يك دو پندش داد طوطي بينفاق
بعد از آن گفتش سلام الفراق
خواجه گفتش في امان الله برو
مر مرا اكنون نمودي راه نو
خواجه با خود گفت كين پند منست
راه او گيرم كه اين ره روشنست
جان من كمتر ز طوطي كي بود
جان چنين بايد كه نيكوپي بود
آن شنيدستي كه در عهد عمر
بود چنگي مطربي با كر و فر
بلبل از آواز او بيخود شدي
يك طرب ز آواز خوبش صد شدي
مجلس و مجمع دمش آراستي
وز نواي او قيامت خاستي
همچو اسرافيل كآوازش بفن
مردگان را جان در آرد در بدن
يار سايل بود اسرافيل را
كز سماعش پر برستي فيل را
سازد اسرافيل روزي ناله را
جان دهد پوسيدهٔ صدساله را
انبيا را در درون هم نغمههاست
طالبان را زان حيات بيبهاست
نشنود آن نغمهها را گوش حس
كز ستمها گوش حس باشد نجس
نشنود نغمهٔ پري را آدمي
كو بود ز اسرار پريان اعجمي
گر چه هم نغمهٔ پري زين عالمست
نغمهٔ دل برتر از هر دو دمست
كه پري و آدمي زندانيند
هر دو در زندان اين نادانيند
معشر الجن سورهٔ رحمان بخوان
تستطيعوا تنفذوا را باز دان
نغمههاي اندرون اوليا
اولا گويد كه اي اجزاي لا
هين ز لاي نفي سرها بر زنيد
اين خيال و وهم يكسو افكنيد
اي همه پوسيده در كون و فساد
جان باقيتان نروييد و نزاد
گر بگويم شمهاي زان نغمهها
جانها سر بر زنند از دخمهها
گوش را نزديك كن كان دور نيست
ليك نقل آن به تو دستور نيست
هين كه اسرافيل وقتند اوليا
مرده را زيشان حياتست و نما
جان هر يك مردهاي از گور تن
بر جهد ز آوازشان اندر كفن
گويد اين آواز ز آواها جداست
زنده كردن كار آواز خداست
ما بمرديم و بكلي كاستيم
بانگ حق آمد همه بر خاستيم
بانگ حق اندر حجاب و بي حجاب
آن دهد كو داد مريم را ز جيب
اي فناتان نيست كرده زير پوست
باز گرديد از عدم ز آواز دوست
مطلق آن آواز خود از شه بود
گرچه از حلقوم عبدالله بود
گفته او را من زبان و چشم تو
من حواس و من رضا و خشم تو
رو كه بي يسمع و بي يبصر توي
سر توي چه جاي صاحبسر توي
چون شدي من كان لله از وله
من ترا باشم كه كان الله له
گه توي گويم ترا گاهي منم
هر چه گويم آفتاب روشنم
هر كجا تابم ز مشكات دمي
حل شد آنجا مشكلات عالمي
ظلمتي را كآفتابش بر نداشت
از دم ما گردد آن ظلمت چو چاشت
آدمي را او بخويش اسما نمود
ديگران را ز آدم اسما ميگشود
خواه ز آدم گير نورش خواه ازو
خواه از خم گير مي خواه از كدو
كين كدو با خنب پيوستست سخت
ني چو تو شاد آن كدوي نيكبخت
گفت طوبي من رآني مصطفي
والذي يبصر لمن وجهي راي
چون چراغي نور شمعي را كشيد
هر كه ديد آن را يقين آن شمع ديد
همچنين تا صد چراغ ار نقل شد
ديدن آخر لقاي اصل شد
خواه از نور پسين بستان تو آن
هيچ فرقي نيست خواه از شمع جان
خواه بين نور از چراغ آخرين
خواه بين نورش ز شمع غابرين
تن قفسشكلست تن شد خار جان
در فريب داخلان و خارجان
اينش گويد من شوم همراز تو
وآنش گويد ني منم انباز تو
اينش گويد نيست چون تو در وجود
در جمال و فضل و در احسان و جود
آنش گويد هر دو عالم آن تست
جمله جانهامان طفيل جان تست
او چو بيند خلق را سرمست خويش
از تكبر ميرود از دست خويش
او نداند كه هزاران را چو او
ديو افكندست اندر آب جو
لطف و سالوس جهان خوش لقمهايست
كمترش خور كان پر آتش لقمهايست
آتشش پنهان و ذوقش آشكار
دود او ظاهر شود پايان كار
تو مگو آن مدح را من كي خورم
از طمع ميگويد او پي ميبرم
مادحت گر هجو گويد بر ملا
روزها سوزد دلت زان سوزها
گر چه داني كو ز حرمان گفت آن
كان طمع كه داشت از تو شد زيان
آن اثر ميماندت در اندرون
در مديح اين حالتت هست آزمون
آن اثر هم روزها باقي بود
مايهٔ كبر و خداع جان شود
ليك ننمايد چو شيرينست مدح
بد نمايد زانك تلخ افتاد قدح
همچو مطبوخست و حب كان را خوري
تا بديري شورش و رنج اندري
ور خوري حلوا بود ذوقش دمي
اين اثر چون آن نميپايد همي
چون نميپايد هميپايد نهان
هر ضدي را تو به ضد او بدان
چون شكر پايد نهان تاثير او
بعد حيني دمل آرد نيشجو
نفس از بس مدحها فرعون شد
كن ذليل النفس هونا لا تسد
تا تواني بنده شو سلطان مباش
زخم كش چون گوي شو چوگان مباش
ورنه چون لطفت نماند وين جمال
از تو آيد آن حريفان را ملال
آن جماعت كت هميدادند ريو
چون ببينندت بگويندت كه ديو
جمله گويندت چو بينندت بدر
مردهاي از گور خود بر كرد سر
همچو امرد كه خدا نامش كنند
تا بدين سالوس در دامش كنند
چونك در بدنامي آمد ريش او
ديو را ننگ آيد از تفتيش او
ديو سوي آدمي شد بهر شر
سوي تو نايد كه از ديوي بتر
تا تو بودي آدمي ديو از پيت
ميدويد و ميچشانيد او ميت
چون شدي در خوي ديوي استوار
ميگريزد از تو ديو نابكار
آنك اندر دامنت آويخت او
چون چنين گشتي ز تو بگريخت او
اين همه گفتيم ليك اندر بسيچ
بيعنايات خدا هيچيم هيچ
بي عنايات حق و خاصان حق
گر ملك باشد سياهستش ورق
اي خدا اي فضل تو حاجت روا
با تو ياد هيچ كس نبود روا
اين قدر ارشاد تو بخشيدهاي
تا بدين بس عيب ما پوشيدهاي
قطرهٔ دانش كه بخشيدي ز پيش
متصل گردان به درياهاي خويش
قطرهٔ علمست اندر جان من
وارهانش از هوا وز خاك تن
پيش از آن كين خاكها خسفش كنند
پيش از آن كين بادها نشفش كنند
گر چه چون نشفش كند تو قادري
كش ازيشان وا ستاني وا خري
قطرهاي كو در هوا شد يا كه ريخت
از خزينهٔ قدرت تو كي گريخت
گر در آيد در عدم يا صد عدم
چون بخوانيش او كند از سر قدم
صد هزاران ضد ضد را ميكشد
بازشان حكم تو بيرون ميكشد
از عدمها سوي هستي هر زمان
هست يا رب كاروان در كاروان
خاصه هر شب جمله افكار و عقول
نيست گردد غرق در بحر نغول
باز وقت صبح آن اللهيان
بر زنند از بحر سر چون ماهيان
در خزان آن صد هزاران شاخ و برگ
از هزيمت رفته در درياي مرگ
زاغ پوشيده سيه چون نوحهگر
در گلستان نوحه كرده بر خضر
باز فرمان آيد از سالار ده
مر عدم را كانچ خوردي باز ده
آنچ خوردي وا ده اي مرگ سياه
از نبات و دارو و برگ و گياه
اي برادر عقل يكدم با خود آر
دم بدم در تو خزانست و بهار
باغ دل را سبز و تر و تازه بين
پر ز غنچه و ورد و سرو و ياسمين
ز انبهي برگ پنهان گشته شاخ
ز انبهي گل نهان صحرا و كاخ
اين سخنهايي كه از عقل كلست
بوي آن گلزار و سرو و سنبلست
بوي گل ديدي كه آنجا گل نبود
جوش مل ديدي كه آنجا مل نبود
بو قلاووزست و رهبر مر ترا
ميبرد تا خلد و كوثر مر ترا
بو دواي چشم باشد نورساز
شد ز بويي ديدهٔ يعقوب باز
بوي بد مر ديده را تاري كند
بوي يوسف ديده را ياري كند
تو كه يوسف نيستي يعقوب باش
همچو او با گريه و آشوب باش
بشنو اين پند از حكيم غزنوي
تا بيابي در تن كهنه نوي
ناز را رويي ببايد همچو ورد
چون نداري گرد بدخويي مگرد
زشت باشد روي نازيبا و ناز
سخت باشد چشم نابينا و درد
پيش يوسف نازش و خوبي مكن
جز نياز و آه يعقوبي مكن
معني مردن ز طوطي بد نياز
در نياز و فقر خود را مرده ساز
تا دم عيسي ترا زنده كند
همچو خويشت خوب و فرخنده كند
از بهاران كي شود سرسبز سنگ
خاك شو تا گل نمايي رنگ رنگ
سالها تو سنگ بودي دلخراش
آزمون را يك زماني خاك باش
گفت پيغامبر كه نفحتهاي حق
اندرين ايام ميآرد سبق
گوش و هش داريد اين اوقات را
در رباييد اين چنين نفحات را
نفحه آمد مر شما را ديد و رفت
هر كه را ميخواست جان بخشيد و رفت
نفحهٔ ديگر رسيد آگاه باش
تا ازين هم وانماني خواجهتاش
جان آتش يافت زو آتش كشي
جان مرده يافت از وي جنبشي
جان ناري يافت از وي انطفا
مرده پوشيد از بقاي او قبا
تازگي و جنبش طوبيست اين
همچو جنبشهاي حيوان نيست اين
گر در افتد در زمين و آسمان
زهرههاشان آب گردد در زمان
خود ز بيم اين دم بيمنتها
باز خوان فابين ان يحملنها
ورنه خود اشفقن منها چون بدي
گرنه از بيمش دل كه خون شدي
دوش ديگر لون اين ميداد دست
لقمهٔ چندي درآمد ره ببست
بهر لقمه گشته لقماني گرو
وقت لقمانست اي لقمه برو
از هواي لقمهٔ اين خارخار
از كف لقمان همي جوييد خار
در كف او خار و سايهش نيز نيست
ليكتان از حرص آن تمييز نيست
خار دان آن را كه خرما ديدهاي
زانك بس نان كور و بس ناديدهاي
جان لقمان كه گلستان خداست
پاي جانش خستهٔ خاري چراست
اشتر آمد اين وجود خارخوار
مصطفيزادي برين اشتر سوار
اشترا تنگ گلي بر پشت تست
كز نسيمش در تو صد گلزار رست
ميل تو سوي مغيلانست و ريگ
تا چه گل چيني ز خار مردريگ
اي بگشته زين طلب از كو بكو
چند گويي كين گلستان كو و كو
پيش از آن كين خار پا بيرون كني
چشم تاريكست جولان چون كني
آدمي كو مينگنجد در جهان
در سر خاري همي گردد نهان
مصطفي آمد كه سازد همدمي
كلميني يا حميرا كلمي
اي حميرا اندر آتش نه تو نعل
تا ز نعل تو شود اين كوه لعل
اين حميرا لفظ تانيشست و جان
نام تانيثش نهند اين تازيان
ليك از تانيث جان را باك نيست
روح را با مرد و زن اشراك نيست
از مؤنث وز مذكر برترست
اين ني آن جانست كز خشك و ترست
اين نه آن جانست كافزايد ز نان
يا گهي باشد چنين گاهي چنان
خوش كنندهست و خوش و عين خوشي
بي خوشي نبود خوشي اي مرتشي
چون تو شيرين از شكر باشي بود
كان شكر گاهي ز تو غايب شود
چون شكر گردي ز تاثير وفا
پس شكر كي از شكر باشد جدا
عاشق از خود چون غذا يابد رحيق
عقل آنجا گم شود گم اي رفيق
عقل جزوي عشق را منكر بود
گرچه بنمايد كه صاحبسر بود
زيرك و داناست اما نيست نيست
تا فرشته لا نشد آهرمنيست
او بقول و فعل يار ما بود
چون بحكم حال آيي لا بود
لا بود چون او نشد از هست نيست
چونك طوعا لا نشد كرها بسيست
جان كمالست و نداي او كمال
مصطفي گويان ارحنا يا بلال
اي بلال افراز بانگ سلسلت
زان دمي كاندر دميدم در دلت
زان دمي كادم از آن مدهوش گشت
هوش اهل آسمان بيهوش گشت
مصطفي بيخويش شد زان خوب صوت
شد نمازش از شب تعريس فوت
سر از آن خواب مبارك بر نداشت
تا نماز صبحدم آمد بچاشت
در شب تعريس پيش آن عروس
يافت جان پاك ايشان دستبوس
عشق و جان هر دو نهانند و ستير
گر عروسش خواندهام عيبي مگير
از ملولي يار خامش كردمي
گر همو مهلت بدادي يكدمي
ليك ميگويد بگو هين عيب نيست
جز تقاضاي قضاي غيب نيست
عيب باشد كو نبيند جز كه عيب
عيب كي بيند روان پاك غيب
عيب شد نسبت به مخلوق جهول
ني به نسبت با خداوند قبول
كفر هم نسبت به خالق حكمتست
چون به ما نسبت كني كفر آفتست
ور يكي عيبي بود با صد حيات
بر مثال چوب باشد در نبات
در ترازو هر دو را يكسان كشند
زانك آن هر دو چو جسم و جان خوشند
پس بزرگان اين نگفتند از گزاف
جسم پاكان عين جان افتاد صاف
گفتشان و نفسشان و نقششان
جمله جان مطلق آمد بي نشان
جان دشمندارشان جسمست صرف
چون زياد از نرد او اسمست صرف
آن به خاك اندر شد و كل خاك شد
وين نمك اندر شد و كل پاك شد
آن نمك كز وي محمد املحست
زان حديث با نمك او افصحست
اين نمك باقيست از ميراث او
با توند آن وارثان او بجو
پيش تو شسته ترا خود پيش كو
پيش هستت جان پيشانديش كو
گر تو خود را پيش و پس داري گمان
بستهٔ جسمي و محرومي ز جان
زير و بالا پيش و پس وصف تنست
بيجهتها ذات جان روشنست
برگشا از نور پاك شه نظر
تا نپنداري تو چون كوتهنظر
كه هميني در غم و شادي و بس
اي عدم كو مر عدم را پيش و پس
روز بارانست ميرو تا به شب
نه ازين باران از آن باران رب
مصطفي روزي به گورستان برفت
با جنازهٔ مردي از ياران برفت
خاك را در گور او آگنده كرد
زير خاك آن دانهاش را زنده كرد
اين درختانند همچون خاكيان
دستها بر كردهاند از خاكدان
سوي خلقان صد اشارت ميكنند
وانك گوشستش عبارت ميكنند
با زبان سبز و با دست دراز
از ضمير خاك ميگويند راز
همچو بطان سر فرو برده بب
گشته طاووسان و بوده چون غراب
در زمستانشان اگر محبوس كرد
آن غرابان را خدا طاووس كرد
در زمستانشان اگر چه داد مرگ
زندهشان كرد از بهار و داد برگ
منكران گويند خود هست اين قديم
اين چرا بنديم بر رب كريم
كوري ايشان درون دوستان
حق برويانيد باغ و بوستان
هر گلي كاندر درون بويا بود
آن گل از اسرار كل گويا بود
بوي ايشان رغم آنف منكران
گرد عالم ميرود پردهدران
منكران همچون جعل زان بوي گل
يا چو نازك مغز در بانگ دهل
خويشتن مشغول ميسازند و غرق
چشم ميدزدند ازين لمعان برق
چشم ميدزدند و آنجا چشم ني
چشم آن باشد كه بيند مامني
چون ز گورستان پيمبر باز گشت
سوي صديقه شد و همراز گشت
چشم صديقه چو بر رويش فتاد
پيش آمد دست بر وي مينهاد
بر عمامه و روي او و موي او
بر گريبان و بر و بازوي او
گفت پيغامبر چه ميجويي شتاب
گفت باران آمد امروز از سحاب
جامههاات ميبجويم در طلب
تر نمييابم ز باران اي عجب
گفت چه بر سر فكندي از ازار
گفت كردم آن رداي تو خمار
گفت بهر آن نمود اي پاكجيب
چشم پاكت را خدا باران غيب
نيست آن باران ازين ابر شما
هست ابري ديگر و ديگر سما
گفت صديقه كه اي زبدهٔ وجود
حكمت باران امروزين چه بود
اين ز بارانهاي رحمت بود يا
بهر تهديدست و عدل كبريا
اين از آن لطف بهاريات بود
يا ز پاييزي پر آفات بود
گفت اين از بهر تسكين غمست
كز مصيبت بر نژاد آدمست
گر بر آن آتش بماندي آدمي
بس خرابي در فتادي و كمي
اين جهان ويران شدي اندر زمان
حرصها بيرون شدي از مردمان
استن اين عالم اي جان غفلتست
هوشياري اين جهان را آفتست
هوشياري زان جهانست و چو آن
غالب آيد پست گردد اين جهان
هوشياري آفتاب و حرص يخ
هوشياري آب و اين عالم وسخ
زان جهان اندك ترشح ميرسد
تا نغرد در جهان حرص و حسد
گر ترشح بيشتر گردد ز غيب
نه هنر ماند درين عالم نه عيب
اين ندارد حد سوي آغاز رو
سوي قصهٔ مرد مطرب باز رو
غيب را ابري و آبي ديگرست
آسمان و آفتابي ديگرست
نايد آن الا كه بر خاصان پديد
باقيان في لبس من خلق جديد
هست باران از پي پروردگي
هست باران از پي پژمردگي
نفع باران بهاران بوالعجب
باغ را باران پاييزي چو تب
آن بهاري نازپروردش كند
وين خزاني ناخوش و زردش كند
همچنين سرما و باد و آفتاب
بر تفاوت دان و سررشته بياب
همچنين در غيب انواعست اين
در زيان و سود و در ربح و غبين
اين دم ابدال باشد زان بهار
در دل و جان رويد از وي سبزهزار
فعل باران بهاري با درخت
آيد از انفاسشان در نيكبخت
گر درخت خشك باشد در مكان
عيب آن از باد جانافزا مدان
باد كار خويش كرد و بر وزيد
آنك جاني داشت بر جانش گزيد
گفت پيغامبر ز سرماي بهار
تن مپوشانيد ياران زينهار
زانك با جان شما آن ميكند
كان بهاران با درختان ميكند
ليك بگريزيد از سرد خزان
كان كند كو كرد با باغ و رزان
راويان اين را به ظاهر بردهاند
هم بر آن صورت قناعت كردهاند
بيخبر بودند از جان آن گروه
كوه را ديده نديده كان بكوه
آن خزان نزد خدا نفس و هواست
عقل و جان عين بهارست و بقاست
مر ترا عقليست جزوي در نهان
كامل العقلي بجو اندر جهان
جزو تو از كل او كلي شود
عقل كل بر نفس چون غلي شود
پس بتاويل اين بود كانفاس پاك
چون بهارست و حيات برگ و تاك
از حديث اوليا نرم و درشت
تن مپوشان زانك دينت راست پشت
گرم گويد سرد گويد خوش بگير
تا ز گرم و سرد بجهي وز سعير
گرم و سردش نوبهار زندگيست
مايهٔ صدق و يقين و بندگيست
زان كزو بستان جانها زنده است
زين جواهر بحر دل آگنده است
بر دل عاقل هزاران غم بود
گر ز باغ دل خلالي كم شود
آن زمان حق بر عمر خوابي گماشت
تا كه خويش از خواب نتوانست داشت
در عجب افتاد كين معهود نيست
اين ز غيب افتاد بي مقصود نيست
سر نهاد و خواب بردش خواب ديد
كامدش از حق ندا جانش شنيد
آن ندايي كاصل هر بانگ و نواست
خود ندا آنست و اين باقي صداست
ترك و كرد و پارسيگو و عرب
فهم كرده آن ندا بيگوش و لب
خود چه جاي ترك و تاجيكست و زنگ
فهم كردست آن ندا را چوب و سنگ
هر دمي از وي هميآيد الست
جوهر و اعراض ميگردند هست
گر نميآيد بلي زيشان ولي
آمدنشان از عدم باشد بلي
زانچ گفتم من ز فهم سنگ و چوب
در بيانش قصهاي هشدار خوب
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد