بخش ۹۹ - قصهٔ سوال كردن عايشه از مصطفي صلي‌الله عليه و سلم

۳۶ بازديد


مصطفي روزي به گورستان برفت
با جنازهٔ مردي از ياران برفت
خاك را در گور او آگنده كرد
زير خاك آن دانه‌اش را زنده كرد
اين درختانند همچون خاكيان
دستها بر كرده‌اند از خاكدان
سوي خلقان صد اشارت مي‌كنند
وانك گوشستش عبارت مي‌كنند
با زبان سبز و با دست دراز
از ضمير خاك مي‌گويند راز
همچو بطان سر فرو برده بب
گشته طاووسان و بوده چون غراب
در زمستانشان اگر محبوس كرد
آن غرابان را خدا طاووس كرد
در زمستانشان اگر چه داد مرگ
زنده‌شان كرد از بهار و داد برگ
منكران گويند خود هست اين قديم
اين چرا بنديم بر رب كريم
كوري ايشان درون دوستان
حق برويانيد باغ و بوستان
هر گلي كاندر درون بويا بود
آن گل از اسرار كل گويا بود
بوي ايشان رغم آنف منكران
گرد عالم مي‌رود پرده‌دران
منكران همچون جعل زان بوي گل
يا چو نازك مغز در بانگ دهل
خويشتن مشغول مي‌سازند و غرق
چشم مي‌دزدند ازين لمعان برق
چشم مي‌دزدند و آنجا چشم ني
چشم آن باشد كه بيند مامني
چون ز گورستان پيمبر باز گشت
سوي صديقه شد و همراز گشت
چشم صديقه چو بر رويش فتاد
پيش آمد دست بر وي مي‌نهاد
بر عمامه و روي او و موي او
بر گريبان و بر و بازوي او
گفت پيغامبر چه مي‌جويي شتاب
گفت باران آمد امروز از سحاب
جامه‌هاات مي‌بجويم در طلب
تر نمي‌يابم ز باران اي عجب
گفت چه بر سر فكندي از ازار
گفت كردم آن رداي تو خمار
گفت بهر آن نمود اي پاك‌جيب
چشم پاكت را خدا باران غيب
نيست آن باران ازين ابر شما
هست ابري ديگر و ديگر سما


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد