بخش ۱ - سر آغاز

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱ - سر آغاز

۳۴ بازديد


اي ضياء الحق حسام الدين بيار
اين سوم دفتر كه سنت شد سه بار
بر گشا گنجينهٔ اسرار را
در سوم دفتر بهل اعذار را
قوتت از قوت حق مي‌زهد
نه از عروقي كز حرارت مي‌جهد
اين چراغ شمس كو روشن بود
نه از فتيل و پنبه و روغن بود
سقف گردون كو چنين دايم بود
نه از طناب و استني قايم بود
قوت جبريل از مطبخ نبود
بود از ديدار خلاق وجود
همچنان اين قوت ابدال حق
هم ز حق دان نه از طعام و از طبق
جسمشان را هم ز نور اسرشته‌اند
تا ز روح و از ملك بگذشته‌اند
چونك موصوفي باوصاف جليل
ز آتش امراض بگذر چون خليل
گردد آتش بر تو هم برد و سلام
اي عناصر مر مزاجت را غلام
هر مزاجي را عناصر مايه‌است
وين مزاجت برتر از هر پايه است
اين مزاجت از جهان منبسط
وصف وحدت را كنون شد ملتقط
اي دريغا عرصهٔ افهام خلق
سخت تنگ آمد ندارد خلق حلق
اي ضياء الحق بحذق راي تو
حلق بخشد سنگ را حلواي تو
كوه طور اندر تجلي حلق يافت
تا كه مي نوشيد و مي را بر نتافت
صار دكا منه وانشق الجبل
هل رايتم من جبل رقص الجمل
لقمه‌بخشي آيد از هر كس به كس
حلق‌بخشي كار يزدانست و بس
حلق بخشد جسم را و روح را
حلق بخشد بهر هر عضوت جدا
اين گهي بخشد كه اجلالي شوي
وز دغا و از دغل خالي شوي
تا نگويي سر سلطان را به كس
تا نريزي قند را پيش مگس
گوش آنكس نوشد اسرار جلال
كو چو سوسن صدزبان افتاد و لال
حلق بخشد خاك را لطف خدا
تا خورد آب و برويد صد گيا
باز خاكي را ببخشد حلق و لب
تا گياهش را خورد اندر طلب
چون گياهش خورد حيوان گشت زفت
گشت حيوان لقمهٔ انسان و رفت
باز خاك آمد شد اكال بشر
چون جدا شد از بشر روح و بصر
ذره‌ها ديدم دهانشان جمله باز
گر بگويم خوردشان گردد دراز
برگها را برگ از انعام او
دايگان را دايه لطف عام او
رزقها را رزقها او مي‌دهد
زانك گندم بي غذايي چون زهد
نيست شرح اين سخن را منتهي
پاره‌اي گفتم بداني پاره‌ها
جمله عالم آكل و ماكول دان
باقيان را مقبل و مقبول دان
اين جهان و ساكنانش منتشر
وان جهان و سالكانش مستمر
اين جهان و عاشقانش منقطع
اهل آن عالم مخلد مجتمع
پس كريم آنست كو خود را دهد
آب حيواني كه ماند تا ابد
باقيات الصالحات آمد كريم
رسته از صد آفت و اخطار و بيم
گر هزارانند يك كس بيش نيست
چون خيالاتي عدد انديش نيست
آكل و ماكول را حلقست و ناي
غالب و مغلوب را عقلست و راي
حلق بخشيد او عصاي عدل را
خورد آن چندان عصا و حبل را
واندرو افزون نشد زان جمله اكل
زانك حيواني نبودش اكل و شكل
مر يقين را چون عصا هم حلق داد
تا بخورد او هر خيالي را كه زاد
پس معاني را چو اعيان حلقهاست
رازق حلق معاني هم خداست
پس ز مه تا ماهي هيچ از خلق نيست
كه بجذب مايه او را حلق نيست
حلق جان از فكر تن خالي شود
آنگهان روزيش اجلالي شود
شرط تبديل مزاج آمد بدان
كز مزاج بد بود مرگ بدان
چون مزاج آدمي گل‌خوار شد
زرد و بدرنگ و سقيم و خوار شد
چون مزاج زشت او تبديل يافت
رفت زشتي از رخش چون شمع تافت
دايه‌اي كو طفل شيرآموز را
تا بنعمت خوش كند پدفوز را
گر ببندد راه آن پستان برو
برگشايد راه صد بستان برو
زانك پستان شد حجاب آن ضعيف
از هزاران نعمت و خوان و رغيف
پس حيات ماست موقوف فطام
اندك اندك جهد كن تم الكلام
چون جنين بد آدمي بد خون غذا
از نجس پاكي برد مؤمن كذا
از فطام خون غذااش شير شد
وز فطام شير لقمه‌گير شد
وز فطام لقمه لقماني شود
طالب اشكار پنهاني شود
گر جنين را كس بگفتي در رحم
هست بيرون عالمي بس منتظم
يك زميني خرمي با عرض و طول
اندرو صد نعمت و چندين اكول
كوهها و بحرها و دشتها
بوستانها باغها و كشتها
آسماني بس بلند و پر ضيا
آفتاب و ماهتاب و صد سها
از جنوب و از شمال و از دبور
باغها دارد عروسيها و سور
در صفت نايد عجايبهاي آن
تو درين ظلمت چه‌اي در امتحان
خون خوري در چارميخ تنگنا
در ميان حبس و انجاس و عنا
او بحكم حال خود منكر بدي
زين رسالت معرض و كافر شدي
كين محالست و فريبست و غرور
زانك تصويري ندارد وهم كور
جنس چيزي چون نديد ادراك او
نشنود ادراك منكرناك او
همچنانك خلق عام اندر جهان
زان جهان ابدال مي‌گويندشان
كين جهان چاهيست بس تاريك و تنگ
هست بيرون عالمي بي بو و رنگ
هيچ در گوش كسي زيشان نرفت
كين طمع آمد حجاب ژرف و زفت
گوش را بندد طمع از استماع
چشم را بندد غرض از اطلاع
همچنانك آن جنين را طمع خون
كان غذاي اوست در اوطان دون
از حديث اين جهان محجوب كرد
غير خون او مي‌نداند چاشت خورد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد