گفت نه نه مهلتم بايد نهاد
عشوهها كم ده تو كم پيماي باد
حق تعالي وحي كردش در زمان
مهلتش ده متسع مهراس از آن
اين چهل روزش بده مهلت بطوع
تا سگالد مكرها او نوع نوع
تا بكوشد او كه ني من خفتهام
تيز رو گو پيش ره بگرفتهام
حيلههاشان را همه برهم زنم
و آنچ افزايند من بر كم زنم
آب را آرند من آتش كنم
نوش و خوش گيرند و من ناخوش كنم
مهر پيوندند و من ويران كنم
آنك اندر وهم نارند آن كنم
تو مترس و مهلتش ده دمدراز
گو سپه گرد آر و صد حيلت بساز
بعد از آن گفتند اي مادر بيا
گور بابا كو تو ما را ره نما
بردشان بر گور او بنمود راه
پس سهروزه داشتند از بهر شاه
بعد از آن گفتند اي بابا به ما
شاه پيغامي فرستاد از وجا
كه دو مرد او را به تنگ آوردهاند
آب رويش پيش لشكر بردهاند
نيست با ايشان سلاح و لشكري
جز عصا و در عصا شور و شري
تو جهان راستان در رفتهاي
گرچه در صورت به خاكي خفتهاي
آن اگر سحرست ما را ده خبر
ور خدايي باشد اي جان پدر
هم خبر ده تا كه ما سجده كنيم
خويشتن بر كيميايي بر زنيم
نااميدانيم و اوميدي رسيد
راندگانيم و كرم ما را كشيد
گفتشان در خواب كاي اولاد من
نيست ممكن ظاهر اين را دم زدن
فاش و مطلق گفتنم دستور نيست
ليك راز از پيش چشمم دور نيست
ليك بنمايم نشاني با شما
تا شود پيدا شما را اين خفا
نور چشمانم چو آنجا گه رويد
از مقام خفتنش آگه شويد
آن زمان كه خفته باشد آن حكيم
آن عصا را قصد كن بگذار بيم
گر بدزدي و تواني ساحرست
چارهٔ ساحر بر تو حاضرست
ور نتاني هان و هان آن ايزديست
او رسول ذوالجلال و مهتديست
گر جهان فرعون گيرد شرق و غرب
سرنگون آيد خدا آنگاه حرب
اين نشان راست دادم جان باب
بر نويس الله اعلم بالصواب
جان بابا چون بخسپد ساحري
سحر و مكرش را نباشد رهبري
چونك چوپان خفت گرگ آمن شود
چونك خفت آن جهد او ساكن شود
ليك حيواني كه چوپانش خداست
گرگ را آنجا اميد و ره كجاست
جادوي كه حق كند حقست و راست
جادوي خواندن مر آن حق را خطاست
جان بابا اين نشان قاطعست
گر بميرد نيز حقش رافعست
چونك موسي بازگشت و او بماند
اهل راي و مشورت را پيش خواند
آنچنان ديدند كز اطراف مصر
جمع آردشان شه و صراف مصر
او بسي مردم فرستاد آن زمان
هر نواحي بهر جمع جادوان
هر طرف كه ساحري بد نامدار
كرد پران سوي او ده پيك كار
دو جوان بودند ساحر مشتهر
سحر ايشان در دل مه مستمر
شير دوشيده ز مه فاش آشكار
در سفرها رفته بر خمي سوار
شكل كرباسي نموده ماهتاب
آن بپيموده فروشيده شتاب
سيم برده مشتري آگه شده
دست از حسرت به رخها بر زده
صد هزاران همچنين در جادوي
بوده منشي و نبوده چون روي
چون بديشان آمد آن پيغام شاه
كز شما شاهست اكنون چارهخواه
از پي آنك دو درويش آمدند
بر شه و بر قصر او موكب زدند
نيست با ايشان بغير يك عصا
كه هميگردد به امرش اژدها
شاه و لشكر جمله بيچاره شدند
زين دو كس جمله به افغان آمدند
چارهاي ميبايد اندر ساحري
تا بود كه زين دو ساحر جان بري
آن دو ساحر را چو اين پيغام داد
ترس و مهري در دل هر دو فتاد
عرق جنسيت چو جنبيدن گرفت
سر به زانو بر نهادند از شگفت
چون دبيرستان صوفي زانوست
حل مشكل را دو زانو جادوست
تا بفرعون آمدند آن ساحران
دادشان تشريفهاي بس گران
وعدههاشان كرد و پيشين هم بداد
بندگان و اسپان و نقد و جنس و زاد
بعد از آن ميگفت هين اي سابقان
گر فزون آييد اندر امتحان
برفشانم بر شما چندان عطا
كه بدرد پردهٔ جود و سخا
پس بگفتندش به اقبال تو شاه
غالب آييم و شود كارش تباه
ما درين فن صفدريم و پهلوان
كس ندارد پاي ما اندر جهان
ذكر موسي بند خاطرها شدست
كين حكايتهاست كه پيشين بدست
ذكر موسي بهر روپوشست ليك
نور موسي نقد تست اي مرد نيك
موسي و فرعون در هستي تست
بايد اين دو خصم را در خويش جست
تا قيامت هست از موسي نتاج
نور ديگر نيست ديگر شد سراج
اين سفال و اين پليته ديگرست
ليك نورش نيست ديگر زان سرست
گر نظر در شيشه داري گم شوي
زانك از شيشهست اعداد دوي
ور نظر بر نور داري وا رهي
از دوي واعداد جسم منتهي
از نظرگاهست اي مغز وجود
اختلاف مؤمن و گبر و جهود
مصطفي را وعده كرد الطاف حق
گر بميري تو نميرد اين سبق
من كتاب و معجزهت را رافعم
بيش و كمكن را ز قرآن مانعم
من ترا اندر دو عالم حافظم
طاعنان را از حديثت رافضم
كس نتاند بيش و كم كردن درو
تو به از من حافظي ديگر مجو
رونقت را روز روز افزون كنم
نام تو بر زر و بر نقره زنم
منبر و محراب سازم بهر تو
در محبت قهر من شد قهر تو
نام تو از ترس پنهان ميگوند
چون نماز آرند پنهان ميشوند
از هراس وترس كفار لعين
دينت پنهان ميشود زير زمين
من مناره پر كنم آفاق را
كور گردانم دو چشم عاق را
چاكرانت شهرها گيرند و جاه
دين تو گيرد ز ماهي تا به ماه
تا قيامت باقيش داريم ما
تو مترس از نسخ دين اي مصطفي
اي رسول ما تو جادو نيستي
صادقي همخرقهٔ موسيستي
هست قرآن مر تو را همچون عصا
كفرها را در كشد چون اژدها
تو اگر در زير خاكي خفتهاي
چون عصايش دان تو آنچ گفتهاي
قاصدان را بر عصايش دست ني
تو بخسپ اي شه مبارك خفتني
تن بخفته نور تو بر آسمان
بهر پيكار تو زه كرده كمان
فلسفي و آنچ پوزش ميكند
قوس نورت تيردوزش ميكند
آنچنان كرد و از آن افزون كه گفت
او بخفت و بخت و اقبالش نخفت
جان بابا چونك ساحر خواب شد
كار او بي رونق و بيتاب شد
هر دو بوسيدند گورش را و تفت
تا بمصر از بهر آن پيگار زفت
چون به مصر از بهر آن كار آمدند
طالب موسي و خانهٔ او شدند
اتفاق افتاد كان روز ورود
موسي اندر زير نخلي خفته بود
پس نشان دادندشان مردم بدو
كه برو آن سوي نخلستان بجو
چون بيامد ديد در خرمابنان
خفتهاي كه بود بيدار جهان
بهر نازش بسته او دو چشم سر
عرش و فرشش جمله در زير نظر
اي بسا بيدارچشم و خفتهدل
خود چه بيند ديد اهل آب و گل
آنك دل بيدار دارد چشم سر
گر بخسپد بر گشايد صد بصر
گر تو اهل دل نهاي بيدار باش
طالب دل باش و در پيكار باش
ور دلت بيدار شد ميخسپ خوش
نيست غايب ناظرت از هفت و شش
گفت پيغامبر كه خسپد چشم من
ليك كي خسپد دلم اندر وسن
شاه بيدارست حارس خفته گير
جان فداي خفتگان دلبصير
وصف بيداري دل اي معنوي
در نگنجد در هزاران مثنوي
چون بديدندش كه خفتست او دراز
بهر دزدي عصا كردند ساز
ساحران قصد عصا كردند زود
كز پسش بايد شدن وانگه ربود
اندكي چون پيشتر كردند ساز
اندر آمد آن عصا در اهتزاز
آنچنان بر خود بلرزيد آن عصا
كان دو بر جا خشك گشتند از وجا
بعد از آن شد اژدها و حمله كرد
هر دوان بگريختند و رويزرد
رو در افتادن گرفتند از نهيب
غلط غلطان منهزم در هر نشيب
پس يقينشان شد كه هست از آسمان
زانك ميديدند حد ساحران
بعد از آن اطلاق و تبشان شد پديد
كارشان تا نزع و جان كندن رسيد
پس فرستادند مردي در زمان
سوي موسي از براي عذر آن
كامتحان كرديم و ما را كي رسد
امتحان تو اگر نبود حسد
مجرم شاهيم ما را عفو خواه
اي تو خاص الخاص درگاه اله
عفو كرد و در زمان نيكو شدند
پيش موسي بر زمين سر ميزدند
گفت موسي عفو كردم اي كرام
گشت بر دوزخ تن و جانتان حرام
من شما را خود نديدم اي دو يار
اعجمي سازيد خود را ز اعتذار
همچنان بيگانهشكل و آشنا
در نبرد آييد بهر پادشا
پس زمين را بوسه دادند و شدند
انتظار وقت و فرصت ميبدند
دي سؤالي كرد سايل مر مرا
زانك عاشق بود او بر ماجرا
گفت نكتهٔ الرضا بالكفر كفر
اين پيمبر گفت و گفت اوست مهر
باز فرمود او كه اندر هر قضا
مر مسلمان را رضا بايد رضا
نه قضاي حق بود كفر و نفاق
گر بدين راضي شوم باشد شقاق
ور نيم راضي بود آن هم زيان
پس چه چاره باشدم اندر ميان
گفتمش اين كفر مقضي نه قضاست
هست آثار قضا اين كفر راست
پس قضا را خواجه از مقضي بدان
تا شكالت دفع گردد در زمان
راضيم در كفر زان رو كه قضاست
نه ازين رو كه نزاع و خبث ماست
كفر از روي قضا خود كفر نيست
حق را كافر مخوان اينجا مهايست
كفر جهلست و قضاي كفر علم
هر دو كي يك باشد آخر حلم و خلم
زشتي خط زشتي نقاش نيست
بلك از وي زشت را بنمودنيست
قوت نقاش باشد آنك او
هم تواند زشت كردن هم نكو
گر كشانم بحث اين را من بساز
تا سؤال و تا جواب آيد دراز
ذوق نكتهٔ عشق از من ميرود
نقش خدمت نقش ديگر ميشود
آن يكي مرد دومو آمد شتاب
پيش يك آيينه دار مستطاب
گفت از ريشم سپيدي كن جدا
كه عروس نو گزيدم اي فتي
ريش او ببريد و كل پيشش نهاد
گفت تو بگزين مرا كاري فتاد
اين سؤال وآن جوابست آن گزين
كه سر اينها ندارد درد دين
آن يكي زد سيليي مر زيد را
حمله كرد او هم براي كيد را
گفت سيليزن سالت ميكنم
پس جوابم گوي وانگه ميزنم
بر قفاي تو زدم آمد طراق
يك سؤالي دارم اينجا در وفاق
اين طراق از دست من بودست يا
از قفاگاه تو اي فخر كيا
گفت از درد اين فراغت نيستم
كه درين فكر و تفكر بيستم
تو كه بيدردي همي انديش اين
نيست صاحبدرد را اين فكر هين
پيل اندر خانهٔ تاريك بود
عرضه را آورده بودندش هنود
از براي ديدنش مردم بسي
اندر آن ظلمت هميشد هر كسي
ديدنش با چشم چون ممكن نبود
اندر آن تاريكيش كف ميبسود
آن يكي را كف به خرطوم اوفتاد
گفت همچون ناودانست اين نهاد
آن يكي را دست بر گوشش رسيد
آن برو چون بادبيزن شد پديد
آن يكي را كف چو بر پايش بسود
گفت شكل پيل ديدم چون عمود
آن يكي بر پشت او بنهاد دست
گفت خود اين پيل چون تختي بدست
همچنين هر يك به جزوي كه رسيد
فهم آن ميكرد هر جا ميشنيد
از نظرگه گفتشان شد مختلف
آن يكي دالش لقب داد اين الف
در كف هر كس اگر شمعي بدي
اختلاف از گفتشان بيرون شدي
چشم حس همچون كف دستست و بس
نيست كف را بر همهٔ او دسترس
چشم دريا ديگرست و كف دگر
كف بهل وز ديدهٔ دريا نگر
جنبش كفها ز دريا روز و شب
كف هميبيني و دريا نه عجب
ما چو كشتيها بهم بر ميزنيم
تيرهچشميم و در آب روشنيم
اي تو در كشتي تن رفته به خواب
آب را ديدي نگر در آب آب
آب را آبيست كو ميراندش
روح را روحيست كو ميخواندش
موسي و عيسي كجا بد كفتاب
كشت موجودات را ميداد آب
آدم و حوا كجا بد آن زمان
كه خدا افكند اين زه در كمان
اين سخن هم ناقص است و ابترست
آن سخن كه نيست ناقص آن سرست
گر بگويد زان بلغزد پاي تو
ور نگويد هيچ از آن اي واي تو
ور بگويد در مثال صورتي
بر همان صورت بچفسي اي فتي
بستهپايي چون گيا اندر زمين
سر بجنباني ببادي بييقين
ليك پايت نيست تا نقلي كني
يا مگر پا را ازين گل بر كني
چون كني پا را حياتت زين گلست
اين حياتت را روش بس مشكلست
چون حيات از حق بگيري اي روي
پس شوي مستغني از گل ميروي
شير خواره چون ز دايه بسكلد
لوتخواره شد مرورا ميهلد
بستهٔ شير زميني چون حبوب
جو فطام خويش از قوت القلوب
حرف حكمت خور كه شد نور ستير
اي تو نور بيحجب را ناپذير
تا پذيرا گردي اي جان نور را
تا ببيني بيحجب مستور را
چون ستاره سير بر گردون كني
بلك بي گردون سفر بيچون كني
آنچنان كز نيست در هست آمدي
هين بگو چون آمدي مست آمدي
راههاي آمدن يادت نماند
ليك رمزي بر تو بر خواهيم خواند
هوش را بگذار وانگه هوشدار
گوش را بر بند وانگه گوش دار
نه نگويم زانك خامي تو هنوز
در بهاري تو نديدستي تموز
اين جهان همچون درختست اي كرام
ما برو چون ميوههاي نيمخام
سخت گيرد خامها مر شاخ را
زانك در خامي نشايد كاخ را
چون بپخت و گشت شيرين لبگزان
سست گيرد شاخها را بعد از آن
چون از آن اقبال شيرين شد دهان
سرد شد بر آدمي ملك جهان
سختگيري و تعصب خامي است
تا جنيني كار خونآشامي است
چيز ديگر ماند اما گفتنش
با تو روح القدس گويد بي منش
نه تو گويي هم بگوش خويشتن
نه من ونه غيرمن اي هم تو من
همچو آن وقتي كه خواب اندر روي
تو ز پيش خود به پيش خود شوي
بشنوي از خويش و پنداري فلان
با تو اندر خواب گفتست آن نهان
تو يكي تو نيستي اي خوش رفيق
بلك گردوني ودرياي عميق
آن تو زفتت كه آن نهصدتوست
قلزمست وغرقه گاه صد توست
خود چه جاي حد بيداريست و خواب
دم مزن والله اعلم بالصواب
دم مزن تا بشنوي از دم ز نان
آنچ نامد در زبان و در بيان
دم مزن تا بشنوي زان آفتاب
آنچ نامد دركتاب و در خطاب
دم مزن تا دم زند بهر تو روح
آشنا بگذار در كشتي نوح
همچو كنعان كشنا ميكرد او
كه نخواهم كشتي نوح عدو
هي بيا در كشتي بابا نشين
تا نگردي غرق طوفان اي مهين
گفت نه من آشنا آموختم
من بجز شمع تو شمع افروختم
هين مكن كين موج طوفان بلاست
دست و پا و آشنا امروز لاست
باد قهرست و بلاي شمع كش
جز كه شمع حق نميپايد خمش
گفت نه رفتم برآن كوه بلند
عاصمست آن كه مرا از هر گزند
هين مكن كه كوه كاهست اين زمان
جز حبيب خويش را ندهد امان
گفت من كي پند تو بشنودهام
كه طمع كردي كه من زين دودهام
خوش نيامد گفت تو هرگز مرا
من بريام از تو در هر دو سرا
هين مكن بابا كه روز ناز نيست
مر خدا را خويش وانباز نيست
تا كنون كردي واين دم نازكيست
اندرين درگاه گيرا ناز كيست
لم يلد لم يولدست او از قدم
نه پدر دارد نه فرزند و نه عم
ناز فرزندان كجا خواهد كشيد
ناز بابايان كجا خواهد شنيد
نيستم مولود پيراكم بناز
نيستم والد جوانا كم گراز
نيستم شوهر نيم من شهوتي
ناز را بگذار اينجا اي ستي
جز خضوع و بندگي و اضطرار
اندرين حضرت ندارد اعتبار
گفت بابا سالها اين گفتهاي
باز ميگويي بجهل آشفتهاي
چند ازينها گفتهاي با هركسي
تا جواب سرد بشنودي بسي
اين دم سرد تو در گوشم نرفت
خاصه اكنون كه شدم دانا و زفت
گفت بابا چه زيان دارد اگر
بشنوي يكبار تو پند پدر
همچنين ميگفت او پند لطيف
همچنان ميگفت او دفع عنيف
نه پدر از نصح كنعان سير شد
نه دمي در گوش آن ادبير شد
اندرين گفتن بدند و موج تيز
بر سر كنعان زد وشد ريز ريز
نوح گفت اي پادشاه بردبار
مر مرا خر مرد و سيلت برد بار
وعده كردي مر مرا تو بارها
كه بيابد اهلت از طوفان رها
دل نهادم بر اميدت من سليم
پس چرا بربود سيل از من گليم
گفت او از اهل و خويشانت نبود
خود نديدي تو سپيدي او كبود
چونك دندان تو كرمش در فتاد
نيست دندان بر كنش اي اوستاد
تا كه باقي تن نگردد زار ازو
گرچه بود آن تو شو بيزار ازو
گفت بيزارم ز غير ذات تو
غير نبود آنك او شد مات تو
تو همي داني كه چونم با تو من
بيست چندانم كه با باران چمن
زنده از تو شاد از تو عايلي
مغتذي بي واسطه و بي حايلي
متصل نه منفصل نه اي كمال
بلك بي چون و چگونه و اعتلال
ماهيانيم و تو درياي حيات
زندهايم از لطفت اي نيكو صفات
تو نگنجي در كنار فكرتي
ني به معلولي قرين چون علتي
پيش ازين طوفان و بعد اين مرا
تو مخاطب بودهاي در ماجرا
با تو ميگفتم نه با ايشان سخن
اي سخنبخش نو و آن كهن
نه كه عاشق روز و شب گويد سخن
گاه با اطلال و گاهي با دمن
روي با اطلال كرده ظاهرا
او كرا ميگويد آن مدحت كرا
شكر طوفان را كنون بگماشتي
واسطهٔ اطلال را بر داشتي
زانك اطلال لئيم و بد بدند
نه ندايي نه صدايي ميزدند
من چنان اطلال خواهم در خطاب
كز صدا چون كوه واگويد جواب
تا مثنا بشنوم من نام تو
عاشقم برنام جان آرام تو
هرنبي زان دوست دارد كوه را
تا مثنا بشنود نام ترا
آن كه پست مثال سنگ لاخ
موش را شايد نه ما را در مناخ
من بگويم او نگردد يار من
بي صدا ماند دم گفتار من
با زمين آن به كه هموارش كني
نيست همدم با قدم يارش كني
گفت اي نوح ار تو خواهي جمله را
حشر گردانم بر آرم از ثري
بهر كنعاني دل تو نشكنم
ليكت از احوال آگه ميكنم
گفت نه نه راضيم كه تو مرا
هم كني غرقه اگر بايد ترا
هر زمانم غرقه ميكن من خوشم
حكم تو جانست چون جان ميكشم
ننگرم كس را وگر هم بنگرم
او بهانه باشد و تو منظرم
عاشق صنع توم در شكر و صبر
عاشق مصنوع كي باشم چو گبر
عاشق صنع خدا با فر بود
عاشق مصنوع او كافر بود
آن يكي را يار پيش خود نشاند
نامه بيرون كرد و پيش يار خواند
بيتها در نامه و مدح و ثنا
زاري و مسكيني و بس لابهها
گفت معشوق اين اگر بهر منست
گاه وصل اين عمر ضايع كردنست
من به پيشت حاضر و تو نامه خوان
نيست اين باري نشان عاشقان
گفت اينجا حاضري اما وليك
من نمييايم نصيب خويش نيك
آنچ ميديدم ز تو پارينه سال
نيست اين دم گرچه ميبينم وصال
من ازين چشمه زلالي خوردهام
ديده و دل ز آب تازه كردهام
چشمه ميبينم وليكن آب ني
راه آبم را مگر زد رهزني
گفت پس من نيستم معشوق تو
من به بلغار و مرادت در قتو
عاشقي تو بر من و بر حالتي
حالت اندر دست نبود يا فتي
پس نيم كلي مطلوب تو من
جزو مقصودم ترا اندرز من
خانهٔ معشوقهام معشوق ني
عشق بر نقدست بر صندوق ني
هست معشوق آنك او يكتو بود
مبتدا و منتهاات او بود
چون بيابياش نماني منتظر
هم هويدا او بود هم نيز سر
مير احوالست نه موقوف حال
بندهٔ آن ماه باشد ماه و سال
چون بگويد حال را فرمان كند
چون بخواهد جسمها را جان كند
منتها نبود كه موقوفست او
منتظر بنشسته باشد حالجو
كيمياي حال باشد دست او
دست جنباند شود مس مست او
گر بخواهد مرگ هم شيرين شود
خار و نشتر نرگس و نسرين شود
آنك او موقوف حالست آدميست
كو بحال افزون و گاهي در كميست
صوفي ابن الوقت باشد در منال
ليك صافي فارغست از وقت و حال
حالها موقوف عزم و راي او
زنده از نفخ مسيحآساي او
عاشق حالي نه عاشق بر مني
بر اميد حال بر من ميتني
آنك يك دم كم دمي كامل بود
نيست معبود خليل آفل بود
وانك آفل باشد و گه آن و اين
نيست دلبر لا احب افلين
آنك او گاهي خوش و گه ناخوشست
يك زماني آب و يك دم آتشست
برج مه باشد وليكن ماه نه
نقش بت باشد ولي آگاه نه
هست صوفي صفاجو ابن وقت
وقت را همچون پدر بگرفته سخت
هست صافي غرق عشق ذوالجلال
ابن كس نه فارغ از اوقات و حال
غرقهٔ نوري كه او لم يولدست
لم يلد لم يولد آن ايزدست
رو چنين عشقي بجو گر زندهاي
ورنه وقت مختلف را بندهاي
منگر اندر نقش زشت و خوب خويش
بنگر اندر عشق و در مطلوب خويش
منگر آنك تو حقيري يا ضعيف
بنگر اندر همت خود اي شريف
تو به هر حالي كه باشي ميطلب
آب ميجو دايما اي خشكلب
كان لب خشكت گواهي ميدهد
كو بخر بر سر منبع رسد
خشكي لب هست پيغامي ز آب
كه بمات آرد يقين اين اضطراب
كين طلبكاري مبارك جنبشيست
اين طلب در راه حق مانع كشيست
اين طلب مفتاح مطلوبات تست
اين سپاه و نصرت رايات تست
اين طلب همچون خروسي در صياح
ميزند نعره كه ميآيد صباح
گرچه آلت نيستت تو ميطلب
نيست آلت حاجت اندر راه رب
هر كه را بيني طلبكار اي پسر
يار او شو پيش او انداز سر
كز جوار طالبان طالب شوي
وز ظلال غالبان غالب شوي
گر يكي موري سليماني بجست
منگر اندر جستن او سست سست
هرچه داري تو ز مال و پيشهاي
نه طلب بود اول و انديشهاي
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد