بخش ۹۸ - در بيان اين حديث كي ان لربكم في ايام دهركم نفحات الا فتعر ضوا لها

۴۲ بازديد


گفت پيغامبر كه نفحتهاي حق
اندرين ايام مي‌آرد سبق
گوش و هش داريد اين اوقات را
در رباييد اين چنين نفحات را
نفحه آمد مر شما را ديد و رفت
هر كه را مي‌خواست جان بخشيد و رفت
نفحهٔ ديگر رسيد آگاه باش
تا ازين هم وانماني خواجه‌تاش
جان آتش يافت زو آتش كشي
جان مرده يافت از وي جنبشي
جان ناري يافت از وي انطفا
مرده پوشيد از بقاي او قبا
تازگي و جنبش طوبيست اين
همچو جنبشهاي حيوان نيست اين
گر در افتد در زمين و آسمان
زهره‌هاشان آب گردد در زمان
خود ز بيم اين دم بي‌منتها
باز خوان فابين ان يحملنها
ورنه خود اشفقن منها چون بدي
گرنه از بيمش دل كه خون شدي
دوش ديگر لون اين مي‌داد دست
لقمهٔ چندي درآمد ره ببست
بهر لقمه گشته لقماني گرو
وقت لقمانست اي لقمه برو
از هواي لقمهٔ اين خارخار
از كف لقمان همي جوييد خار
در كف او خار و سايه‌ش نيز نيست
ليكتان از حرص آن تمييز نيست
خار دان آن را كه خرما ديده‌اي
زانك بس نان كور و بس ناديده‌اي
جان لقمان كه گلستان خداست
پاي جانش خستهٔ خاري چراست
اشتر آمد اين وجود خارخوار
مصطفي‌زادي برين اشتر سوار
اشترا تنگ گلي بر پشت تست
كز نسيمش در تو صد گلزار رست
ميل تو سوي مغيلانست و ريگ
تا چه گل چيني ز خار مردريگ
اي بگشته زين طلب از كو بكو
چند گويي كين گلستان كو و كو
پيش از آن كين خار پا بيرون كني
چشم تاريكست جولان چون كني
آدمي كو مي‌نگنجد در جهان
در سر خاري همي گردد نهان
مصطفي آمد كه سازد همدمي
كلميني يا حميرا كلمي
اي حميرا اندر آتش نه تو نعل
تا ز نعل تو شود اين كوه لعل
اين حميرا لفظ تانيشست و جان
نام تانيثش نهند اين تازيان
ليك از تانيث جان را باك نيست
روح را با مرد و زن اشراك نيست
از مؤنث وز مذكر برترست
اين ني آن جانست كز خشك و ترست
اين نه آن جانست كافزايد ز نان
يا گهي باشد چنين گاهي چنان
خوش كننده‌ست و خوش و عين خوشي
بي خوشي نبود خوشي اي مرتشي
چون تو شيرين از شكر باشي بود
كان شكر گاهي ز تو غايب شود
چون شكر گردي ز تاثير وفا
پس شكر كي از شكر باشد جدا
عاشق از خود چون غذا يابد رحيق
عقل آنجا گم شود گم اي رفيق
عقل جزوي عشق را منكر بود
گرچه بنمايد كه صاحب‌سر بود
زيرك و داناست اما نيست نيست
تا فرشته لا نشد آهرمنيست
او بقول و فعل يار ما بود
چون بحكم حال آيي لا بود
لا بود چون او نشد از هست نيست
چونك طوعا لا نشد كرها بسيست
جان كمالست و نداي او كمال
مصطفي گويان ارحنا يا بلال
اي بلال افراز بانگ سلسلت
زان دمي كاندر دميدم در دلت
زان دمي كادم از آن مدهوش گشت
هوش اهل آسمان بيهوش گشت
مصطفي بي‌خويش شد زان خوب صوت
شد نمازش از شب تعريس فوت
سر از آن خواب مبارك بر نداشت
تا نماز صبحدم آمد بچاشت
در شب تعريس پيش آن عروس
يافت جان پاك ايشان دستبوس
عشق و جان هر دو نهانند و ستير
گر عروسش خوانده‌ام عيبي مگير
از ملولي يار خامش كردمي
گر همو مهلت بدادي يكدمي
ليك مي‌گويد بگو هين عيب نيست
جز تقاضاي قضاي غيب نيست
عيب باشد كو نبيند جز كه عيب
عيب كي بيند روان پاك غيب
عيب شد نسبت به مخلوق جهول
ني به نسبت با خداوند قبول
كفر هم نسبت به خالق حكمتست
چون به ما نسبت كني كفر آفتست
ور يكي عيبي بود با صد حيات
بر مثال چوب باشد در نبات
در ترازو هر دو را يكسان كشند
زانك آن هر دو چو جسم و جان خوشند
پس بزرگان اين نگفتند از گزاف
جسم پاكان عين جان افتاد صاف
گفتشان و نفسشان و نقششان
جمله جان مطلق آمد بي نشان
جان دشمن‌دارشان جسمست صرف
چون زياد از نرد او اسمست صرف
آن به خاك اندر شد و كل خاك شد
وين نمك اندر شد و كل پاك شد
آن نمك كز وي محمد املحست
زان حديث با نمك او افصحست
اين نمك باقيست از ميراث او
با توند آن وارثان او بجو
پيش تو شسته ترا خود پيش كو
پيش هستت جان پيش‌انديش كو
گر تو خود را پيش و پس داري گمان
بستهٔ جسمي و محرومي ز جان
زير و بالا پيش و پس وصف تنست
بي‌جهتها ذات جان روشنست
برگشا از نور پاك شه نظر
تا نپنداري تو چون كوته‌نظر
كه هميني در غم و شادي و بس
اي عدم كو مر عدم را پيش و پس
روز بارانست مي‌رو تا به شب
نه ازين باران از آن باران رب


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد