلت زدند
شومي آنك سوي بانگ نماز
داعي الله را نبردندي نياز
دعوت مكارشان اندر كشيد
الحذر از مكر شيطان اي رشيد
بانگ درويشان و محتاجان بنوش
تا نگيرد بانگ محتاليت گوش
گر گدايان طامع‌اند و زشت‌خو
در شكم‌خواران تو صاحب‌دل بجو
در تگ دريا گهر با سنگهاست
فخرها اندر ميان ننگهاست
پس بجوشيدند اسرائيليان
از پگه تا جانب ميدان دوان
چون بحيلتشان به ميدان برد او
روي خود ننمودشان بس تازه‌رو
كرد دلداري و بخششها بداد
هم عطا هم وعده‌ها كرد آن قباد
بعد از آن گفت از براي جانتان
جمله در ميدان بخسپيد امشبان
پاسخش دادند كه خدمت كنيم
گر تو خواهي يك مه اينجا ساكنيم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد