بخش ۱۱۳ - برخاستن مخالفت و عداوت از ميان انصار به بركات رسول عليه السلام

۳۵ بازديد


دو قبيله كاوس و خزرج نام داشت
يك ز ديگر جان خون‌آشام داشت
كينه‌هاي كهنه‌شان از مصطفي
محو شد در نور اسلام و صفا
اولا اخوان شدند آن دشمنان
همچو اعداد عنب در بوستان
وز دم المؤمنون اخوه بپند
در شكستند و تن واحد شدند
صورت انگورها اخوان بود
چون فشردي شيرهٔ واحد شود
غوره و انگور ضدانند ليك
چونك غوره پخته شد شد يار نيك
غوره‌اي كو سنگ‌بست و خام ماند
در ازل حق كافر اصليش خواند
نه اخي نه نفس واحد باشد او
در شقاوت نحس ملحد باشد او
گر بگويم آنچ او دارد نهان
فتنهٔ افهام خيزد در جهان
سر گبر كور نامذكور به
دود دوزخ از ارم مهجور به
غوره‌هاي نيك كايشان قابلند
از دم اهل دل آخر يك دلند
سوي انگوري همي‌رانند تيز
تا دوي بر خيزد و كين و ستيز
پس در انگوري همي‌درند پوست
تا يكي گردند و وحدت وصف اوست
دوست دشمن گردد ايرا هم دواست
هيچ يك با خويش جنگي در نبست
آفرين بر عشق كل اوستاد
صد هزاران ذره را داد اتحاد
همچو خاك مفترق در ره‌گذر
يك سبوشان كرد دست كوزه‌گر
كه اتحاد جسمهاي آب و طين
هست ناقص جان نمي‌ماند بدين
گر نظاير گويم اينجا در مثال
فهم را ترسم كه آرد اختلال
هم سليمان هست اكنون ليك ما
از نشاط دوربيني در عمي
دوربيني كور دارد مرد را
همچو خفته در سرا كور از سرا
مولعيم اندر سخنهاي دقيق
در گره ها باز كردن ما عشيق
تا گره بنديم و بگشاييم ما
در شكال و در جواب آيين‌فزا
همچو مرغي كو گشايد بند دام
گاه بندد تا شود در فن تمام
او بود محروم از صحرا و مرج
عمر او اندر گره كاريست خرج
خود زبون او نگردد هيچ دام
ليك پرش در شكست افتد مدام
با گره كم كوش تا بال و پرت
نسكلد يك يك ازين كر و فرت
صد هزاران مرغ پرهاشان شكست
و آن كمين‌گاه عمارض را نبست
حال ايشان از نبي خوان اي حريص
نقبوا فيها ببين هل من محيص
از نزاع ترك و رومي و عرب
حل نشد اشكال انگور و عنب
تا سليمان لسين معنوي
در نيايد بر نخيزد اين دوي
جمله مرغان منازع بازوار
بشنويد اين طبل باز شهريار
ز اختلاف خويش سوي اتحاد
هين ز هر جانب روان گرديد شاد
حيث ما كنتم فولوا وجهكم
نحوه هذا الذي لم ينهكم
كور مرغانيم و بس ناساختيم
كان سليمان را دمي نشناختيم
همچو جغدان دشمن بازان شديم
لاجرم وا ماندهٔ ويران شديم
مي‌كنيم از غايت جهل و عما
قصد آزار عزيزان خدا
جمع مرغان كز سليمان روشنند
پر و بال بي گنه كي بركنند
بلك سوي عاجزان چينه كشند
بي خلاف و كينه آن مرغان خوشند
هدهد ايشان پي تقديس را
مي‌گشايد راه صد بلقيس را
زاغ ايشان گر بصورت زاغ بود
باز همت آمد و مازاغ بود
لكلك ايشان كه لك‌لك مي‌زند
آتش توحيد در شك مي‌زند
و آن كبوترشان ز بازان نشكهد
باز سر پيش كبوترشان نهد
بلبل ايشان كه حالت آرد او
در درون خويش گلشن دارد او
طوطي ايشان ز قند آزاد بود
كز درون قند ابد رويش نمود
پاي طاووسان ايشان در نظر
بهتر از طاووس‌پران دگر
منطق الطير آن خاقاني صداست
منطق الطير سليماني كجاست
تو چه داني بانگ مرغان را همي
چون نديدستي سليمان را دمي
پر آن مرغي كه بانگش مطربست
از برون مشرقست و مغربست
هر يك آهنگش ز كرسي تا ثريست
وز ثري تا عرش در كر و فريست
مرغ كو بي اين سليمان مي‌رود
عاشق ظلمت چو خفاشي بود
با سليمان خو كن اي خفاش رد
تا كه در ظلمت نماني تا ابد
يك گزي ره كه بدان سو مي‌روي
همچو گز قطب مساحت مي‌شوي
وانك لنگ و لوك آن سو مي‌جهي
از همه لنگي و لوكي مي‌رهي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد