هين بملك نوبتي شادي مكن
اي تو بستهٔ نوبت آزادي مكن
آنك ملكش برتر از نوبت تنند
برتر از هفت انجمش نوبت زنند
برتر از نوبت ملوك باقيند
دور دايم روحها با ساقيند
ترك اين شرب ار بگويي يك دو روز
در كني اندر شراب خلد پوز
هين بملك نوبتي شادي مكن
اي تو بستهٔ نوبت آزادي مكن
آنك ملكش برتر از نوبت تنند
برتر از هفت انجمش نوبت زنند
برتر از نوبت ملوك باقيند
دور دايم روحها با ساقيند
ترك اين شرب ار بگويي يك دو روز
در كني اندر شراب خلد پوز
چونك خرگوش از رهايي شاد گشت
سوي نخچيران دوان شد تا به دشت
شير را چون ديد در چه كشته زار
چرخ ميزد شادمان تا مرغزار
دست ميزد چون رهيد از دست مرگ
سبز و رقصان در هوا چون شاخ و برگ
شاخ و برگ از حبس خاك آزاد شد
سر برآورد و حريف باد شد
برگها چون شاخ را بكشافتند
تا به بالاي درخت اشتافتند
با زبان شطاه شكر خدا
ميسرايد هر بر و برگي جدا
كه بپرورد اصل ما را ذوالعطا
تا درخت استغلظ آمد و استوي
جانهاي بسته اندر آب و گل
چون رهند از آب و گلها شاددل
در هواي عشق حق رقصان شوند
همچو قرص بدر بينقصان شوند
چشمان در رقص و جانها خود مپرس
وانك گرد جان از آنها خود مپرس
شير را خرگوش در زندان نشاند
ننگ شيري كو ز خرگوشي بماند
درچنان ننگي و آنگه اين عجب
فخر دين خواهد كه گويندش لقب
اي تو شيري در تك اين چاه فرد
نقش چون خرگوش خونتريخت و خورد
نفس خرگوشت به صحرا در چرا
تو بقعر اين چه چون و چرا
سوي نخچيران دويد آن شيرگير
كابشروا يا قوم اذ جاء البشير
مژده مژده اي گروه عيشساز
كان سگ دوزخ به دوزخ رفت باز
مژده مژده كان عدو جانها
كند قهر خالقش دندانها
آنك از پنجه بسي سرها بكوفت
همچو خس جاروب مرگش هم بروفت
تا عمر آمد ز قيصر يك رسول
در مدينه از بيابان نغول
گفت كو قصر خليفه اي حشم
تا من اسپ و رخت را آنجا كشم
قوم گفتندش كه او را قصر نيست
مر عمر را قصر جان روشنيست
گرچه از ميري ورا آوازهايست
همچو درويشان مر او را كازهايست
اي برادر چون ببيني قصر او
چونك در چشم دلت رستست مو
چشم دل از مو و علت پاك آر
وانگه آن ديدار قصرش چشم دار
هر كه را هست از هوسها جان پاك
زود بيند حضرت و ايوان پاك
چون محمد پاك شد زين نار و دود
هر كجا رو كرد وجه الله بود
چون رفيقي وسوسهٔ بدخواه را
كي بداني ثم وجه الله را
هر كه را باشد ز سينه فتح باب
بيند او بر چرخ دل صد آفتاب
حق پديدست از ميان ديگران
همچو ماه اندر ميان اختران
دو سر انگشت بر دو چشم نه
هيچ بيني از جهان انصاف ده
گر نبيني اين جهان معدوم نيست
عيب جز ز انگشت نفس شوم نيست
تو ز چشم انگشت را بر دار هين
وانگهاني هرچه ميخواهي ببين
نوح را گفتند امت كو ثواب
گفت او زان سوي واستغشوا ثياب
رو و سر در جامهها پيچيدهايد
لاجرم با ديده و ناديدهايد
آدمي ديدست و باقي پوستست
ديد آنست آن كه ديد دوستست
چونك ديد دوست نبود كور به
دوست كو باقي نباشد دور به
چون رسول روم اين الفاظ تر
در سماع آورد شد مشتاقتر
ديده را بر جستن عمر گماشت
رخت را و اسپ را ضايع گذاشت
هر طرف اندر پي آن مرد كار
ميشدي پرسان او ديوانهوار
كين چنين مردي بود اندر جهان
وز جهان مانند جان باشد نهان
جست او را تاش چون بنده بود
لاجرم جوينده يابنده بود
ديد اعرابي زني او را دخيل
گفت عمر نك به زير آن نخيل
زير خرمابن ز خلقان او جدا
زير سايه خفته بين سايهٔ خدا
اي شهان كشتيم ما خصم برون
ماند خصمي زو بتر در اندرون
كشتن اين كار عقل و هوش نيست
شير باطن سخرهٔ خرگوش نيست
دوزخست اين نفس و دوزخ اژدهاست
كو به درياها نگردد كم و كاست
هفت دريا را در آشامد هنوز
كم نگردد سوزش آن خلقسوز
سنگها و كافران سنگدل
اندر آيند اندرو زار و خجل
هم نگردد ساكن از چندين غذا
تا ز حق آيد مرورا اين ندا
سير گشتي سير گويد نه هنوز
اينت آتش اينت تابش اينت سوز
عالمي را لقمه كرد و در كشيد
معدهاش نعره زنان هل من مزيد
حق قدم بر وي نهد از لامكان
آنگه او ساكن شود از كن فكان
چونك جزو دوزخست اين نفس ما
طبع كل دارد هميشه جزوها
اين قدم حق را بود كو را كشد
غير حق خود كي كمان او كشد
در كمان ننهند الا تير راست
اين كمان را بازگون كژ تيرهاست
راست شو چون تير و واره از كمان
كز كمان هر راست بجهد بيگمان
چونك وا گشتم ز پيگار برون
روي آوردم به پيگار درون
قد رجعنا من جهاد الاصغريم
با نبي اندر جهاد اكبريم
قوت از حق خواهم و توفيق و لاف
تا به سوزن بر كنم اين كوه قاف
سهل شيري دان كه صفها بشكند
شير آنست آن كه خود را بشكند
مرد گفتش كاي اميرالمؤمنين
جان ز بالا چون در آمد در زمين
مرغ بياندازه چون شد در قفس
گفت حق بر جان فسون خواند و قصص
بر عدمها كان ندارد چشم و گوش
چون فسون خواند همي آيد به جوش
از فسون او عدمها زود زود
خوش معلق ميزند سوي وجود
باز بر موجود افسوني چو خواند
زو دو اسپه در عدم موجود راند
گفت در گوش گل و خندانش كرد
گفت با سنگ و عقيق كانش كرد
گفت با جسم آيتي تا جان شد او
گفت با خورشيد تا رخشان شد او
باز در گوشش دمد نكتهٔ مخوف
در رخ خورشيد افتد صد كسوف
تا به گوش ابر آن گويا چه خواند
كو چو مشك از ديدهٔ خود اشك راند
تا به گوش خاك حق چه خوانده است
كو مراقب گشت و خامش مانده است
در تردد هر كه او آشفته است
حق به گوش او معما گفته است
تا كند محبوسش اندر دو گمان
آن كنم آن گفت يا خود ضد آن
هم ز حق ترجيح يابد يك طرف
زان دو يك را برگزيند زان كنف
گر نخواهي در تردد هوش جان
كم فشار اين پنبه اندر گوش جان
تا كني فهم آن معماهاش را
تا كني ادراك رمز و فاش را
پس محل وحي گردد گوش جان
وحي چه بود گفتني از حس نهان
گوش جان و چشم جان جز اين حس است
گوش عقل و گوش ظن زين مفلس است
لفظ جبرم عشق را بيصبر كرد
وانك عاشق نيست حبس جبر كرد
اين معيت با حقست و جبر نيست
اين تجلي مه است اين ابر نيست
ور بود اين جبر جبر عامه نيست
جبر آن امارهٔ خودكامه نيست
جبر را ايشان شناسند اي پسر
كه خدا بگشادشان در دل بصر
غيب و آينده بريشان گشت فاش
ذكر ماضي پيش ايشان گشت لاش
اختيار و جبر ايشان ديگرست
قطرهها اندر صدفها گوهرست
هست بيرون قطرهٔ خرد و بزرگ
در صدف آن در خردست و سترگ
طبع ناف آهوست آن قوم را
از برون خون و درونشان مشكها
تو مگو كين مايه بيرون خون بود
چون رود در ناف مشكي چون شود
تو مگو كين مس برون بد محتقر
در دل اكسير چون گيرد گهر
اختيار و جبر در تو بد خيال
چون دريشان رفت شد نور جلال
نان چو در سفرهست باشد آن جماد
در تن مردم شود او روح شاد
در دل سفره نگردد مستحيل
مستحيلش جان كند از سلسبيل
قوت جانست اين اي راستخوان
تا چه باشد قوت آن جان جان
گوشت پارهٔ آدمي با عقل و جان
ميشكافد كوه را با بحر و كان
زور جان كوه كن شق حجر
زور جان جان در انشق القمر
گر گشايد دل سر انبان راز
جان به سوي عرش سازد تركتاز
كرد حق و كرد ما هر دو ببين
كرد ما را هست دان پيداست اين
گر نباشد فعل خلق اندر ميان
پس مگو كس را چرا كردي چنان
خلق حق افعال ما را موجدست
فعل ما آثار خلق ايزدست
ناطقي يا حرف بيند يا غرض
كي شود يك دم محيط دو عرض
گر به معني رفت شد غافل ز حرف
پيش و پس يك دم نبيند هيچ طرف
آن زمان كه پيشبيني آن زمان
تو پس خود كي ببيني اين بدان
چون محيط حرف و معني نيست جان
چون بود جان خالق اين هر دوان
حق محيط جمله آمد اي پسر
وا ندارد كارش از كار دگر
گفت شيطان كه بما اغويتني
كرد فعل خود نهان ديو دني
گفت آدم كه ظلمنا نفسنا
او ز فعل حق نبد غافل چو ما
در گنه او از ادب پنهانش كرد
زان گنه بر خود زدن او بر بخورد
بعد توبه گفتش اي آدم نه من
آفريدم در تو آن جرم و محن
نه كه تقدير و قضاي من بد آن
چون به وقت عذر كردي آن نهان
گفت ترسيدم ادب نگذاشتم
گفت هم من پاس آنت داشتم
هر كه آرد حرمت او حرمت برد
هر كه آرد قند لوزينه خورد
طيبات از بهر كي للطيبين
يار را خوش كن برنجان و ببين
يك مثال اي دل پي فرقي بيار
تا بداني جبر را از اختيار
دست كان لرزان بود از ارتعاش
وانك دستي تو بلرزاني ز جاش
هر دو جنبش آفريدهٔ حق شناس
ليك نتوان كرد اين با آن قياس
زان پشيماني كه لرزانيديش
مرتعش را كي پشيمان ديديش
بحث عقلست اين چه عقل آن حيلهگر
تا ضعيفي ره برد آنجا مگر
بحث عقلي گر در و مرجان بود
آن دگر باشد كه بحث جان بود
بحث جان اندر مقامي ديگرست
بادهٔ جان را قوامي ديگرست
آن زمان كه بحث عقلي ساز بود
اين عمر با بوالحكم همراز بود
چون عمر از عقل آمد سوي جان
بوالحكم بوجهل شد در حكم آن
سوي حس و سوي عقل او كاملست
گرچه خود نسبت به جان او جاهلست
بحث عقل و حس اثر دان يا سبب
بحث جاني يا عجب يا بوالعجب
ضؤ جان آمد نماند اي مستضي
لازم و ملزوم و نافي مقتضي
زانك بينايي كه نورش بازغست
از دليل چون عصا بس فارغست
آمد او آنجا و از دور ايستاد
مر عمر را ديد و در لرز اوفتاد
هيبتي زان خفته آمد بر رسول
حالتي خوش كرد بر جانش نزول
مهر و هيبت هست ضد همدگر
اين دو ضد را ديد جمع اندر جگر
گفت با خود من شهان را ديدهام
پيش سلطانان مه و بگزيدهام
از شهانم هيبت و ترسي نبود
هيبت اين مرد هوشم را ربود
رفتهام در بيشهٔ شير و پلنگ
روي من زيشان نگردانيد رنگ
بس شدستم در مصاف و كارزار
همچو شير آن دم كه باشد كارزار
بس كه خوردم بس زدم زخم گران
دل قويتر بودهام از ديگران
بيسلاح اين مرد خفته بر زمين
من به هفت اندام لرزان چيست اين
هيبت حقست اين از خلق نيست
هيبت اين مرد صاحب دلق نيست
هر كه ترسيد از حق او تقوي گزيد
ترسد از وي جن و انس و هر كه ديد
اندرين فكرت به حرمت دست بست
بعد يك ساعت عمر از خواب جست
كرد خدمت مر عمر را و سلام
گفت پيغامبر سلام آنگه كلام
پس عليكش گفت و او را پيش خواند
ايمنش كرد و به پيش خود نشاند
لاتخافوا هست نزل خايفان
هست در خور از براي خايف آن
هر كه ترسد مر ورا ايمن كنند
مر دل ترسنده را ساكن كنند
آنك خوفش نيست چون گويي مترس
درس چهدهي نيست او محتاج درس
آن دل از جا رفته را دلشاد كرد
خاطر ويرانش را آباد كرد
بعد از آن گفتش سخنهاي دقيق
وز صفات پاك حق نعم الرفيق
وز نوازشهاي حق ابدال را
تا بداند او مقام و حال را
حال چون جلوهست زان زيبا عروس
وين مقام آن خلوت آمد با عروس
جلوه بيند شاه و غير شاه نيز
وقت خلوت نيست جز شاه عزيز
جلوه كرده خاص و عامان را عروس
خلوت اندر شاه باشد با عروس
هست بسيار اهل حال از صوفيان
نادرست اهل مقام اندر ميان
از منازلهاي جانش ياد داد
وز سفرهاي روانش ياد داد
وز زماني كز زمان خالي بدست
وز مقام قدس كه اجلالي بدست
وز هوايي كاندرو سيمرغ روح
پيش ازين ديدست پرواز و فتوح
هر يكي پروازش از آفاق بيش
وز اميد و نهمت مشتاق بيش
چون عمر اغياررو را يار يافت
جان او را طالب اسرار يافت
شيخ كامل بود و طالب مشتهي
مرد چابك بود و مركب درگهي
ديد آن مرشد كه او ارشاد داشت
تخم پاك اندر زمين پاك كاشت
بار ديگر ما به قصه آمديم
ما از آن قصه برون خود كي شديم
گر به جهل آييم آن زندان اوست
ور به علم آييم آن ايوان اوست
ور به خواب آييم مستان وييم
ور به بيداري به دستان وييم
ور بگرييم ابر پر زرق وييم
ور بخنديم آن زمان برق وييم
ور بخشم و جنگ عكس قهر اوست
ور بصلح و عذر عكس مهر اوست
ما كييم اندر جهان پيچ پيچ
چون الف او خود چه دارد هيچهيچ
گفت يا عمر چه حكمت بود و سر
حبس آن صافي درين جاي كدر
آب صافي در گلي پنهان شده
جان صافي بستهٔ ابدان شده
گفت تو بحثي شگرفي ميكني
معنيي را بند حرفي ميكني
حبس كردي معني آزاد را
بند حرفي كردهاي تو ياد را
از براي فايده اين كردهاي
تو كه خود از فايده در پردهاي
آنك از وي فايده زاييده شد
چون نبيند آنچ ما را ديده شد
صد هزاران فايدهست و هر يكي
صد هزاران پيش آن يك اندكي
آن دم نطقت كه جزو جزوهاست
فايده شد كل كل خالي چراست
تو كه جزوي كار تو با فايدهست
پس چرا در طعن كل آري تو دست
گفت را گر فايده نبود مگو
ور بود هل اعتراض و شكر جو
شكر يزدان طوق هر گردن بود
ني جدال و رو ترش كردن بود
گر ترشرو بودن آمد شكر و بس
پس چو سركه شكرگويي نيست كس
سركه را گر راه بايد در جگر
گو بشو سركنگبين او از شكر
معني اندر شعر جز با خبط نيست
چون قلاسنگست و اندر ضبط نيست
قصهٔ طوطي جان زين سان بود
كو كسي كو محرم مرغان بود
كو يكي مرغي ضعيفي بيگناه
و اندرون او سليمان با سپاه
چون بنالد زار بيشكر و گله
افتد اندر هفت گردون غلغله
هر دمش صد نامه صد پيك از خدا
يا ربي زو شصت لبيك از خدا
زلت او به ز طاعت نزد حق
پيش كفرش جمله ايمانها خلق
هر دمي او را يكي معراج خاص
بر سر تاجش نهد صد تاج خاص
صورتش بر خاك و جان بر لامكان
لامكاني فوق وهم سالكان
لامكاني نه كه در فهم آيدت
هر دمي در وي خيالي زايدت
بل مكان و لامكان در حكم او
همچو در حكم بهشتي چار جو
شرح اين كوته كن و رخ زين بتاب
دم مزن والله اعلم بالصواب
باز ميگرديم ما اي دوستان
سوي مرغ و تاجر و هندوستان
مرد بازرگان پذيرفت اين پيام
كو رساند سوي جنس از وي سلام