بخش ۹۷ - داستان پير چنگي

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۹۷ - داستان پير چنگي

۳۷ بازديد


آن شنيدستي كه در عهد عمر
بود چنگي مطربي با كر و فر
بلبل از آواز او بي‌خود شدي
يك طرب ز آواز خوبش صد شدي
مجلس و مجمع دمش آراستي
وز نواي او قيامت خاستي
همچو اسرافيل كآوازش بفن
مردگان را جان در آرد در بدن
يار سايل بود اسرافيل را
كز سماعش پر برستي فيل را
سازد اسرافيل روزي ناله را
جان دهد پوسيدهٔ صدساله را
انبيا را در درون هم نغمه‌هاست
طالبان را زان حيات بي‌بهاست
نشنود آن نغمه‌ها را گوش حس
كز ستمها گوش حس باشد نجس
نشنود نغمهٔ پري را آدمي
كو بود ز اسرار پريان اعجمي
گر چه هم نغمهٔ پري زين عالمست
نغمهٔ دل برتر از هر دو دمست
كه پري و آدمي زندانيند
هر دو در زندان اين نادانيند
معشر الجن سورهٔ رحمان بخوان
تستطيعوا تنفذوا را باز دان
نغمه‌هاي اندرون اوليا
اولا گويد كه اي اجزاي لا
هين ز لاي نفي سرها بر زنيد
اين خيال و وهم يكسو افكنيد
اي همه پوسيده در كون و فساد
جان باقيتان نروييد و نزاد
گر بگويم شمه‌اي زان نغمه‌ها
جانها سر بر زنند از دخمه‌ها
گوش را نزديك كن كان دور نيست
ليك نقل آن به تو دستور نيست
هين كه اسرافيل وقتند اوليا
مرده را زيشان حياتست و نما
جان هر يك مرده‌اي از گور تن
بر جهد ز آوازشان اندر كفن
گويد اين آواز ز آواها جداست
زنده كردن كار آواز خداست
ما بمرديم و بكلي كاستيم
بانگ حق آمد همه بر خاستيم
بانگ حق اندر حجاب و بي حجاب
آن دهد كو داد مريم را ز جيب
اي فناتان نيست كرده زير پوست
باز گرديد از عدم ز آواز دوست
مطلق آن آواز خود از شه بود
گرچه از حلقوم عبدالله بود
گفته او را من زبان و چشم تو
من حواس و من رضا و خشم تو
رو كه بي يسمع و بي يبصر توي
سر توي چه جاي صاحب‌سر توي
چون شدي من كان لله از وله
من ترا باشم كه كان الله له
گه توي گويم ترا گاهي منم
هر چه گويم آفتاب روشنم
هر كجا تابم ز مشكات دمي
حل شد آنجا مشكلات عالمي
ظلمتي را كآفتابش بر نداشت
از دم ما گردد آن ظلمت چو چاشت
آدمي را او بخويش اسما نمود
ديگران را ز آدم اسما مي‌گشود
خواه ز آدم گير نورش خواه ازو
خواه از خم گير مي خواه از كدو
كين كدو با خنب پيوستست سخت
ني چو تو شاد آن كدوي نيكبخت
گفت طوبي من رآني مصطفي
والذي يبصر لمن وجهي راي
چون چراغي نور شمعي را كشيد
هر كه ديد آن را يقين آن شمع ديد
همچنين تا صد چراغ ار نقل شد
ديدن آخر لقاي اصل شد
خواه از نور پسين بستان تو آن
هيچ فرقي نيست خواه از شمع جان
خواه بين نور از چراغ آخرين
خواه بين نورش ز شمع غابرين


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد