بخش ۲۹ - اعتراض مريدان در خلوت وزير

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۲۹ - اعتراض مريدان در خلوت وزير

۴۱ بازديد


جمله گفتند اي وزير انكار نيست
گفت ما چون گفتن اغيار نيست
اشك ديده‌ست از فراق تو دوان
آه آهست از ميان جان روان
طفل با دايه نه استيزد وليك
گريد او گر چه نه بد داند نه نيك
ما چو چنگيم و تو زخمه مي‌زني
زاري از ما نه تو زاري مي‌كني
ما چو ناييم و نوا در ما ز تست
ما چو كوهيم و صدا در ما ز تست
ما چو شطرنجيم اندر برد و مات
برد و مات ما ز تست اي خوش صفات
ما كه باشيم اي تو ما را جان جان
تا كه ما باشيم با تو درميان
ما عدمهاييم و هستيهاي ما
تو وجود مطلقي فاني‌نما
ما همه شيران ولي شير علم
حمله‌شان از باد باشد دم‌بدم
حمله‌شان پيداست و ناپيداست باد
آنك ناپيداست هرگز گم مباد
باد ما و بود ما از داد تست
هستي ما جمله از ايجاد تست
لذت هستي نمودي نيست را
عاشق خود كرده بودي نيست را
لذت انعام خود را وامگير
نقل و باده و جام خود را وا مگير
ور بگيري كيت جست و جو كند
نقش با نقاش چون نيرو كند
منگر اندر ما مكن در ما نظر
اندر اكرام و سخاي خود نگر
ما نبوديم و تقاضامان نبود
لطف تو ناگفتهٔ ما مي‌شنود
نقش باشد پيش نقاش و قلم
عاجز و بسته چو كودك در شكم
پيش قدرت خلق جمله بارگه
عاجزان چون پيش سوزن كارگه
گاه نقشش ديو و گه آدم كند
گاه نقشش شادي و گه غم كند
دست نه تا دست جنباند به دفع
نطق نه تا دم زند در ضر و نفع
تو ز قرآن بازخوان تفسير بيت
گفت ايزد ما رميت اذ رميت
گر بپرانيم تير آن نه ز ماست
ما كمان و تيراندازش خداست
اين نه جبر اين معني جباريست
ذكر جباري براي زاريست
زاري ما شد دليل اضطرار
خجلت ما شد دليل اختيار
گر نبودي اختيار اين شرم چيست
وين دريغ و خجلت و آزرم چيست
زجر شاگردان و استادان چراست
خاطر از تدبيرها گردان چراست
ور تو گويي غافلست از جبر او
ماه حق پنهان كند در ابر رو
هست اين را خوش جواب ار بشنوي
بگذري از كفر و در دين بگروي
حسرت و زاري گه بيماريست
وقت بيماري همه بيداريست
آن زمان كه مي‌شوي بيمار تو
مي‌كني از جرم استغفار تو
مي‌نمايد بر تو زشتي گنه
مي‌كني نيت كه باز آيم به ره
عهد و پيمان مي‌كني كه بعد ازين
جز كه طاعت نبودم كاري گزين
پس يقين گشت اين كه بيماري ترا
مي‌ببخشد هوش و بيداري ترا
پس بدان اين اصل را اي اصل‌جو
هر كه را دردست او بردست بو
هر كه او بيدارتر پر دردتر
هر كه او آگاه تر رخ زردتر
گر ز جبرش آگهي زاريت كو
بينش زنجير جباريت كو
بسته در زنجير چون شادي كند
كي اسير حبس آزادي كند
ور تو مي‌بيني كه پايت بسته‌اند
بر تو سرهنگان شه بنشسته‌اند
پس تو سرهنگي مكن با عاجزان
زانك نبود طبع و خوي عاجز آن
چون تو جبر او نمي‌بيني مگو
ور همي بيني نشان ديد كو
در هر آن كاري كه ميلستت بدان
قدرت خود را همي بيني عيان
واندر آن كاري كه ميلت نيست و خواست
خويش را جبري كني كين از خداست
انبيا در كار دنيا جبري‌اند
كافران در كار عقبي جبري‌اند
انبيا را كار عقبي اختيار
جاهلان را كار دنيا اختيار
زانك هر مرغي بسوي جنس خويش
مي‌پرد او در پس و جان پيش پيش
كافران چون جنس سجين آمدند
سجن دنيا را خوش آيين آمدند
انبيا چون جنس عليين بدند
سوي عليين جان و دل شدند
اين سخن پايان ندارد ليك ما
باز گوييم آن تمام قصه را


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد