تامل تهمتن بر منازل

مشاور شركت بيمه پارسيان

تامل تهمتن بر منازل

۳۵ بازديد

 

به بامداد روبرويم
بر انحناي افق ايستاده است
واپس نگران
به هيئت كامل بدگماني
آهويي
كه بهرام ها را به مغازه بي ژرفا مي كشاند
به پسينگاه
پريزادي
هراسان از ديدارم
از دالبر بستر رود
سرازير مي شود به جانب نيزار سبز
و آب زلال آن سوتر
تصويري بر مي تاباند
معرج و مخوف
از عجوزه اي كه ترسيمش نتوانم كرد
تا كجا خواهي رفت اي سر هوسناك
پريزادي به دامگاهت مي كشاند و آهويي به چشمه سار اما
كدام را خواهي گزيد
وقتي كه هردوان به هيئت آهو يا پريزاد باشند
بهرام يا كيخسرو
چه يادمان مي دهد اين حكايت ها ؟
آنكه جاودانه شده است
بهرام است يا كيخسرو
آنكه نوميد مي گردد
در حاشيه شهرهاي بي افسانه
ماييم
كه جاودانگي را
در مغاره هاي جادو
افسانه مي سراييم
و صخره اي مي گذاريم سنگين
بر حفره تاريك روحمان
تا كبوتر آزادگيش
پر نكشيد در آفتاب
و دود نشود در هوا
مگر چه كسي خواهد آمد
نه دغلكارتر از قديس پيشين
كه چنين برهنه و تنها
به ياري ديوانه اي
در وادي هاي روح سرگردان شده ام ؟
آنكه رفته از او نفرت داشته ام
آنكه آمده از من نفرت دارد
و آنكه نيامده نمي شناسمش
پس چه مي كنم اينجا
نزديك بوي ديو و كنار نفس اژدها ؟
زني زيبا
كه خطوط برهنگيش
از روحم عبور كرده
به اردوگاه ديوانم مي كشاند
و قوچ بي گناهي
كه به كشتارش كمان كشيده بودم
به آبخور نجاتم رهنمون ميشود
چه اتفاق مي افتاد
اگر شور نخستينم را
در ابتداي واقعه فرمان مي بردم ؟
شگفتا
رهاننده من
نه خردم بود نه شوقم
رخشم را جاودان برده اند
بگذار كاووس ديوانه
هرگز شيهه اميد بخشي نشود
اژدها
در اين حوالي بيدار است
و كودكانم هنوز در خوابند و نمي دانند
كه من در چه سواد و مرحله ام
زين و برگم سنگين است
بگذارم و به كاشانه متروكم برگردم
گليم نخ نماي روحم را
بر داربستي نو بياويزم
و تارهاي سبز خيال
و پود هاي قرمز رويا
آرايش كهنگيش كنم
منزل آخرم
در خنكاري سايه سار همين دره هاست
كه شبانان گرسنه به تاريكيشان
چون اشباح باز نيافتني اعصار فراموش
نان خشكي به شير مي زنند
و روياي دور دست شهرهاي چراغان را
به تسخر و زهرخند بازگو مي كنند
براي كودكان دير باور خود
منزل آخرم در همين رويا هاست
رويا هاي فراموش
كه با دهان درها و كوچه هاي فراموش
براي كودكان نيامده باز گو مي شود
و قصه هاي فراموش
كه گوشي براي شنيدشان درنگ نمي كند
داربستم را
بر چار راه كوچه هاي امروز بياويزم
و گليم نخ نماي روحم را
به نقش هاي زنده بيارايم
عبرت
فرزندانم نواده هايم
سهراب
فرامرز
برزو
شما
به زمانه فرسودگي ايين ها زاده شديد
در قلمرو غرورهاي نفريني
از اين روست كه جگر پرطراوتتان
بر انتهاي خنجر پدر
در ماه مي درخشد
تا برق شادي از چشم قد كوتاهان برتاباند
سهراب من
بادافره سوزادگي هامان اينك
بالاي خندق خونين نابرادران
از خنده ريسه رفته اند
از رنج پايان ناپذير ما


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد