بخش ۳ - بقيهٔ قصهٔ متعرضان پيل‌بچگان

۳۴ بازديد


هر دهان را پيل بويي مي‌كند
گرد معدهٔ هر بشر بر مي‌تند
تا كجا يابد كباب پور خويش
تا نمايد انتقام و زور خويش
گوشتهاي بندگان حق خوري
غيبت ايشان كني كيفر بري
هان كه بوياي دهانتان خالقست
كي برد جان غير آن كو صادقست
واي آن افسوسيي كش بوي‌گير
باشد اندر گور منكر يا نكير
نه دهان دزديدن امكان زان مهان
نه دهان خوش كردن از دارودهان
آب و روغن نيست مر روپوش را
راه حيلت نيست عقل و هوش را
چند كوبد زخمهاي گرزشان
بر سر هر ژاژخا و مرزشان
گرز عزرائيل را بنگر اثر
گر نبيني چوب و آهن در صور
هم بصورت مي‌نمايد گه گهي
زان همان رنجور باشد آگهي
گويد آن رنجور اي ياران من
چيست اين شمشير بر ساران من
ما نمي‌بينيم باشد اين خيال
چه خيالست اين كه اين هست ارتحال
چه خيالست اين كه اين چرخ نگون
از نهيب اين خيالي شد كنون
گرزها و تيغها محسوس شد
پيش بيمار و سرش منكوس شد
او همي‌بيند كه آن از بهر اوست
چشم دشمن بسته زان و چشم دوست
حرص دنيا رفت و چشمش تيز شد
چشم او روشن گه خون‌ريز شد
مرغ بي‌هنگام شد آن چشم او
از نتيجهٔ كبر او و خشم او
سر بريدن واجب آيد مرغ را
كو بغير وقت جنباند درا
هر زمان نزعيست جزو جانت را
بنگر اندر نزع جان ايمانت را
عمر تو مانند هميان زرست
روز و شب مانند دينار اشمرست
مي‌شمارد مي‌دهد زر بي وقوف
تا كه خالي گردد و آيد خسوف
گر ز كه بستاني و ننهي بجاي
اندر آيد كوه زان دادن ز پاي
پس بنه بر جاي هر دم را عوض
تا ز واسجد واقترب يابي غرض
در تمامي كارها چندين مكوش
جز به كاري كه بود در دين مكوش
عاقبت تو رفت خواهي ناتمام
كارهاات ابتر و نان تو خام
وان عمارت كردن گور و لحد
نه به سنگست و به چوب و نه لبد
بلك خود را در صفا گوري كني
در مني او كني دفن مني
خاك او گردي و مدفون غمش
تا دمت يابد مددها از دمش
گورخانه و قبه‌ها و كنگره
نبود از اصحاب معني آن سره
بنگر اكنون زنده اطلس‌پوش را
هيچ اطلس دست گيرد هوش را
در عذاب منكرست آن جان او
گزدم غم دل دل غمدان او
از برون بر ظاهرش نقش و نگار
وز درون ز انديشه‌ها او زار زار
و آن يكي بيني در آن دلق كهن
چون نبات انديشه و شكر سخن


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد