بخش ۱۰۱ - در معني اين حديث كي اغتنموا برد الربيع الي آخره

۴۳ بازديد


گفت پيغامبر ز سرماي بهار
تن مپوشانيد ياران زينهار
زانك با جان شما آن مي‌كند
كان بهاران با درختان مي‌كند
ليك بگريزيد از سرد خزان
كان كند كو كرد با باغ و رزان
راويان اين را به ظاهر برده‌اند
هم بر آن صورت قناعت كرده‌اند
بي‌خبر بودند از جان آن گروه
كوه را ديده نديده كان بكوه
آن خزان نزد خدا نفس و هواست
عقل و جان عين بهارست و بقاست
مر ترا عقليست جزوي در نهان
كامل العقلي بجو اندر جهان
جزو تو از كل او كلي شود
عقل كل بر نفس چون غلي شود
پس بتاويل اين بود كانفاس پاك
چون بهارست و حيات برگ و تاك
از حديث اوليا نرم و درشت
تن مپوشان زانك دينت راست پشت
گرم گويد سرد گويد خوش بگير
تا ز گرم و سرد بجهي وز سعير
گرم و سردش نوبهار زندگيست
مايهٔ صدق و يقين و بندگيست
زان كزو بستان جانها زنده است
زين جواهر بحر دل آگنده است
بر دل عاقل هزاران غم بود
گر ز باغ دل خلالي كم شود


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد