بخش ۲۵ - قصهٔ هاروت و ماروت و دليري ايشان بر امتحانات حق تعالي

۳۹ بازديد


پيش ازين زان گفته بوديم اندكي
خود چه گوييم از هزارانش يكي
خواستم گفتن در آن تحقيقها
تا كنون وا ماند از تعويقها
حملهٔ ديگر ز بسيارش قليل
گفته آيد شرح يك عضوي ز پيل
گوش كن هاروت را ماروت را
اي غلام و چاكران ما روت را
مست بودند از تماشاي اله
وز عجايبهاي استدراج شاه
اين چنين مستيست ز استدراج حق
تا چه مستيها كند معراج حق
دانهٔ دامش چنين مستي نمود
خوان انعامش چه‌ها داند گشود
مست بودند و رهيده از كمند
هاي هوي عاشقانه مي‌زدند
يك كمين و امتحان در راه بود
صرصرش چون كاه كه را مي‌ربود
امتحان مي‌كردشان زير و زبر
كي بود سرمست را زينها خبر
خندق و ميدان بپيش او يكيست
چاه و خندق پيش او خوش مسلكيست
آن بز كوهي بر آن كوه بلند
بر دود از بهر خوردي بي‌گزند
تا علف چيند ببيند ناگهان
بازيي ديگر ز حكم آسمان
بر كهي ديگر بر اندازد نظر
ماده بز بيند بر آن كوه دگر
چشم او تاريك گردد در زمان
بر جهد سرمست زين كه تا بدان
آنچنان نزديك بنمايد ورا
كه دويدن گرد بالوعهٔ سرا
آن هزاران گز دو گز بنمايدش
تا ز مستي ميل جستن آيدش
چونك بجهد در فتد اندر ميان
در ميان هر دو كوه بي امان
او ز صيادان به كه بگريخته
خود پناهش خون او را ريخته
شسته صيادان ميان آن دو كوه
انتظار اين قضاي با شكوه
باشد اغلب صيد اين بز همچنين
ورنه چالاكست و چست و خصم‌بين
رستم ارچه با سر و سبلت بود
دام پاگيرش يقين شهوت بود
همچو من از مستي شهوت ببر
مستي شهوت ببين اندر شتر
باز اين مستي شهوت در جهان
پيش مستي ملك دان مستهان
مستي آن مستي اين بشكند
او به شهوت التفاتي كي كند
آب شيرين تا نخوردي آب شور
خوش بود خوش چون درون ديده نور
قطره‌اي از باده‌هاي آسمان
بر كند جان را ز مي وز ساقيان
تا چه مستيها بود املاك را
وز جلالت روحهاي پاك را
كه به بوي دل در آن مي بسته‌اند
خم بادهٔ اين جهان بشكسته‌اند
جز مگر آنها كه نوميدند و دور
همچو كفاري نهفته در قبور
نااميد از هر دو عالم گشته‌اند
خارهاي بي‌نهايت كشته‌اند
پس ز مستيها بگفتند اي دريغ
بر زمين باران بداديمي چو ميغ
گستريديمي درين بي‌داد جا
عدل و انصاف و عبادات و وفا
اين بگفتند و قضا مي‌گفت بيست
پيش پاتان دام ناپيدا بسيست
هين مدو گستاخ در دشت بلا
هين مران كورانه اندر كربلا
كه ز موي و استخوان هالكان
مي‌نيابد راه پاي سالكان
جملهٔ راه استخوان و موي و پي
بس كه تيغ قهر لاشي كرد شي
گفت حق كه بندگان جفت عون
بر زمين آهسته مي‌رانند و هون
پا برهنه چون رود در خارزار
جز بوقفه و فكرت و پرهيزگار
اين قضا مي‌گفت ليكن گوششان
بسته بود اندر حجاب جوششان
چشمها و گوشها را بسته‌اند
جز مر آنها را كه از خود رسته‌اند
جز عنايت كه گشايد چشم را
جز محبت كه نشاند خشم را
جهد بي توفيق خود كس را مباد
در جهان والله اعلم بالسداد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد