نقش هايي بر سفال

مشاور شركت بيمه پارسيان

نقش هايي بر سفال

۳۵ بازديد

 

بازيار جوان
اسب را بست
آمسان را نگاه كرد
دست ها سايبان چشمان ‚ گفت
ابر سنگيني !‌ بارانش
همه شهره ست
خرمن امسال گفت
پاس هرمزد مهربان
پاسدار زمين و گاو آهن
زن
آسمان نگاه او را جست
شاد و شفاف و مهربان
گفت با او
ولي اگر كورش سوي بابل عنان نگرداند
سرسنگي حجيم و سهم و صبور
چرخي آهنگين زد
آمد
سايه زد بر فلات هاي بلند
طرح زد بر سكون پرده مات
و خطوط سفال را ناگاه
گسترش داد
زنده كرد و گسست
كوه شد با گريوه و دره
دره شد با غريو رود كبود
رود شد از كناره اش انبوه
بيشه گز دميد و خرزهره
كوه شد از كمرگهش لغزيد
راه باريكه هاي اردو رو
فوج فوج از پناه گردنه ها
اردو آمد بي انتها خاموش
هنر استتار را ناگاه
در ته دره مدخل جلگه
سبز شد شاخ و برگ شد شد آب
دره با بوي وحشت آميخت
نعره زد از شكفت دور پلنگ
يابوي بازيار آب نخورد
اسب قاصد به روي پا برخاست
شيهه در پرده دماغش مرد
بوته كز كرد
آب باريك شد به بيشه خزيد
و آن طرف پشت تپه پر زد و رفت
باد گويا به بيشه مي گفت اووي
بيشه به لب مي فشرد گويا هيس
چيست اين ؟
بوي مرد
بوي خفتان كلاه خود زره
بوي چرم عرق گرفته زين
بوي گل هاي پايكوب شده
بوي خون بوي ناله بوي درد
كيست آن ؟
آه كورش است
كورش پير كورش دانا
مرد تدبير
مرد تقدير
مرد تسليم و يورش است آنك
آنك آنسو نگاه كن
ايد از پلكلن كاخ فرود
آنك استاد
اسب را زين كن
اسب تاريخ
باركن اشتران جنگي را
گفت : پندار نيك
مهر را بار فيل هاي سفيد
عشق را بار ماديان ها
گفت
و هزاران چراغ
خرد پخته
گفت :
صد هزار چليك
بار كن
گفت : كردار نيك و هزاران نشا سرو
جوف شمشير بار كن
پشت مه
پشت باران نم نم مي خوش
پشت اعصار آنك !‌ آن بابل
بابل سحر استوار
بابل سحر باطل
اينك
بابل انزوا
دژكژي و قفل آزادي
ايستاده فشرده پا در سنگ
خسته خشمنده بغض كرده عبوس
ناگان
آن زمان
پر زد از پاشلي جنگلبان
در بسيط فلق اذان خروس
بابل ااز خواب غار برجسته
اينك از خواب آتش و كابوس
رزمناوي بلند و سهم آگن
سينه كش در تلاطم مه بود
بر پركنده شيون آژير
دود كرده سوي سواحل روز
از پس جان پناه كنگره ها
بر بلنداي باروان جنبيد
شبح مبهم كمانداري
ديد در جلگه رمز وحشت را
چشم دشمن شناس سرداري
كورش آمد
برج هاي بلند نيلي دود
جا بجا در فضاي روز دميد
نخل هاي تناور آتش
گل به گل از اجاق شب روييد
جنگل سبز سرو را
در پسينگاه روز آتش و دود
با خطوطي بديع مياراست
پايه در پايه خيمه هاي كبود
آنك آتش
ولي نه ويرانگر
زندگي را نشانه اي مسعود
طرح مي زد فضاي جنگل را
نرم و سركش ستون شيري دود
كورش آنك
به كرسي چوبين
بر در خيمه بزم فيروزي
پاس : اهوراي مهربان را
گفت
كه به ما زور بازو
كه به ما اسبهاي جنگي داد
كه به ما آتش
گفت : اما براي آبادي
و درختان بارور كشتن
و رمه هاي ميش
و قنات
گفت : تا پاسدار آتش باشيم
از پس جنگل آفتاب غروب
چون حريقي فرو نشست آنگاه
و يهودان
در سراشيب تند خاكستر
سوي درياي مرده مي رفتند
و هلال پريده رنگ ماه
مثل آهويي
نگران بر خط كبود افق
باد را ترسناك بو مي كرد
روي دستي سفيد و سايه نما
دستي از دور دستي از دير
شايد از بزم سبز جنگل سرو
جام زرينه چرخ زد
آمد
پر و لب پرزنان سكون بگرفت
رو به روي تو روبروي من
در گلاويز چار باد شراب
موج مستي شقيقه ها را كوفت
هوس كوزه هاي آب خنك
در گلو سوخت
چشم ها را سراب برد
جام زرين سر غزالي شد
كه سوي غار جاودان مي تاخت
كه سوي بيستون افسانه
كه سوي شوش خيز بر مي داشت
با هزاران عقاب خشمي تير
پرزنان از قفايش ؟ آه آنك ؟
آهوي چابك از گريز افتاد
بر دو دست ظريف در غلطيد
با دو چشم شكفته در خون خفت
رعد و برق از چهار سو برخاست
جلگه در گردباد ويران شد
و پريزادي از ميانه گريخت
آنك آنسو نگاه كن ! بهرام ؟
رفت و با غار جاودان آميخت
ديگر آنجا نگاه كن
شاپور ؟
دستي آرنج چله زهتاب
با كمان كشيده تا بن گوش
دست ديگر ميان شاخ كمان
مي كند تير را اشاره به دور
روي مردابهاي تيره دوان
آنك !‌ از هر طرف گراز و گور
آنك اعراب
با عباهاي زرد پشم شتر
صف به صف از مدينه تا سيراف
آنك !‌ آن قوم جابر مجبور
ريسمانها گذشته از كتاف
هولي استاده بر مغاره شب
سوگواران باد مي گذرند
در سكوتي به شيون آشفته
مي شتابند بادبان هايي
روي درياي تيره وحشت
آنك! از دامنه فرود آمد
تك سواري
شكسته روي كوهه زين
اسبش اندوه صاحب افتاده
در تن آزرده مي چمد سنگين
حسرت آورده هيبتش بندد
با فضاي سحر شكوه شكست
پشت كوه كبودش انگاري
رشته مبهمي
ا دريغ غنيمتي بسته است
چه نبردي !‌ گذشت
گويد : اما نه
چه حريقي گرسنه
كه فرو برد هر چه بود به كام
اسب و زين با سوار
خود و سر با تفكر
زره و سينه با دل
با مهر
تيغ و تير و تهور و تدبير
سوخت در آن حريق نافرمان
سوخت خواهد
گفت با حسرت
آنك!‌ آن دودش !‌ آن خزنده شوم
چشم تاريخ را
چه نيكوتر
كور بادا !‌ كه ديد و هيزم داد
اي آسمانا ! تو ديدي
آنجا را
پشت آن كوه
كه علف شعله ور شد و بگريخت
سوي جنگل
كه هر درخت دلارا
سوخت چادراكشان و آتش را
بلباس حرير خواهر ريخت
آسمانا ! تو ديدي آنجا را
پشت آن تپه گل كه خاكستر
آسمانا تو نيز
اينك !‌ واي !تب آتش رسيد
تا اينجا
نفس اين شرير
برگ تاريخ را نخواهد سوخت؟
زارع پير
از در كومه سر فراز آورد
آسمان را نگاه كرد
دست ها سايبان پيشاني
خط پرواز سينه سرخي را
كرد دنبال تا كبوده باغ
گفت
امسال هم
سال بادست
سال كركس
كسي كه گفت گذشت
آمد آنجا نگاه كن !‌ زن! فاتح آمد
شايد او ؟
بذر تازه ؟
گفت زن : نان گندم آورده ست ؟
اين همان نيست كه ؟
اوستا را آري سوخت خواهد
كه به تاراج نام ديگر خواهد داد
سال آوازهاي ديگر
خواند
سال افسانه هايي تازه
كه شتر جاي اسب
مرد را اهتزار خواهد داد
كه خيال مريض مجنون را
پسري نو دميده خط ليلاست
پرده لرزيد
باد برخاست طرحش
اينباره
سنگ چرخان آسبادي بود
آسباد زمانه شايد ؟
باد
بال پروانه هاي پهنش را
به سوي مرو خفته بازي داد
بارهاي عظيم گندم و جو
آمد از بلخ
بار استر و اسب
به بخارا روانه گشت پگاه
خوره هاي بزرگ دكله و آرد
اينك اندوهگين غروبي بود
دره كز كرده از نسيمي سرد
به سكوتي غريب تن مي داد
آسباد از هياهوي زن و مرد
شب چو شطي زلال
بي صدايي به دره جاري بود
تك سوار از كنار مرو گذشت
مرو در خواب بود
گفت : كنون چه جاي دشمن و دوست ؟
دشمن آنجاست ! سيل نافرمان
همچنان خشمگين ميايد پيش
دوست اما كدام دوست ؟
در مداين مگر هزارانش ؟
دوست اينك شب است و
شب سنگين
از همه چيز مي گذشت چو آب
مرو در خواب بود مرد گذشت
ظلمت دره را كشيد ركاب
در سراشيب سنگلاخي اسب
ناگه از بوي تند دره رميد
هو....ي حيوون بجنب
اما اسب
چنگ زد روي پاي نفير كشيد
پيش مي رفت گامي
از وحشت
باز پس مي كشيد گام دگر
قاتل! آنجاست
گويي اسب نجيب
مرگ را مي شناخت
شبحي بد نهاد را گويي
پشت هر صخره در كمين مي ديد
كه سوي شاه
كينه ور مي تاخت
باز گرد
اسب خسته سم مي كوفت
هي !‌ برو اسب
اسب رم مي كرد
فير فير دماغش از وحشت
بر مي انگيخت دره را از خواب
هي !‌ بپر دوست ! شب گذشت
اسب مي رفت و باز وا مي ماند
زير شلاق شاه و نيش ركاب
باد را خشمناك بو مي كرد
شوكي از عمق جرگه ها مي خواند
شبح آسباد ساكن و سرد
بال وكرده بر فضاي سحر
گاه پروانه اش تكان مي خورد
خواب ميديد گوي
آنسوتر
آسيابان به خوابي آشفته
غلت مي زد ميان جاجيمش
روح دره مگر بر او افتاد
كه به پاي جست ناگه از بستر
گشت خاموش پيه سوز از باد
گوش بسپرد مضطرب به سكوت
بومي از عمق دره زد فرياد
چيست !‌ اين بوي ناشناس امشب
كه خيال مرا مي آشوبد؟
كيست آن ! كز بن تنگه
كه به كردار روح مي ايد ؟
هوو ...ي
آن تك سوار شيدا كيست ؟
كه شكسته به روي كوهه زين
پيش مي ايد
اما اسبش
وحشتي دارد از شب سنگين ؟
گفت
هي هي نگاه
خود تا چكمه اش طلا
نوري در شب چشم مرد كوه آشفت
چهره آغشته با سفيدي آرد
شبحي از تنوره قد افراخت
جست و در امتدا دره گريخت
روح قابيل از ميانه بتاخت
ديگر آنجا نبود هيچ بجا
ناسيابان نه رخت زربفته
غير حرفي كه مانده بود هنوز
بر لب يزدگرد ناگفته
گفت : آمد از كوه را بز رو پايين
خسته
بسته به زخم پيشاني
دستمالي كه باد
آن پسينگاه پاييز
باز كرده سوي او فرستاده بود
از سر شيرين
گفت : آري خبر
رسيد به فرهاد
خبر خنجر بلند پسر
و دگرباره گفت
خبر اهتزاز سوط عمر
گفت : خشكيده بود نهر
نهر شير بريده در خارا
شير غلطان ميش هاي سفيد
نهر خشكيده بود و پيرزن جادو
گفت : آنك
نوه بي پناه شيرين را
به سوي خيمه امير عرب مي برد
گفت : باربد رابه كار گل بردند
و نكيسا را
گفت : ناگاه گردي از مشرق برخاست
و هزاران هزار تيشه بر فرق
و هزاران هزار تيشه به دست
به سوي بيستون روانه شدند
شاه ما باش
يك صدا گفتند
شاه ما باش تاج تيشه بسر
تا دمار از سپاه خصم
شاه ما باش تيشه را بردار
گفت : فرهاد ليكن آزردده
با نگاهي به چادر اعراب
و نگاهي به بيستون تناور
خشمي و ترش و تلخي
تيشه را از شكاف سر بر كند
چرخ زد روي پا و ... در غلتيد
گفت : خون دوباره به نهر جاري شد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد