من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۸۳ - در معني آنك من اراد ان يجلس مع الله فليجلس مع اهل التصوف

۳۶ بازديد


آن رسول از خود بشد زين يك دو جام
ني رسالت ياد ماندش ني پيام
واله اندر قدرت الله شد
آن رسول اينجا رسيد و شاه شد
سيل چون آمد به دريا بحر گشت
دانه چون آمد به مزرع گشت كشت
چون تعلق يافت نان با بوالبشر
نان مرده زنده گشت و با خبر
موم و هيزم چون فداي نار شد
ذات ظلماني او انوار شد
سنگ سرمه چونك شد در ديدگان
گشت بينايي شد آنجا ديدبان
اي خنك آن مرد كز خود رسته شد
در وجود زنده‌اي پيوسته شد
واي آن زنده كه با مرده نشست
مرده گشت و زندگي از وي بجست
چون تو در قرآن حق بگريختي
با روان انبيا آميختي
هست قرآن حالهاي انبيا
ماهيان بحر پاك كبريا
ور بخواني و نه‌اي قرآن‌پذير
انبيا و اوليا را ديده گير
ور پذيرايي چو بر خواني قصص
مرغ جانت تنگ آيد در قفس
مرغ كو اندر قفس زندانيست
مي‌نجويد رستن از نادانيست
روحهايي كز قفسها رسته‌اند
انبياء رهبر شايسته‌اند
از برون آوازشان آيد ز دين
كه ره رستن ترا اينست اين
ما بذين رستيم زين تنگين قفس
جز كه اين ره نيست چارهٔ اين قفس
خويش را رنجور سازي زار زار
تا ترا بيرون كنند از اشتهار
كه اشتهار خلق بند محكمست
در ره اين از بند آهن كي كمست


بخش ۸۴ - قصهٔ بازرگان

۳۱ بازديد


بود بازرگان و او را طوطيي
در قفس محبوس زيبا طوطيي
چونك بازرگان سفر را ساز كرد
سوي هندستان شدن آغاز كرد
هر غلام و هر كنيزك را ز جود
گفت بهر تو چه آرم گوي زود
هر يكي از وي مرادي خواست كرد
جمله را وعده بداد آن نيك مرد
گفت طوطي را چه خواهي ارمغان
كارمت از خطهٔ هندوستان
گفتش آن طوطي كه آنجا طوطيان
چون ببيني كن ز حال من بيان
كان فلان طوطي كه مشتاق شماست
از قضاي آسمان در حبس ماست
بر شما كرد او سلام و داد خواست
وز شما چاره و ره ارشاد خواست
گفت مي‌شايد كه من در اشتياق
جان دهم اينجا بميرم در فراق
اين روا باشد كه من در بند سخت
گه شما بر سبزه گاهي بر درخت
اين چنين باشد وفاي دوستان
من درين حبس و شما در گلستان
ياد آريد اي مهان زين مرغ زار
يك صبوحي درميان مرغزار
ياد ياران يار را ميمون بود
خاصه كان ليلي و اين مجنون بود
اي حريفان بت موزون خود
من قدحها مي‌خورم پر خون خود
يك قدح مي‌نوش كن بر ياد من
گر نمي‌خواهي كه بدهي داد من
يا بياد اين فتادهٔ خاك‌بيز
چونك خوردي جرعه‌اي بر خاك ريز
اي عجب آن عهد و آن سوگند كو
وعده‌هاي آن لب چون قند كو
گر فراق بنده از بد بندگيست
چون تو با بد بد كني پس فرق چيست
اي بدي كه تو كني در خشم و جنگ
با طرب‌تر از سماع و بانگ چنگ
اي جفاي تو ز دولت خوب‌تر
و انتقام تو ز جان محبوب‌تر
نار تو اينست نورت چون بود
ماتم اين تا خود كه سورت چون بود
از حلاوتها كه دارد جور تو
وز لطافت كس نيابد غور تو
نالم و ترسم كه او باور كند
وز كرم آن جور را كمتر كند
عاشقم بر قهر و بر لطفش بجد
بوالعجب من عاشق اين هر دو ضد
والله ار زين خار در بستان شوم
همچو بلبل زين سبب نالان شوم
اين عجب بلبل كه بگشايد دهان
تا خورد او خار را با گلستان
اين چه بلبل اين نهنگ آتشيست
جمله ناخوشها ز عشق او را خوشيست
عاشق كلست و خود كلست او
عاشق خويشست و عشق خويش‌جو


بخش ۸۷ - تفسير قول فريدالدين عطار قدس الله روحه

۳۴ بازديد


صاحب دل را ندارد آن زيان
گر خورد او زهر قاتل را عيان
زانك صحت يافت و از پرهيز رست
طالب مسكين ميان تب درست
گفت پيغامبر كه اي مرد جري
هان مكن با هيچ مطلوبي مري
در تو نمروديست آتش در مرو
رفت خواهي اول ابراهيم شو
چون نه‌اي سباح و نه دريايي
در ميفكن خويش از خودراييي
او ز آتش ورد احمر آورد
از زيانها سود بر سر آورد
كاملي گر خاك گيرد زر شود
ناقص ار زر برد خاكستر شود
چون قبول حق بود آن مرد راست
دست او در كارها دست خداست
دست ناقص دست شيطانست و ديو
زانك اندر دام تكليفست و ريو
جهل آيد پيش او دانش شود
جهل شد علمي كه در منكر رود
هرچه گيرد علتي علت شود
كفر گيرد كاملي ملت شود
اي مري كرده پياده با سوار
سر نخواهي برد اكنون پاي دار


بخش ۸۸ - تعظيم ساحران مر موسي را عليه‌السلام

۳۲ بازديد


ساحران در عهد فرعون لعين
چون مري كردند با موسي بكين
ليك موسي را مقدم داشتند
ساحران او را مكرم داشتند
زانك گفتندش كه فرمان آن تست
گر همي خواهي عصا تو فكن نخست
گفت ني اول شما اي ساحران
افكنيد ان مكرها را درميان
اين قدر تعظيم دينشان را خريد
كز مري آن دست و پاهاشان بريد
ساحران چون حق او بشناختند
دست و پا در جرم آن در باختند
لقمه و نكته‌ست كامل را حلال
تو نه‌اي كامل مخور مي‌باش لال
چون تو گوشي او زبان ني جنس تو
گوشها را حق بفرمود انصتوا
كودك اول چون بزايد شيرنوش
مدتي خامش بود او جمله گوش
مدتي مي‌بايدش لب دوختن
از سخن تا او سخن آموختن
ور نباشد گوش و تي‌تي مي‌كند
خويشتن را گنگ گيتي مي‌كند
كر اصلي كش نبد ز آغاز گوش
لال باشد كي كند در نطق جوش
زانك اول سمع بايد نطق را
سوي منطق از ره سمع اندر آ
وادخلوا الابيات من ابوابها
واطلبوا الاغراض في اسبابها
نطق كان موقوف راه سمع نيست
جز كه نطق خالق بي‌طمع نيست
مبدعست او تابع استاد ني
مسند جمله ورا اسناد ني
باقيان هم در حرف هم در مقال
تابع استاد و محتاج مثال
زين سخن گر نيستي بيگانه‌اي
دلق و اشكي گير در ويرانه‌اي
زانك آدم زان عتاب از اشك رست
اشك تر باشد دم توبه‌پرست
بهر گريه آمد آدم بر زمين
تا بود گريان و نالان و حزين
آدم از فردوس و از بالاي هفت
پاي ماچان از براي عذر رفت
گر ز پشت آدمي وز صلب او
در طلب مي‌باش هم در طلب او
ز آتش دل و آب ديده نقل ساز
بوستان از ابر و خورشيدست باز
تو چه داني ذوق آب ديدگان
عاشق ناني تو چون ناديدگان
گر تو اين انبان ز نان خالي كني
پر ز گوهرهاي اجلالي كني
طفل جان از شير شيطان باز كن
بعد از آنش با ملك انباز كن
تا تو تاريك و ملول و تيره‌اي
دان كه با ديو لعين همشيره‌اي
لقمه‌اي كو نور افزود و كمال
آن بود آورده از كسب حلال
روغني كايد چراغ ما كشد
آب خوانش چون چراغي را كشد
علم و حكمت زايد از لقمهٔ حلال
عشق و رقت آيد از لقمهٔ حلال
چون ز لقمه تو حسد بيني و دام
جهل و غفلت زايد آن را دان حرام
هيچ گندم كاري و جو بر دهد
ديده‌اي اسپي كه كرهٔ خر دهد
لقمه تخمست و برش انديشه‌ها
لقمه بحر و گوهرش انديشه‌ها
زايد از لقمهٔ حلال اندر دهان
ميل خدمت عزم رفتن آن جهان


بخش ۸۶ - ديدن خواجه طوطيان هندوستان را در دشت و پيغام رسانيدن از آن طوطي

۳۲ بازديد


چونك تا اقصاي هندستان رسيد
در بيابان طوطيي چندي بديد
مركب استانيد پس آواز داد
آن سلام و آن امانت باز داد
طوطيي زان طوطيان لرزيد بس
اوفتاد و مرد و بگسستش نفس
شد پشيمان خواجه از گفت خبر
گفت رفتم در هلاك جانور
اين مگر خويشست با آن طوطيك
اين مگر دو جسم بود و روح يك
اين چرا كردم چرا دادم پيام
سوختم بيچاره را زين گفت خام
اين زبان چون سنگ و هم آهن وشست
وانچ بجهد از زبان چون آتشست
سنگ و آهن را مزن بر هم گزاف
گه ز روي نقل و گه از روي لاف
زانك تاريكست و هر سو پنبه‌زار
درميان پنبه چون باشد شرار
ظالم آن قومي كه چشمان دوختند
زان سخنها عالمي را سوختند
عالمي را يك سخن ويران كند
روبهان مرده را شيران كند
جانها در اصل خود عيسي‌دمند
يك زمان زخمند و گاهي مرهمند
گر حجاب از جانها بر خاستي
گفت هر جاني مسيح‌آساستي
گر سخن خواهي كه گويي چون شكر
صبر كن از حرص و اين حلوا مخور
صبر باشد مشتهاي زيركان
هست حلوا آرزوي كودكان
هركه صبر آورد گردون بر رود
هر كه حلوا خورد واپس‌تر رود


بخش ۸۹ - باز گفتن بازرگان با طوطي آنچ ديد از طوطيان هندوستان

۳۴ بازديد


كرد بازرگان تجارت را تمام
باز آمد سوي منزل دوستكام
هر غلامي را بياورد ارمغان
هر كنيزك را ببخشيد او نشان
گفت طوطي ارمغان بنده كو
آنچ ديدي و آنچ گفتي بازگو
گفت نه من خود پشيمانم از آن
دست خود خايان و انگشتان گزان
من چرا پيغام خامي از گزاف
بردم از بي‌دانشي و از نشاف
گفت اي خواجه پشيماني ز چيست
چيست آن كين خشم و غم را مقتضيست
گفت گفتم آن شكايتهاي تو
با گروهي طوطيان همتاي تو
آن يكي طوطي ز دردت بوي برد
زهره‌اش بدريد و لرزيد و بمرد
من پشيمان گشتم اين گفتن چه بود
ليك چون گفتم پشيماني چه سود
نكته‌اي كان جست ناگه از زبان
همچو تيري دان كه آن جست از كمان
وا نگردد از ره آن تير اي پسر
بند بايد كرد سيلي را ز سر
چون گذشت از سر جهاني را گرفت
گر جهان ويران كند نبود شگفت
فعل را در غيب اثرها زادنيست
و آن مواليدش بحكم خلق نيست
بي‌شريكي جمله مخلوق خداست
آن مواليد ار چه نسبتشان به ماست
زيد پرانيد تيري سوي عمرو
عمرو را بگرفت تيرش همچو نمر
مدت سالي همي زاييد درد
دردها را آفريند حق نه مرد
زيد رامي آن دم ار مرد از وجل
دردها مي‌زايد آنجا تا اجل
زان مواليد وجع چون مرد او
زيد را ز اول سبب قتال گو
آن وجعها را بدو منسوب دار
گرچه هست آن جمله صنع كردگار
همچنين كشت و دم و دام و جماع
آن مواليدست حق را مستطاع
اوليا را هست قدرت از اله
تير جسته باز آرندش ز راه
بسته درهاي مواليد از سبب
چون پشيمان شد ولي زان دست رب
گفته ناگفته كند از فتح باب
تا از آن نه سيخ سوزد نه كباب
از همه دلها كه آن نكته شنيد
آن سخن را كرد محو و ناپديد
گرت برهان بايد و حجت مها
بازخوان من آية او ننسها
آيت انسوكم ذكري بخوان
قدرت نسيان نهادنشان بدان
چون به تذكير و به نسيان قادرند
بر همه دلهاي خلقان قاهرند
چون بنسيان بست او راه نظر
كار نتوان كرد ور باشد هنر
خلتم سخرية اهل السمو
از نبي خوانيد تا انسوكم
صاحب ده پادشاه جسمهاست
صاحب دل شاه دلهاي شماست
فرع ديد آمد عمل بي‌هيچ شك
پس نباشد مردم الا مردمك
من تمام اين نيارم گفت از آن
منع مي‌آيد ز صاحب مركزان
چون فراموشي خلق و يادشان
با ويست و او رسد فريادشان
صد هزاران نيك و بد را آن بهي
مي‌كند هر شب ز دلهاشان تهي
روز دلها را از آن پر مي‌كند
آن صدفها را پر از در مي‌كند
آن همه انديشهٔ پيشانها
مي‌شناسند از هدايت خانها
پيشه و فرهنگ تو آيد به تو
تا در اسباب بگشايد به تو
پيشهٔ زرگر بهنگر نشد
خوي اين خوش‌خو با آن منكر نشد
پيشه‌ها و خلقها همچون جهاز
سوي خصم آيند روز رستخيز
پيشه‌ها و خلقها از بعد خواب
واپس آيد هم به خصم خود شتاب
پيشه‌ها و انديشه‌ها در وقت صبح
هم بدانجا شد كه بود آن حسن و قبح
چون كبوترهاي پيك از شهرها
سوي شهر خويش آرد بهرها


بخش ۹۰ - شنيدن آن طوطي حركت آن طوطيان

۳۳ بازديد


چون شنيد آن مرغ كان طوطي چه كرد
پس بلرزيد اوفتاد و گشت سرد
خواجه چون ديدش فتاده همچنين
بر جهيد و زد كله را بر زمين
چون بدين رنگ و بدين حالش بديد
خواجه بر جست و گريبان را دريد
گفت اي طوطي خوب خوش‌حنين
اين چه بودت اين چرا گشتي چنين
اي دريغا مرغ خوش‌آواز من
اي دريغا همدم و همراز من
اي دريغا مرغ خوش‌الحان من
راح روح و روضه و ريحان من
گر سليمان را چنين مرغي بدي
كي خود او مشغول آن مرغان شدي
اي دريغا مرغ كارزان يافتم
زود روي از روي او بر تافتم
اي زبان تو بس زياني بر وري
چون توي گويا چه گويم من ترا
اي زبان هم آتش و هم خرمني
چند اين آتش درين خرمن زني
در نهان جان از تو افغان مي‌كند
گرچه هر چه گوييش آن مي‌كند
اي زبان هم گنج بي‌پايان توي
اي زبان هم رنج بي‌درمان توي
هم صفير و خدعهٔ مرغان توي
هم انيس وحشت هجران توي
چند امانم مي‌دهي اي بي امان
اي تو زه كرده به كين من كمان
نك بپرانيده‌اي مرغ مرا
در چراگاه ستم كم كن چرا
يا جواب من بگو يا داد ده
يا مرا ز اسباب شادي ياد ده
اي دريغا نور ظلمت‌سوز من
اي دريغا صبح روز افروز من
اي دريغا مرغ خوش‌پرواز من
ز انتها پريده تا آغاز من
عاشق رنجست نادان تا ابد
خيز لا اقسم بخوان تا في كبد
از كبد فارغ بدم با روي تو
وز زبد صافي بدم در جوي تو
اين دريغاها خيال ديدنست
وز وجود نقد خود ببريدنست
غيرت حق بود و با حق چاره نيست
كو دلي كز عشق حق صد پاره نيست
غيرت آن باشد كه او غير همه‌ست
آنك افزون از بيان و دمدمه‌ست
اي دريغا اشك من دريا بدي
تا نثار دلبر زيبا بدي
طوطي من مرغ زيركسار من
ترجمان فكرت و اسرار من
هرچه روزي داد و ناداد آيدم
او ز اول گفته تا ياد آيدم
طوطيي كآيد ز وحي آواز او
پيش از آغاز وجود آغاز او
اندرون تست آن طوطي نهان
عكس او را ديده تو بر اين و آن
مي برد شاديت را تو شاد ازو
مي‌پذيري ظلم را چون داد ازو
اي كه جان را بهر تن مي‌سوختي
سوختي جان را و تن افروختي
سوختم من سوخته خواهد كسي
تا زمن آتش زند اندر خسي
سوخته چون قابل آتش بود
سوخته بستان كه آتش‌كش بود
اي دريغا اي دريغا اي دريغ
كانچنان ماهي نهان شد زير ميغ
چون زنم دم كآتش دل تيز شد
شير هجر آشفته و خون‌ريز شد
آنك او هشيار خود تندست و مست
چون بود چون او قدح گيرد به دست
شير مستي كز صفت بيرون بود
از بسيط مرغزار افزون بود
قافيه‌انديشم و دلدار من
گويدم منديش جز ديدار من
خوش نشين اي قافيه‌انديش من
قافيهٔ دولت توي در پيش من
حرف چه بود تا تو انديشي از آن
حرف چه بود خار ديوار رزان
حرف و صوت و گفت را بر هم زنم
تا كه بي اين هر سه با تو دم زنم
آن دمي كز آدمش كردم نهان
با تو گويم اي تو اسرار جهان
آن دمي را كه نگفتم با خليل
و آن غمي را كه نداند جبرئيل
آن دمي كز وي مسيحا دم نزد
حق ز غيرت نيز بي ما هم نزد
ما چه باشد در لغت اثبات و نفي
من نه اثباتم منم بي‌ذات و نفي
من كسي در ناكسي در يافتم
پس كسي در ناكسي در بافتم
جمله شاهان بندهٔ بندهٔ خودند
جمله خلقان مردهٔ مردهٔ خودند
جمله شاهان پست پست خويش را
جمله خلقان مست مست خويش را
مي‌شود صياد مرغان را شكار
تا كند ناگاه ايشان را شكار
بي‌دلان را دلبران جسته بجان
جمله معشوقان شكار عاشقان
هر كه عاشق ديديش معشوق دان
كو به نسبت هست هم اين و هم آن
تشنگان گر آب جويند از جهان
آب جويد هم بعالم تشنگان
چونك عاشق اوست تو خاموش باش
او چو گوشت مي‌كشد تو گوش باش
بند كن چون سيل سيلاني كند
ور نه رسوايي و ويراني كند
من چه غم دارم كه ويراني بود
زير ويران گنج سلطاني بود
غرق حق خواهد كه باشد غرق‌تر
همچو موج بحر جان زير و زبر
زير دريا خوشتر آيد يا زبر
تير او دلكش‌تر آيد يا سپر
پاره كردهٔ وسوسه باشي دلا
گر طرب را باز داني از بلا
گر مرادت را مذاق شكرست
بي‌مرادي نه مراد دلبرست
هر ستاره‌ش خونبهاي صد هلال
خون عالم ريختن او را حلال
ما بها و خونبها را يافتيم
جانب جان باختن بشتافتيم
اي حيات عاشقان در مردگي
دل نيابي جز كه در دل‌بردگي
من دلش جسته به صد ناز و دلال
او بهانه كرده با من از ملال
گفتم آخر غرق تست اين عقل و جان
گفت رو رو بر من اين افسون مخوان
من ندانم آنچ انديشيده‌اي
اي دو ديده دوست را چون ديده‌اي
اي گرانجان خوار ديدستي ورا
زانك بس ارزان خريدستي ورا
هركه او ارزان خرد ارزان دهد
گوهري طفلي به قرصي نان دهد
غرق عشقي‌ام كه غرقست اندرين
عشقهاي اولين و آخرين
مجملش گفتم نكردم زان بيان
ورنه هم افهام سوزد هم زبان
من چو لب گويم لب دريا بود
من چو لا گويم مراد الا بود
من ز شيريني نشستم رو ترش
من ز بسياري گفتارم خمش
تا كه شيريني ما از دو جهان
در حجاب رو ترش باشد نهان
تا كه در هر گوش نايد اين سخن
يك همي گويم ز صد سر لدن


بخش ۹۱ - تفسير قول حكيم بهرچ

۳۲ بازديد


جمله عالم زان غيور آمد كه حق
برد در غيرت برين عالم سبق
او چو جانست و جهان چون كالبد
كالبد از جان پذيرد نيك و بد
هر كه محراب نمازش گشت عين
سوي ايمان رفتنش مي‌دان تو شين
هر كه شد مر شاه را او جامه‌دار
هست خسران بهر شاهش اتجار
هر كه با سلطان شود او همنشين
بر درش شستن بود حيف و غبين
دستبوسش چون رسيد از پادشاه
گر گزيند بوس پا باشد گناه
گرچه سر بر پا نهادن خدمتست
پيش آن خدمت خطا و زلتست
شاه را غيرت بود بر هر كه او
بو گزيند بعد از آن كه ديد رو
غيرت حق بر مثل گندم بود
كاه خرمن غيرت مردم بود
اصل غيرتها بدانيد از اله
آن خلقان فرع حق بي‌اشتباه
شرح اين بگذارم و گيرم گله
از جفاي آن نگار ده دله
نالم ايرا ناله‌ها خوش آيدش
از دو عالم ناله و غم بايدش
چون ننالم تلخ از دستان او
چون نيم در حلقهٔ مستان او
چون نباشم همچو شب بي روز او
بي وصال روي روز افروز او
ناخوش او خوش بود در جان من
جان فداي يار دل‌رنجان من
عاشقم بر رنج خويش و درد خويش
بهر خشنودي شاه فرد خويش
خاك غم را سرمه سازم بهر چشم
تا ز گوهر پر شود دو بحر چشم
اشك كان از بهر او بارند خلق
گوهرست و اشك پندارند خلق
من ز جان جان شكايت مي‌كنم
من نيم شاكي روايت مي‌كنم
دل همي‌گويد كزو رنجيده‌ام
وز نفاق سست مي‌خنديده‌ام
راستي كن اي تو فخر راستان
اي تو صدر و من درت را آستان
آستانه و صدر در معني كجاست
ما و من كو آن طرف كان يار ماست
اي رهيده جان تو از ما و من
اي لطيفهٔ روح اندر مرد و زن
مرد و زن چون يك شود آن يك توي
چونك يكها محو شد انك توي
اين من و ما بهر آن بر ساختي
تا تو با خود نرد خدمت باختي
تا من و توها همه يك جان شوند
عاقبت مستغرق جانان شوند
اين همه هست و بيا اي امر كن
اي منزه از بيا و از سخن
جسم جسمانه تواند ديدنت
در خيال آرد غم و خنديدنت
دل كه او بستهٔ غم و خنديدنست
تو مگو كو لايق آن ديدنست
آنك او بستهٔ غم و خنده بود
او بدين دو عاريت زنده بود
باغ سبز عشق كو بي منتهاست
جز غم و شادي درو بس ميوه‌هاست
عاشقي زين هر دو حالت برترست
بي بهار و بي خزان سبز و ترست
ده زكات روي خوب اي خوب‌رو
شرح جان شرحه شرحه بازگو
كز كرشم غمزه‌اي غمازه‌اي
بر دلم بنهاد داغي تازه‌اي
من حلالش كردم ار خونم بريخت
من همي‌گفتم حلال او مي‌گريخت
چون گريزاني ز نالهٔ خاكيان
غم چه ريزي بر دل غمناكيان
اي كه هر صبحي كه از مشرق بتافت
همچو چشمهٔ مشرقت در جوش يافت
چون بهانه دادي اين شيدات را
اي بها نه شكر لبهات را
اي جهان كهنه را تو جان نو
از تن بي جان و دل افغان شنو
شرح گل بگذار از بهر خدا
شرح بلبل گو كه شد از گل جدا
از غم و شادي نباشد جوش ما
با خيال و وهم نبود هوش ما
حالتي ديگر بود كان نادرست
تو مشو منكر كه حق بس قادرست
تو قياس از حالت انسان مكن
منزل اندر جور و در احسان مكن
جور و احسان رنج و شادي حادثست
حادثان ميرند و حقشان وارثست
صبح شد اي صبح را صبح و پناه
عذر مخدومي حسام‌الدين بخواه
عذرخواه عقل كل و جان توي
جان جان و تابش مرجان توي
تافت نور صبح و ما از نور تو
در صبوحي با مي منصور تو
دادهٔ تو چون چنين دارد مرا
باده كي بود كو طرب آرد مرا
باده در جوشش گداي جوش ماست
چرخ در گردش گداي هوش ماست
باده از ما مست شد نه ما ازو
قالب از ما هست شد نه ما ازو
ما چو زنبوريم و قالبها چو موم
خانه خانه كرده قالب را چو موم


بخش ۹۲ - رجوع به حكايت خواجهٔ تاجر

۳۲ بازديد


بس دراز است اين حديث خواجه گو
تا چه شد احوال آن مرد نكو
خواجه اندر آتش و درد و حنين
صد پراكنده همي‌گفت اين چنين
گه تناقض گاه ناز و گه نياز
گاه سوداي حقيقت گه مجاز
مرد غرقه گشته جاني مي‌كند
دست را در هر گياهي مي‌زند
تا كدامش دست گيرد در خطر
دست و پايي مي‌زند از بيم سر
دوست دارد يار اين آشفتگي
كوشش بيهوده به از خفتگي
آنك او شاهست او بي كار نيست
ناله از وي طرفه كو بيمار نيست
بهر اين فرمود رحمان اي پسر
كل يوم هو في شان اي پسر
اندرين ره مي‌تراش و مي‌خراش
تا دم آخر دمي فارغ مباش
تا دم آخر دمي آخر بود
كه عنايت با تو صاحب‌سر بود
هر چه مي‌كوشند اگر مرد و زنست
گوش و چشم شاه جان بر روزنست


بخش ۹۳ - برون انداختن مرد تاجر طوطي را از قفص و پريدن طوطي مرده

۳۲ بازديد


بعد از آنش از قفس بيرون فكند
طوطيك پريد تا شاخ بلند
طوطي مرده چنان پرواز كرد
كآفتاب شرق تركي‌تاز كرد
خواجه حيران گشت اندر كار مرغ
بي‌خبر ناگه بديد اسرار مرغ
روي بالا كرد و گفت اي عندليب
از بيان حال خودمان ده نصيب
او چه كرد آنجا كه تو آموختي
ساختي مكري و ما را سوختي
گفت طوطي كو به فعلم پند داد
كه رها كن لطف آواز و وداد
زانك آوازت ترا در بند كرد
خويشتن مرده پي اين پند كرد
يعني اي مطرب شده با عام و خاص
مرده شو چون من كه تا يابي خلاص
دانه باشي مرغكانت بر چنند
غنچه باشي كودكانت بر كنند
دانه پنهان كن بكلي دام شو
غنچه پنهان كن گياه بام شو
هر كه داد او حسن خود را در مزاد
صد قضاي بد سوي او رو نهاد
جشمها و خشمها و رشكها
بر سرش ريزد چو آب از مشكها
دشمنان او را ز غيرت مي‌درند
دوستان هم روزگارش مي‌برند
آنك غافل بود از كشت و بهار
او چه داند قيمت اين روزگار
در پناه لطف حق بايد گريخت
كو هزاران لطف بر ارواح ريخت
تا پناهي يابي آنگه چون پناه
آب و آتش مر ترا گردد سپاه
نوح و موسي را نه دريا يار شد
نه بر اعداشان بكين قهار شد
آتش ابراهيم را نه قلعه بود
تا برآورد از دل نمرود دود
كوه يحيي را نه سوي خويش خواند
قاصدانش را به زخم سنگ راند
گفت اي يحيي بيا در من گريز
تا پناهت باشم از شمشير تيز