بخش ۲۵ - مكر ديگر انگيختن وزير در اضلال قوم

۳۷ بازديد


مكر ديگر آن وزير از خود ببست
وعظ را بگذاشت و در خلوت نشست
در مريدان در فكند از شوق سوز
بود در خلوت چهل پنجاه روز
خلق ديوانه شدند از شوق او
از فراق حال و قال و ذوق او
لابه و زاري همي كردند و او
از رياضت گشته در خلوت دوتو
گفته ايشان نيست ما را بي تو نور
بي عصاكش چون بود احوال كور
از سر اكرام و از بهر خدا
بيش ازين ما را مدار از خود جدا
ما چو طفلانيم و ما را دايه تو
بر سر ما گستران آن سايه تو
گفت جانم از محبان دور نيست
ليك بيرون آمدن دستور نيست
آن اميران در شفاعت آمدند
وان مريدان در شناعت آمدند
كين چه بدبختيست ما را اي كريم
از دل و دين مانده ما بي تو يتيم
تو بهانه مي‌كني و ما ز درد
مي‌زنيم از سوز دل دمهاي سرد
ما به گفتار خوشت خو كرده‌ايم
ما ز شير حكمت تو خورده‌ايم
الله الله اين جفا با ما مكن
خير كن امروز را فردا مكن
مي‌دهد دل مر ترا كين بي‌دلان
بي تو گردند آخر از بي‌حاصلان
جمله در خشكي چو ماهي مي‌طپند
آب را بگشا ز جو بر دار بند
اي كه چون تو در زمانه نيست كس
الله الله خلق را فرياد رس


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد