دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۲۵ ۳۴ بازديد
تو گفتي وحشتي داشت
از آن حرفي كه مي بايست گويد
به قفل سهمگين پيغامي از آن سوي كوهستان
لبانش بسته بود : آتش زدند آتش
تمام كشت ها را سوختند و نهرها را جمله كج كردند
تمام گله هاي گوسفند و گاو را بردند
تمام ميوه هاي باغ را خوردند
من او را ديدم آري
من او را ديدم از بالا كه آمد از كنار قريه كه بگذشت
كه سربالا نكرد از كوهه زين
به سوي كوچه پرچشم پرسش
كه سگ ها در قفايش زوزه كردند
كه چرخ چاه ها شيون كشيدند
من او را ديدم از قريه كه شد دور
عنان افكنده روي كوهه زين
سپرده اختيار خود به اسب كور
و كتفش با هزاران كتف ديگر
من او را ديدم آري
به شيب رودخانه
كه پنهان از نگاه گيج مردم شد
و آن سو تر درون تپه ها و سدرهاي جنگلي گم شد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد